حدود يک ماه از اعلام عنوان استاد نمونه حوزه علميه قم به آيتالله «عبدالله جوادي آملي» نگذشته بود که او در زمره پرکارترين نويسنده ايراني هم قرار گرفت. او اگرچه حکيم است و بر کرسي تدريس فلسفه و عرفان اسلامينشسته است و دستي بر فقه و اصول هم دارد، اما از همين جايگاه، «پشتوانهاي» براي حکومت اسلاميايران به حساب ميآيد؛ چه آن روزي که به تدوين احکام قضايي در شوراي عالي قضايي پرداخت و در اواخر حيات رهبر فقيد انقلاب، پيام او را به گوش رهبر کمونيستها در شوروي رساند و چه امروز که در خطبههاي نماز جمعه و سخنراني در اجتماعات به دفاع از مباني اعتقادي نظام ميپردازد و مسوولين هراز چندگاهي به محضر او شرفياب ميشوند. اينگونه است که آيتالله خامنهاي، رهبر جمهوري اسلاميايران او و «مصباح يزدي» را در زمره عقبه فکري نظام قرار ميدهند. ايشان در مهر 84 در ديدار مسوولان دفتر تبليغات اسلاميحوزه علميه قم با گلايه از عدم ارتباط اين مجموعه حوزوي با برخي عالمان ديني گفتند: «... ما شخصيت علميفکري روشنفکري برجستهاي مثل آقاي مصباحيزدي را در قم داريم؛ يا يک ملاي برجسته قوي مثل آقاي جوادي آملي را در قم داريم...» ايشان همچنين در ديدار با اعضاي گروه معارف اسلاميصداي جمهوري اسلاميدر 13 اسفند 70 با بيان پرسشي: «از لحاظ معارف عقلاني و فلسفي اسلامي، ما امروز چه کسي را داريم؟» پاسخ دادند: «مثلا آقاي مصباح و آقاي جوادي آملي را در قم داريم.» اگرچه جوادي آملي، امروز جز خطيب نماز جمعه قم در ساختار حکومتي ايران جايگاهي ندارد، اما آنچنان پشتوانهاي براي نظام به حساب ميآيد که رهبري نظام هم بر اين مساله تاکيد کرده است. اين عالم قمنشين کيست که حکيم است، اما دستي بر آتش سياست دارد؛ عرفان و فلسفه اسلاميميداند، اما به فقه هم تسلط دارد؛ در اجتماعات عموميسخنراني ميکند، اما حلقه درسي او نخبهپسند است و...؟
***
مادر و پدر «عبدالله» نذر کرده بودند که اگر خداوند به آن دو پسري داد، او را به مشهد ببرند، موي سر او را تا هفت سال نتراشند و هر سال به گردن وي طوق نقرهاي بياويزند. اينگونه شد و او در سال 1312 در آمل متولد شد. پدر و مادر هم نذر خود را ادا کردند. او اينگونه از اين نذر روايت ميکند: «به ياد دارم که موي سرم بسيار بلند بود و هر سال نيز طوق نقرهاي بر گردنم ميآويختند... در پايان هفت سالگي در خدمت مرحوم پدرم، مادر و برخي بستگانم به مشهد مقدس مشرف شديم و در آنجا موهاي سرم را تراشيدند و نثار آبي کردند که در صحن، روان بود و نيز به اندازه وزن موي سرم نقره تهيه و آن را به حرم مطهر امام رضا تقديم کردند...» وفاداري خانوادهاي روحاني به باورهاي مذهبي و علاقه به معمم شدن فرزند، «اشتياق به روحانيت» را در عبدالله زنده کرد. اگرچه پدر و جد او روحاني بودند، اما «محروم شدن از حق عمامه گذاشتن، منبر رفتن و اقامه نماز جمعه و جماعت» در فضاي سياسي آن دوران، خاطرات تلخ آنان بود که شايد روحاني شدن او ديگر در اين بستر نباشد. عبدالله در سال تحصيلي 25-24 در انتخابات نهايي ششم ابتدايي قبول شد، اما به دبيرستان نرفت، چراکه معتقد بود که «ممکن است به فضاي دبيرستان انس بگيرم و ديگر نتوانم به حوزه بروم.»
همچنين در اين زمان، اتفاق ديگري افتاد که پدرش در اين تصميم راسختر شد. او درباره اين رويداد ميگويد: «مرحوم پدرم به تفال نيز علاقهمند بودند. وقتي که از خانه بيرون آمديم – بيشتر ساکنان محله ما از سلسله جليله سادات نياکي هستند – به يکي از سادات بزرگوار برخورد کرديم که مقداري ماست تهيه کرده بود و به منزل ميبرد و چون ديدن ماست، شير و مانند اينها در عالم رويا به معناي علم و حکمت است، پدرم از اين تفال خوشش آمد و فرمود: او سيد است و ظرف ماستي نيز در دست دارد، انشاءالله علم و حکمت نصيب تو شود.» او جامعالمقدمات، سيوطي، حاشيه، جاميو مطول را نزد پدرش، شيخ عبدالله اشراقي، شيخ احمد اعتماد و شيخ ابوالقاسم رجايي – از روحانيون آمل – آموخت. شرح لمعه را از ميرزارضا روحي – پدر همسرش – و آيتالله عزيزالله طبرسي و قوانين ميرزاي قميرا از آيتالله محمد غروي و آيتالله آقاضياء آملي فرا گرفت. اندکي هم فقه و اصول را هم در محضر شيخ شعبان نوري تلمذ کرد. «عبدالله» اگرچه در مدت 5 سال تحصيل در آمل، در مدرسه مسجد جامع و مسجدهاشميتحصيل کرد، اما در سال آخر به مدرسه «امام حسن عسکري» رفت که اين مدرسه را آنچنان ميستايد: «خاطرات شيرين و برکاتي که در آن يک سال از مدرسه امام حسن عسکري(ع) به ياد دارم، از ديگر مدارس ندارم... مدرسه کوچکي بود و تعداد طلبههايآن فراوان نبود، ليکن همه آن طلبهها يا غالب آنها، اهل تعبد و نماز شب بودند و نماز شب در آنجا فراموش نميشد و به صورت عموميو همگاني خوانده ميشد.» او سپس با تشويق استاد فقه و اصولش راهي «مشهد» ميشود تا دروس عاليه حوزوي را در آن حوزه فراگيرد.
اما در بدو ورود با برخورد تند طلبهاي با يک عالم ديني روبرو ميشود که مذاقش را تلخ ميکند و از اين اقدام سرباز ميزند: «با مشاهده تعبير تند آنها [طلبههاي مشهدي] درباره برخي علماي مشهد، ناگهان در ذهنم خطور کرد که اينجا جاي ماندن نيست... به اتفاق مرحوم پدرم به سوي حوزه تهران رهسپار شديم.» در تهران، او و پدرش به سراغ عالم ارشد تهران، آيتالله حاج شيخ محمدتقي آملي که همطايفهاي آنها بود، رفتند و او عبدالله را به مدرسه مروي معرفي کرد. او درباره اين مدرسه ميگويد: «در آن روز، مدرسه مروي بهترين مدرسه علميه تهران بود. در آنجا دروس در دو سطح عالي و خارج تدريس ميشد؛ هم معقول تدريس ميشد و هم منقول، هم کلام تدريس ميشد، هم فقه و اصول... اگر طلبهاي وارد دانشگاه رژيم شاه ميشد، محبوب طلاب مدرسه مروي نبود و او را به چشم ديگري نگاه ميکردند... در تاريخ 30-29 طلبه رسميمدرسه به حساب آمدم [و ملبس شدم].» او در تهران، سطوح عالي را در نزد سيدعباس فشارکي و جاپلقي، شرح تجريد و منطق منظومه را در محضر شيخ علي محمد جولستاني و شرح منظومه، اشارات و بخشي از انصار را از آيتالله ابوالحسن شعراني فرا گرفت. همچنين در نزد آيتالله ميرزامهدي الهي قمشهاي مقداري از شرح منظومه، الهيات و بخش عرفان شرح اشارات را آموخت و شرح فصوص محيالدين عربي را در خدمت آيتالله ميرزاحسين فاضل توني. ديگر استاد بنام شيخ عبدالله، آيتالله محمدتقي آملي، معرف او به مدرسه مروي بود که در درس خارج فقه و اصولاش حاضر شد؛ استادي که آيتالله «نائيني» عالم هوادار مشروطه او را «زبده مجتهدان عظام، ستون اسلام، مويد به تاييدات الهي، عالم ژرفانديش و پرهيزکار پاکدامن» ناميده بود. در ميان اساتيدش، آقايان الهي قمشهاي، شعراني و فاضل توني، در کنار تدريس براي طلبهها، به دانشگاه هم ميرفتند و کرسي استادي داشتند.


مقدمه
زن به جهت جنبه عاطفي و جسمي خود به مانند تاب تحمل وظايف سنگين و دشواريها را ندارد ولي اين مانع از آن نميشود که او نتواند با توان فکري و تقويت خردورزي و تضعيف جنبه عاطفي خود بوسيله آگاهي و روبرو شدن همراه با واقع گرايي و منطق با مسائل و روش تربيت عملي متوازن و قوي ساختن معقولانه جسم، اين نقاط ضعف را به قوت تبديل نمايد. در عرصه واقعيت زنان بسياري را ميبينيم که بيش از مرداني که توانمنديهاي خويش را فراموش کردهاند، از اراده و موضع گيري قويتر و واقعيت نگري افزونتري برخوردار هستند. اين بدان معناست که نقاط ضعف موجود در انسان از امور ذاتي مرتبط با تکوين انسان نيستند که قابل تغيير نباشند بلکه از امور طبيعي هستند که با تلاشهاي مثبت و منفي انسان قابليت تغيير و تحول را دارند.
حجاب زن
بعضيها عقيده دارند که حجاب زن و قيود و التزامات عملي آن به وي اجازه نميدهد که حرکتي قوي و متوازن داشته باشد. زيرا حجاب جلوي اختلاط با مردم و حضور فعّال زن را در عرصههاي جامعه ميگيرد و اين تأثير منفي روي مشارکت وي در ساختن يک تمدن انساني به جاي ميگذارد. اما به اعتقاد ما اين امر مانعي براي ايفاي نقش زن بنابه توانمنديها و التزامات او به شمار نميآيد. چون جامعه وسيع زنان نيازمند زناني فرهيخته و آگاه و فعّال است تا آنان بتوانند وظيفة آگاهي بخشي و فرهيخته سازي و بسيج معنوي و فعّاليت سياسي و اجتماعي خود را انجام دهد. آن هم به اين دليل که زن نياز دارد در اين باره به وظايف و مسؤوليتهاي اسلامي خود در زندگي جامعه عمل بپوشاند. زيرا اگر به نقش دعوتگرانه و تغييرساز زن بيتوجهي شود و زن از اين عرصه دور گردد و مرد نيز بواسطه موانع شرعي موجود بر سر راه رابطه با زن نتواند به اين وظايف عمل کند، منجر به آن خواهد شد که جامعه زنان از نظر اجتماعي و سياسي و فرهنگي دچار عقب ماندگي شود و در عرصه التزام و انضباط در راه خدا، از نظر ديني دچار انحراف گردد.
از سوي ديگر جز در مواردي که منجر به انحراف اخلاقي شود، اسلام مانعي براي اختلاط زن و مردم نميبيند. اما اختلاطي که بر اساس آموزههاي ديني که سعي دارند التزام اسلامي را در شخصيت تمام زنان و مردان تثبيت نمايد، چارچوبهاي اخلاقي را رعايت کند، از نظر شرعي مباح است. شايد بسياري از تجارب اسلامي در گذشته و حال هم دلالت بر آن داشته باشند که رعايت حدود شرعي، به عنوان يک تجربه انساني زنده چيز دور از واقعيتي نيست. هر چند که بعضيها ممکن است بعضي آثار منفي اخلاقي ناشي از مسأله اختلاط را برشمارند که نشانگر انحراف از خطوط شرعي باشند، اما به نظر ما اينها نميتواند مشکلات عمدهاي باشد. زيرا وجود بعضي مشکلات در اين باره نميتواند چيز تازهاي در مسائل عمومي اخلاقي جامعه نميتواند چيز تازهاي باشد. چرا که ماهيت ضعف انساني طوري است که اگر از مراقبت لازم غفلت شود، حتي در بين خود مردان و زنان هم که باشد، ممکن است دچار سقوط و انحراف گردد. پس هيچ يک از حالتهاي انساني نميتواند خالي از اين مشکل باشد. بنابراين لازم است بدون اينکه بخواهيم انجام مسؤوليت را در هر يک از جنبههاي فردي و اجتماعي زندگي ملغي بسازيم، بر رعايت معيارهاي اخلاقي در عرصههاي اجتماعي و فردي تأکيد بورزيم. زيرا احتمال انحراف را نميتوان در همه آنها به کلي از بين برد.
نقش مادري
بعضيها مسأله مادري را به عنوان مهمترين و بارزترين نقش اسلامي زن مطرح ميکنند. نقشي که التزامات طبيعي حاصل از شرايط پيچيده زن مثل حاملگي و شير دادن و تربيت آن را اقتضا مينمايد. از همه اينها چنين ميتوان نتيجه گرفت که در کنار شخصيت همسري زن بر نقش مادري او نيز تأکيد بورزيم.
بعضي ديگر موانعي را بر ميشمارند که بواسطه آنها زن نميتواند در عرصههاي فرهنگي و اجتماعي و سياسي به ايفاي نقش ديگري مبادرت بورزد. يعني زن بايد بين نقش خود به عنوان يک همسر و مادر که بايد مواظب شوهر و فرزندان خود باشد و نقش ديگر خود به عنوان يک عنصر فعّال که بايد با عمل خود از امت اسلامي مراقبت به عمل آورد يکي را برگزيند. بنابراين زن نميتواند بين اين دو نقش توازن به وجود آورد. از اين رو بايد يکي از آنها را بر ديگري ترجيح ميدهد. يعني در بعضي از شرايط خاص ممکن است به الغاي يکي از آن دو بينجامد.
ولي تصور ما اين است که نقش مادري با تمام مسؤوليتها و مشکلات آن مثل نقش پدري با همة مسؤوليتها و مشکلات آن است. هر چند که ممکن است از نظر ماهيت بعضي تفاوتهايي نيز با هم داشته باشد، مثل حاملگي و شيردادن و تربيت و خدمت به فرزندان و شوهرداري که پدر يا شوهر چنين وظايفي را به عهده نداشته و کاري به آنها ندارند. امّا اسلام مسؤوليت شرعي ديگري را به عهده شوهر و پدر قرار داده است و آن تأمين مخارج خانواده و مواظبت از همسر و فرزندان است که بيشتر وقت او را ميگيرد و بسياري از توانمنديهاي او را به خود اختصاص ميدهد. اما بايد گفت که تمام فشارها و مشکلات و مسؤوليت مرد در اين زمينه به هيچ وجه از بار مسؤوليت زن نميکاهد.
غير از آن، همه اين مسؤوليتها مانع از آن نميشود که مرد به عنوان يک انسان و يک مسلمان، بنابر شخصيت انساني خويش در عرصههاي فرهنگي و اجتماعي و سياسي و جاهايي که جامعه انساني به او نياز دارد يا اسلام به عنوان دعوت و جهاد و تقويت و توسعه حرکت خود وظايفي را به عهده او ميگذارد يا در قالب جامعه و امت اسلامي وظايفي را به عهده نگيرد و به فعّاليتهاي فردي و اجتماعي دست نزند. بنابراين مرد وظيفه دارد با توجه به امکانات و توانمنديهايي که در اختيار دارد همه اين مسؤوليتهاي مهم را هم در نظر داشته باشد. زيرا نقش انسان به شوهري يا پدري خلاصه نميشود بلکه بايد گفت شوهر بودن يا پدر بودن فقط دو عنوان از عناوين روابط انساني است که خداوند اراده کرده است زندگي را در حلقههاي بهم پيوستهاي به حرکت در آورد. آن هم در شرايطي که اسلام انسان را ملزم کرده است که تابع خطوط مهمتر باشد. آن خطوط مهمي که بر تمام عناوين انساني حرکت انسان سيطره دارند.
بر اين اساس از انجام هرگونه تلاش در عرصههاي عمومي، براي حمايت از جامعه در برابر تزلزلها و شکافها و انحراف از راه راست گريزي وجود ندارد. چرا که خداوند از انسان ميخواهد به شکلي کارآمد و فعال در زندگي در راه راست حرکت نمايد و همين بر او واجب ميکند در جايي که دين به تلاش فکري و عملي او براي رسيدن به اهداف خود نياز دارد، از هر گونه تلاشي فروگذار نکند. بنابراين بايد بخشي از وقتي خود را صرف نيازمنديهاي دين کند يا به کارهاي عمومي لازم اختصاص دهد.
اگر به مسأله مادري يا همسري زن نيز از اين ديدگاه نگاه کنيم در مييابيم که مادر بودن يا همسر بودن به هيچ وجه شخصيت انساني زن را از بين نميبرد. بنابراين زن بايد بکوشد تا از توانمنديهاي فرهنگي و اجتماعي و سياسي خود در عرصههايي که امکان فعاليتش وجود دارد، به انسانيت چيزي بيفزايد و در جاهايي که دعوت و جهاد و حرکت اسلامي به فعاليت او نيازمند است، جلو پويش و حرکت خود را نگيرد. بنابراين زن بايد خارج از مسؤوليتهاي همسري و مادري خود، بخشي از وقت خود را نيز به انسانيت و اسلام اختصاص دهد. شايد که فعّاليتهاي او در اين زمينه انسانيت و اسلام را در عرصه همسري و مادري او نيز تثبيت کنند.
تأکيد بر نقش زن و مرد به عنوان مربيان خانواده، از ضرورت حرکت در خط انساني در جامعه، طبق هدايت و رهنماييهاي اسلام در تمام قضاياي ريز و درشت براي استقامت در مسير اهداف و ايستادگي در برابر انحراف نميکاهد. ما اين مسأله را ميتوانيم از آيه کريمهاي که به زنان مؤمن مثل مردان مؤمن، مسؤوليت امر به معروف و نهي از منکر را داده است دريابيم. اين مسأله پيامهاي اجتماعي هم دارد تا بر پيوند انساني و اسلامي حول محور ولايت تأکيد کند. يعني در زمينه تلاش و ياريگري و تأييد و همکاري در تمام عرصههاي مشترک بين مؤمنان پيوند ولايي وجود دارد و بعضي از مؤمنان بر بعضي ديگر ولايت دارند.
خداوند ميفرمايد: «وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَيُطِيعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِکَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَکِيمٌ * وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاکِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» (توبه/71-72).
نقش زن در تکامل اجتماعي
وقتي يک جامعه ايماني متکامل به وجود ميآيد که زنان و مردان مؤمن به وسيله پيوند ولايي در کنار هم قرار گيرند و به مقابله با انحرافات اجتماعي و سياسي و اعتقادي که نشانه بيتوجهي به معروف و تشويق منکر است بپردازند. زن و مرد مؤمن در يک وحدت ايماني فراگير بايد حرکت کنند تا زندگي را به خط معروف بازگردانده و از خط منکر دور گردانند و اين با بپاداري نماز و دادن زکات و اطاعت از خدا و پيامبر در همه آن چيزهايي که رسالت الهي متضمن آن است امکان پذير است. اين همان چيزي است که سبب ميگردد آنان در معرض رحمت الهي قرار گيرند و وارد بهشت شوند و به آن درجه عالي و والايي دست يابند که از همه اينها پيشتر است و آن رسيدن به رضوان الهي است که هدف تمام زنان و مردان مؤمن ميباشد.
در کنار اين تصور روشن و نوراني از پويندگان کرانههاي رحمت و رضوان الهي، تصوير ديگري وجود دارد و آن تصوير زنان و مردان منافق است. اين تصوير نشانه يک انحراف است که جامعه حاصل از پيوند بين زنان و مردان منافق آن را به وجود ميآورد. اين ارتباط منفي آنها را به يکديگر پيوند ميدهد و آنان نيز يکديگر را تقويت ميکنند تا اينکه زندگي از معروف دور شده و به خط منکر نزديک گردد. اين ارتباط جلوي بخشندگي آنان را ميگيرد و به جهت خدا فراموشي، از پروردگار دورشان ميگرداند.
خداوند ميفرمايد: «الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ? وَعَدَ اللَّهُ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْکُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا هِيَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللَّهُ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُقِيمٌ» (توبه/67-68).
در چنين جامعه عوامل انحراف دست به دست يکديگر ميدهند تا آن را از خدا دور کنند و نفاق موجود در مردان و زنان به وضع نابهنجاري تبديل ميشود که اصحاب خود را در معرض آتش جهنم قرار ميدهد. به نحوي که در مستحق بودنشان براي غضب خداوند منافقان و کافران با يکديگر برابر ميشوند.
بنابراين با توجه به آيات کريمه ميبينيم که چگونه قرآن کريم از مردان و زنان، به دور از نقش پدري و مادري و همسريشان، هم در جنبه مثبت و هم در جنبه منفي سخن ميگويد بدون اينکه نقش مهمتر و بزرگتري را براي مرد قائل شود يا نقش زن را در حساستر انگارد يا اينکه در برابر استقامت يا انحراف جامعه، از يکي از آنها سلب مسؤوليت نمايد. يعني نقشهاي اجتماعي و عمومي زن و مرد، مانع از انجام مسؤوليت آنها در زمينه مادري و پدري و همسري نميشود. بلکه شايد هم نقشهاي اجتماعي به نقشهاي فردي آنان، ماهيت و مفهوم انساني و مکتبي بدهد و اثرات مثبتي را بر فکر و روح انسان به جاي بگذارد و با قدرت و ايمان افزونتر به عرصه عمل او تداوم پيدا کند.
زن به معناي شهوت نيست
شايد مشکل بسياري از اسلامگرايان و ديگران اين باشد که آنان به زن به عنوان يک موجوديت جنسي نگاه ميکنند که از طريق واکنشهاي جنسي و غريزي به مقوله زندگي ميپردازد. از اين رو در تمام التزامات اخلاقي و روابط اجتماعي و انگيزههاي فردي، زندگي او به اين مسأله خلاصه ميشود. اما اينان تصور نميکنند که زن ميتواند به عنوان يک انسان داراي توانمنديهاي گوناگون، به سوي ابعاد انساني گسترده حرکت کند و از فکر و حرکت و ابداعگري خود به زندگي ببخشد.
بعضي ديگر نيز اين فکر را مورد تمسخر قرار داده و آن را نوعي شوخي يا تفکر خيالي ميپندارند که امکان واقعيت يافتن ندارد. ولي همينها به مرد چنين نگاهي ندارند. حال آن که در رابطه با وظايف جنسي يا اشباع غرايزي جسمي يا توليد و مثل و استمرار نوع بشر، ما هيچ تفاوتي را بين مرد و زن نميبينيم. البته ممکن است با توجه به ساختار بدني هر کدام، تفاوتهايي در نقش آن دو وجود داشته باشد. ولي در مسائل اخلاقي مثل عفت ورزيدن و حفظ التزامات شرعي در اعمال غريزه جنسي و رعايت حدود در روابط انساني و توانمنديهاي فکري و معنوي و عملي هيچ تفاوتي بين آن دو وجود ندارد.
انديشه اسلامي در رابطه با آفرينش و مسؤوليت، انسانيت به زن و مرد از دريچه واحد نگاه ميکند و از هر دوي آنها مسؤوليت خواسته است. اسلام نقشها و وظايف را بين آنها تقسيم کرده است و بر اساس فرايند تکامل انساني که زن و مرد براي خود ويژگيهاي خاصي دارند تفاوتهايي نيز قائل شده است تا اينکه در نتايج حاصل از تکامل و مسؤوليتها، ويژگيهاي انساني را متحد و يکپارچه سازد.
... بيشترين کار انبياء کار فرهنگي است. «يُزَکِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُم» (آلعمران/164) مقدسترين کتابها که قرآن است و کتب آسماني، کارشان کار فرهنگي است. يعني اشرف بشر انبياء، کار فرهنگي ميکند. اشرف کتب آسماني کار فرهنگي ميکند. کار فرهنگي، اگر خوب انجام شود، بالاترين کار است و اگر بد انجام شود، بيشترين خطر را دارد. در مورد انحراف اقتصادي خداوند يک مرتبه گفته است: واي!!! «وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفينَ» (مطففين/1) واي بر کم فروشها! انحراف اجتماعي يک ويلٌ دارد. «وَيْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» (همزه/1) «هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» يعني کسي که نيش ميزند. واي به کساني که به مردم نيش ميزنند. يعني ضربه اجتماعي و نيش زدن به جامعه، يک ويلٌ دارد. اما راجع به انحراف فرهنگي چند ويلٌ داريم و اين مهم است...
ذکر اين نکته لازم است که امروزه با زياد شدن تعداد شاگردان در درسهاى شلوغ و پرجمعيت، کيفيت درسهاى خارج، بيش از پيش کاهش يافته است .
حضرت آيةاللّه العظمى جنّاتى با اشراف کامل به نقاط قوت و ضعف تدريس در حوزههاى علميه و با بهرهگيرى از نيم قرن تجربه تحصيل، تحقيق، تدريس و درک محضر فحول فقهاى نجف و قم، شيوه تازهاى پاى نهادهاند. ايشان در تدريس خارج فقه و اصول خويش، ضمن حفظ و احياى امتيازات دروس معمول در حوزهها، به گزينش درست مطالب و حذف زوايد و مطالب وقتگير و بىثمر تأکيد دارند و بيشتر به بازپرورى ابحاث ناب و پرفايده اصول و فقه همت مىگمارند.
در اين شيوه استاد به دفاع از نظريههاى خويش مىپردازد و شاگردان نيز آماده و با روحيهاى نقادانه در درس حاضر مىشوند و به همراه آموختن درس، شيوه اجتهاد و نظريهپردازى را مىآموزند .
از جمله ويژگىهاى بارز حضرت آية اللّه العظمى جنّاتى در تدريس، عنايت به اصل «شاگرد محورى» است و روش «استاد محورى» در تدريس معظم له ديده نمىشود. ايشان ضمن جرأت و ميدان دادن به شاگردان در جلسه تدريس، بگونه عملى راه استنباط احکام و جزئيات آن را در هر مسأله و فرعى عنوان مىکنند . به عبارت روشنتر تدريس ايشان را مىتوان تلفيقى از روش سنتى و شيوه مدرن ناميد که مىتواند در پرورش نيروى انسانى کارآمد براى حوزه، بسيار کارساز باشد .
اين شيوه همچنان از سوى ايشان پيگيرى مىشود و البته از نظر معظم له گام کوچکى براى اصلاح ساختار آموزشى حوزههاى علميه است. گفتنى است ايشان جهت ايجاد نظام آموزشى مطلوب در حوزه علميه، نظريههايى نيز ارائه دادهاند که در جاى خود بيان شده است .
|
1 - بسم الله الرحمن الرحيم عليکم بالتوکل علي الحي الذي لا يموت فانه و من يتوکل علي الله فهو حسبه، إن الله بالغ أمره ؛ و عليکم بالتوسل بمن بيمنه رزق الوري و بوجوده ثبتت الأرض و السماء فهو المنتهي إليه مواريث الأنبياء خليفة الرٌحمن و صاحب العصر و الزمان فإنه قال سبحانه و تعالي و ابتغوا إليه الوسيلة. |
|
1 - ترجمه : بر خدايي توکل کنيد که تمام کائنات آنچه دارند از اوست، وبه اوست، و هر کس بر او توکل کند علم و قدرت و حکمت آن حي قيوم او را بس است، و اين همان وعده اي است که به متوکلين داده است؛ و به آن کس توسل کنيد که قطب عالم امکان و ولي عصر و صاحب الزمان است، و به يمن وجود او زمين و آسمان بر پا است، و توسل به حجت خدا شرط توکل به خدا است. |
|
اينجانب محمد صادقي تهراني، نگارندۀ اين سطور در خانداني روحاني از مرحوم حاج شيخ رضا لسان المحقّقين؛ به سال 1305 هجري شمسي در تهران پا به عرصۀ دنياي فاني نهادم. تا سن سيزده سالگي که پدرم در قيد حيات بود سيکل دوم دبيرستان را به پايان رساندم. سپس به حَلَقات دروسعرفاني اخلاقي تفسيري مرحوم آية الله العظمي ميرزا محمّد علي شاه آبادي استاد بزرگ مرحوم امام خميني پيوستم ودر ضمن يکسالي هم به دروس مقدماتي(ادبيات عرب) پرداختم، سپس عازم قم شده، طيّ سه سال دروس سطح راپايان دادم. در سال 1323 مرحوم آية الله العظمي بروجردي به قم آمدند. در دروس ايشان شرکتي فعّال داشتم، بگونهاي که درمسائل فقهيه،خود اتخاذ رأي ميکردم. طبعا از دروس فقه، فلسفه، عرفان و...اساتيدي ديگر بهرهمند ميشدم. وليمحور اصليِ تحوّل فکريام ، همان جنبش آغازين علمي نزد مرحوم شاه آبادي بود که حرکتِ قرآني مرا از آغاز تاکنوناستمرار داد و تمامي تحصيلات حوزويام تحت الشّعاع آن بود؛ پس از آن مرحوم آية الله العظمي علّامۀ طباطبائينقشي عظيم در استمرار درجات تفسيري، عرفاني، فلسفي و اخلاقيام داشت.در دروس اين دو بزرگوار هفت سال شرکت کردم، و در سفرهاي بسياري که از قم به تهران داشتم از دروس فلسفيمرحوم آية الله العظمي ميرزا مهدي آشتياني و ميرزا احمد آشتياني بهرۀ وافري ميبردم اگرچه استفادههاي علمي ازمرحوم آقاي شاه آبادي، نقش نخستينِ محوري داشت. پس از ده سال توقف مستمر در قم، به تهران مراجعت کرده و در دو بُعدِ علمي و سياسي به فعّاليت شديد پرداختم،با مرحوم آيةالله العظمي سيّد ابوالقاسم کاشاني در قيام نفت و عليه شاه، و با مرحوم آية الله العظمي حاج سيد احمدخوانساري و مرحوم آية الله العظمي حاج شيخ محمّد تقي آملي از نظر استمرار مراحل علمي، فقهي ارتباط داشتم وهمچنين در طي مدت اقامت دهساله در تهران، در دانشکدۀ معقول و منقول(معارف اسلامي) بدون شرط حضور درکلاس درس و تنها با شرکت درامتحانات، چهار ليسانسِ حقوق، علوم تربيتي، فلسفه و فقه؛ و سپس دکتراي عاليمعارف اسلامي را دريافت داشتم. همانجا سه سال به تدريس حکمت (فلسفۀ اسلامي) بر مبناي قرآن و سنت از رويمتن کتاب "آفريدگار و آفريده" پرداختم، جلساتي هم بر دو محور علمي و سياسي عليه حکومت شاهنشاهي در هفتنقطۀ تهران داشتم که بيشتر، قشر دانشجو در آن جلسات شرکت ميکردند. منبر هم ميرفتم که آن هم ، داراينوآوريهاي علمي و سياسي بود، و کلا مورد تعقيب و تهديد و تحديد دستگاه ستمشاهي بودم. به سال 1341 ه.ش در اثر مبارزات شديد بر ضد رژيم طاغوتي، خصوصا به جهت سخنراني در سالگرد ارتحالمرحوم آية الله العظمي بروجردي در مسجد اعظم قم که براي نخستين بار افشاگريهايي عليه شاه را در برداشت، ازسوي ساواک محکوم به اعدام شدم و ايران را مخفيانه بقصد حجّ ترک نمودم، در مکه و مدينه با سخنرانيها و اعلاميههايي به زبان فارسي و عربي عليه طاغوت، بين عمره و حجّ دستگير شدم، حج را در حصار مأموران دولتي انجامدادم، ولي بر اثر استدلالات قاطع اينجانب در برابر حکومت سعودي و اجتماع بزرگ و تحصن علماي عِراقَين درمسجدالحرام، آزاد شده و تحت الحفظ به عراق رفتم، نهضت علمي قرآني و سياسي را در نجف اشرف - به مدت دهسال - با تدريس تفسير، فقه، اخلاق، سخنراني و تأليف ادامه دادم.درضمن برحسب درخواست دولت ايران، حکومت عراق تصميم گرفت مرا به ساواک ايران تحويل دهد، ولي در اثرمخفي شدن در بيت مرحوم آيةالله العظمي خويي، با فعّاليتهاي ايشان، توطئه آنان خنثي شد. با آغاز اخراج ايرانيان از نجف اشرف و کل شهرهاي عراق، به بيروت هجرت کردم، جريان دو نهضت قرآني وسياسي بهمدّت پنج سال در لبنان ادامه داشت.با تشکيل نماز جمعه در سراسر لبنان، سخنرانيهايي بر محور قرآن در جلسات مذهبي، که نهضت سياسي ضد شاهرا هم براي تشکيل حکومت اسلامي دربر داشت، و نيز با تأليفاتي نوين، زمينهاي مناسب براي گفتوگو با علماي اديانِديگر براي اثبات حقّانيت اسلام قرآني ايجاد شد. بهگونهاي که در مناطق مختلف لبنان، ضمن گفتمان قرآني با علمايشيعي، به مباحثه و مناظره با علماي سنّي، مسيحي، يهودي، و دُرزي پرداخته و با ملحدين و مشرکين بحث مينمودم وآنان يا سکوت ميکردند و يا محکومِ استدلالات قرآني ميشدند. با شدتگرفتن جنگ داخليِ لبنان، آنجا را بهقصد حجاز ترکنمودم، دو سال متمادي در مکّۀ مکرّمه با تماسيمستمر با شخصيتهاي علمي و سياسي اسلامي سراسر جهان، بر مبناي دو نهضت قرآني و سياسي، فعاليتهاي پيگير ودامنه داري براي رشد تفکر انقلاب قرآني در ميان مسلمانان انجامشد.در آنجا نيز اضافه بر مناظرۀ قرآني با علماي وهّابي، و عدم محکوميت اينجانب در هيچيک از مناظرات، حدوديکصد خانوار سنّي را در مرکز حکومت آل سعود، تنها با ادلّۀ قرآني و گاه با استناد به يک آيه از قرآن (آيۀ مبارکۀ 32 ازسورۀ فاطر) به مذهب اهلالبيت: راهنمايي نمودم و بحمدالله تعالي همگي آنان شيعه شدند. براي دومين بار بهفاصلۀ هفده سال، دستگير شدم و پس از آزادي به لبنان بازگشتم. در هر دو مرحلۀ بازداشت درمکۀ مکرمه زنداني شدم به ويژه در دوّمين زندان، ابتدا در مدينه، سپس مکّه و در پايان در "سجن التّرحيلِ" جدّه بودم،در دستگيري نخست در کلانتري حرم وسپس در "شرطةالعاصمة" که شهرباني مکه است در بازداشت بودم، در زنداندوّم بود که شنيدم مرحوم امام خميني به پاريس هجرت نمودهاند.پس از گذشت دو هفته از زندان دوّم به بيروت بازگشته و از آنجا براي ديدار امام و قرار جريان انقلاب به پاريس رفتم.در اقامت ده روزۀ پاريس و شرکت شبانه روزي در جلسات مرحوم امام، در چندين دانشگاه سخنرانيهاي ممتدي بر هردو مبناي قرآني و سياسي داشتم. پس از بازگشت به بيروت بفاصله چندين روز از بازگشت امام به ايران، پس از هفدهسال هجرت - که در طي آن چهار بار غيابا توسط ساواک شاه، محکوم به اعدام شده و دائما تحت تعقيب ساواک بودم -به ايران بازگشتم، و پس از پايهريزي جمهوري اسلامي که در حرکات بنيادينش، نقشي مؤثر داشتم، در قم اقامت کرده وتا کنون بر محور معارف قرآن، دروس و تأليفات و خطابات خود را ادامه دادهام، و به جهت مشورتهايي با مرحوم امام، وبراي ريشه دار کردن نهضت و انقلاب قرآني، در کارهاي اجرائي شرکت نکردم. مگر چند روزي در آغاز انقلاب کهبرحسب خواستۀ مرحوم امام، مراجعات اصلي مردم را پاسخگو بودم و پيش از تشکيل نمازهاي جمعه بطور رسمي،اضافه بر سخنرانيهايي در سراسر ايران، نماز جمعه را در مراکز استانها و بعضي از شهرهاي ديگر، تشکيل دادم.سرآمدش نمازجمعهاي بود که در پارک ملّت مشهد مقدّس در حضور حدود نيم ميليون نفر نمازگزار انجام شد، ازتانک بعنوان منبر نمازجمعه و از تيربار ضدهوايي بعنوان سلاح و از لباس کفن کامل استفاده کردم. در همين نخستيننمازجمعۀ مشهد، مردم طوماري طولاني را تهيه کردند که صدها هزار امضأ داشت و با اکثريت امضاها خواستارانتصاب رسمي اينجانب به امامت جمعۀ مشهد مقدّس شدند، و سپس طومار را به دفتر امام ارسال کردند ولي به دستايشان نرسيد. نمازجمعۀ مستمرّي هم در مسجد مقدّس جمکران، و در ضمن در دانشگاه صنعتي شريف، و چند جمعههم در مسجد دانشگاه تهران اقامه کردم، سپس مرحوم امام مرحوم حجّةالاسلام آقاي طالقاني رابعنوان امام جمعۀتهران مقرّر نمودند.با ترکِ نمازجمعه در قم به علتِ اذيتهاي فراوان عدّهاي از متحجّرين حوزوي و تهمتهاي کذب ديگران و اقامۀنمازجمعۀ رسمي در سراسر کشور، تمام اوقاتم صرف تدريس و تأليف شد، که 25 جلد از تفسير سي جلديِ «الفرقان»را بمدت ده سال در قم، ضمن دو تدريس عربي و فارسي تأليف کردم. به ياد دارم که مرحوم آيةالله العظمي علّامۀ طباطبائي فرمودند تا اين تفسير پايان نيافته کتاب ديگري ننويسم و چنانهم شد، بالاخره در رشتههاي تفسيري، فلسفي، فقهي و... بيش از 110 اثر تحقيقي قرآني که بسياري از آنها بچاپرسيده يا زيراکس شده و کتابهايي هم که فعلاً خطي است تأليف نمودم.برخي از بزرگان علماي اسلام در عصر حاضر نکاتي را پيرامون تأليفات اينجانب متذکّر شدهاند، مِن جمله مرحومآيةالله العظمي حکيم ميفرمودند: شما در عين حرکات زياد انقلابي، کتابهايي تأليف نمودهايد که در مدتي کم از تماميمؤلفين با سابقۀ نجف از نظر تعداد و محتوا سبقت گرفته، و نيز مرحوم امام دربارۀ کتاب «المقارنات» در نجف فرمودند:بهترين کتابي است که عليه يهود و نصاري نوشته شده، و بالاخره بر حسب تصديق مؤلفاتي گوناگون، درجۀ عالي اجتهاداينجانب در تمامي علوم اسلامي مورد تأييد مراجعي عظيم الشّأن بوده است. جز آنکه با گذشت مراحل تحقيقاتي -تفسيري، و بر مبناي آنها، نظرات فقهي، اصولي، فلسفي، عقيدتي، عرفاني و سياسيِ اينجانب اختلافات زيادي با سايرعلما دارد.در تفسيرِ کمتر آيهاي است که نکتهاي مغفول و يا خطايي مشهود نسبت به آن آيۀ مبارکه را متذکر نشده باشيم، و درفقه با بسياري از نظرات مشهور علماي شيعي و سنّي و احيانا با تعدادي از نظرات هر دو فرقه اختلاف داريم، که حدود«پانصد و چهل» فتوي بر مبناي قرآن و سنّت و مخالف با نظرات مشهور را در « تبصرةالفقهأ » آوردهايم؛ و مبناي ايناختلاف وسيع در کلّ علوم اسلامي، آزادانديشي و تدبّرِ بدون پيشفرض در قرآن مبين است، حالآنکه اگر علماياسلام قرآن را درست بررسي کنند درصد اختلافاتشان با هم بسيار کم ميگردد گرچه اين گونه فتاواي آنان بر خلافاجماع و رواياتي هم باشد. ارکان اوّليۀ فلسفۀ مرسوم حوزوي را مانند قِدمت زماني جهان و حدوث ذاتي آن، سنخيتخدا و آفريدگان بر مبناي ضرورت سنخيت علت و معلول، قاعدۀ «الواحد لا يَصدُرُ عنه الا واحد» و... را برخلافبرداشتهاي درست عقلي و قرآني دانسته و طبعا بسياري از نظرات فلسفي را قبول ندارم. در منطق بشري اضافه براعتراضاتي چند، تعداد شصت و شش تضاد ميان نظرات منطقيان موجود است که در حاشيۀ تفسير «الفرقان» درسورهي اعراف (جلد دهم، صفحات 37 تا 48) يادداشت کردهام.و بالاخره در علم اصول، بحث و تحقيق در مباحث الفاظ را نادرست ميدانم - چنانکه هيچ يک از علمايعلومتجربي نيز در بديهيات لفظي بحث نميکنند - و اصول عملي هم از نصوص کتاب و سنت پيداست. اختلاف ما بااکثر علما در مسائل فقهي از ساير علوم بيشتر است، و تمامي اينها مبناي قرآني دارد، در تفسير سي جلدي «الفرقان» درهمۀ اين موارد به تفصيل سخن رفته است. و از نظر فقهي نيز علاوهبر تفسير، در کتابهاي «تبصرةالفقهأ»، «اصولالاستنباط»، «تبصرةالوسيلة»، «علي شاطي الجمعة» و... به زبان عربي، و نيز در «رسالۀ توضيح المسائل نوين»، «فقهگويا»، «اسرار، مناسک و ادلّۀ حجّ» و... مباحث مهم فقهي قرآني را مطرح کردهايم. تمامي اين اختلافات بر مبناياصالتِ دلالت قرآني است که آنرا «ظنّيّ الدّلالة» تلقّي کردهاند با آنکه در فصاحت و بلاغت، در بالاترين اوج است.اين خادم کوچک قرآن، تمامي علوم رايج در حوزههاي علميه را -که نزد بزرگترين علماي نيم قرن اخير دريافتهام- ازآغاز در حاشيۀ قرآن قرارداده و رفته رفته به اختلاف وسيع اين علوم با قرآن پيبردهام، « و بسيار شده که با علماي بزرگگفتگو کردهام و حتي يکبار هم محکوم نشدهام »، و نوعا معترفند که علوم و معارف قرآني در حوزهها چندان اصالتيندارد. و معتقدم که مهمتر از انقلاب سياسي مرحوم امام، بايستي انقلاب قرآني در همۀ ابعاد علمي، سياسي و... تحقّقيابد. اينجانب ادلّۀ اسلامي را ويژۀ قرآن و سنّت ميدانم و محور اصلي هم در اين ميان «قرآن» است، زيرا خداي متعالميفرمايد: (و اتلُ ما اوحي اليک من کتاب ربّک لا مبدّل لکلماته و لن تجد من دونه مُلتحداً) (کهف/27). پس بر مبناى اين آيه مبارکه، مسلمانان نيز به پيروى از وحى الهى به پيامبر گرامى اسلامصلى الله عليه وآله وسلم هيچ مرجع و پناهگاهِ وحيانى به طريق اولي به جز قرآن نمي توانند داشته باشند. و نيز طبق احاديث متعددى فوق حد تواتر از پيامبر و ائمه معصومينعليهم السلام آن بزرگواران مؤکداً وجوب عرضه روايات بر قرآن را به مسلمين امر فرمودهاند. در نتيجه اگر حديثى، متواتر هم باشد در صورت مخالفت با نصّ و يا ظاهرِ مستقرِّ قرآن مردود است، حتى اگر حکمى « ضرورتى اسلامى » داشته باشد نيازمند به اصلى قرآنى است، مگر اينکه قرآن نفى و يا اثباتى درباره آن نداشته باشد که از باب « اطيعوا الرّسول» پذيرفته است، چنانچه اگر «امامان معصوم عليهم السّلام» هم مؤيّد چنان ضرورتى باشند تصديق مىشود، البته از باب «و أولى الأمر منکم». و اين روايات قطعى هم بر گرفته از حروف مقطعه و رمزى آيات قرآن است، که آيه 27 کهف، منشأ همه احکام را از قرآن مىداند و بس؛ در نتيجه سنّت، حيى برگرفته از قرآن است. نکته لازم به تذکر در اينجا اين است که اگرچه پيروان روش فوق در شناخت اسلام، اقليت مسلمين را تشکيل مىدهند و متأسفانه در مقابل مخالفت گسترده اکثريت حوزويان واقع شدهاند ولى تنها همين گروه اندک «فئةٍ قليلة» به شناخت صحيح اسلام نائل شدهاند و هماينان شيعيان حقيقى اهلالبيتعليهم السلام هستند. و امّا شهرت و اجماع و اِطباق و حتّى ضرورتِ بين مسلمين هم در برابر قرآن نقشى ندارد، زيرا بر پايه آيه «قل فللّه الحجّة البالغة» چنانکه حجتهاى اثبات کننده اصل شريعت «بالغه» است، آنها هم که احکام شريعت را ثابت مىکنند، حجت بالغهاند که يا در قرآن، و يا بالاخره در سنّت قطعيه بيان شده، و هرگز نمىتوان پذيرفت که خداىسبحان، حکمى از احکامش را در قرآن و سنّت ثابته، نياوردهباشد، تا ما نيازمند به مانندِ اجماع باشيم، وانگهى چون نظرات تأليف شد |