مردمان را روزگارى رسد بس دشوار ، توانگر در آنروز آنچه را در دست دارد سخت نگاهدارد و او را چنين نفرموده‏اند . خداى سبحان فرمايد « بخشش ميان خود را فراموش مکنيد . » بدان در آن روزگار بلند مقدار شوند و نيکوان خوار ، و خريد و فروخت کنند با درماندگان به ناچار و رسول خدا فرموده است با درماندگان معاملت مکنيد از روى اضطرار . [نهج البلاغه]

فرهنگي - مذهبي

Powerd by: Parsiblog ® team.
+ تاريخچه زندگي آيتالله جواديآملي(سه‏شنبه 8 مرداد 1387 ساعت 11:21 صبح )

حدود يک ماه از اعلام عنوان استاد نمونه حوزه علميه قم به آيت‌الله «عبدالله جوادي آملي» نگذشته بود که او در زمره پرکارترين نويسنده ايراني هم قرار گرفت. او اگرچه حکيم است و بر کرسي تدريس فلسفه و عرفان اسلامي‌نشسته است و دستي بر فقه و اصول هم دارد، اما از همين جايگاه، «پشتوانه‌اي» براي حکومت اسلامي‌ايران به حساب مي‌آيد؛ چه آن روزي که به تدوين احکام قضايي در شوراي عالي قضايي پرداخت و در اواخر حيات رهبر فقيد انقلاب، پيام او را به گوش رهبر کمونيست‌ها در شوروي رساند و چه امروز که در خطبه‌هاي نماز جمعه و سخنراني در اجتماعات به دفاع از مباني اعتقادي نظام مي‌پردازد و مسوولين هراز چندگاهي به محضر او شرفياب مي‌شوند. اينگونه است که آيت‌الله خامنه‌اي، رهبر جمهوري اسلامي‌ايران او و «مصباح يزدي» را در زمره عقبه فکري نظام قرار مي‌دهند. ايشان در مهر 84 در ديدار مسوولان دفتر تبليغات اسلامي‌حوزه علميه قم با گلايه از عدم ارتباط اين مجموعه حوزوي با برخي عالمان ديني گفتند: «... ما شخصيت علمي‌فکري روشنفکري برجسته‌اي مثل آقاي مصباح‌يزدي را در قم داريم؛ يا يک ملاي برجسته قوي مثل آقاي جوادي آملي را در قم داريم...» ايشان همچنين در ديدار با اعضاي گروه معارف اسلامي‌صداي جمهوري اسلامي‌در 13 اسفند 70 با بيان پرسشي: «از لحاظ معارف عقلاني و فلسفي اسلامي، ما امروز چه کسي را داريم؟» پاسخ دادند: «مثلا آقاي مصباح و آقاي جوادي آملي را در قم داريم.» اگرچه جوادي آملي، امروز جز خطيب نماز جمعه قم در ساختار حکومتي ايران جايگاهي ندارد، اما آنچنان پشتوانه‌اي براي نظام به حساب مي‌آيد که رهبري نظام هم بر اين مساله تاکيد کرده است. اين عالم قم‌نشين کيست که حکيم است، اما دستي بر آتش سياست دارد؛ عرفان و فلسفه اسلامي‌مي‌داند، اما به فقه هم تسلط دارد؛ در اجتماعات عمومي‌سخنراني مي‌کند، اما حلقه درسي او نخبه‌پسند است و...؟

***

مادر و پدر «عبدالله» نذر کرده بودند که اگر خداوند به آن دو پسري داد، او را به مشهد ببرند، موي سر او را تا هفت سال نتراشند و هر سال به گردن وي طوق نقره‌اي بياويزند. اينگونه شد و او در سال 1312 در آمل متولد شد. پدر و مادر هم نذر خود را ادا کردند. او اينگونه از اين نذر روايت مي‌کند: «به ياد دارم که موي سرم بسيار بلند بود و هر سال نيز طوق نقره‌اي بر گردنم مي‌آويختند... در پايان هفت سالگي در خدمت مرحوم پدرم، مادر و برخي بستگانم به مشهد مقدس مشرف شديم و در آنجا موهاي سرم را تراشيدند و نثار آبي کردند که در صحن، روان بود و نيز به اندازه وزن موي سرم نقره تهيه و آن را به حرم مطهر امام رضا تقديم کردند...» وفاداري خانواده‌اي روحاني به باورهاي مذهبي و علاقه به معمم شدن فرزند، «اشتياق به روحانيت» را در عبدالله زنده کرد. اگرچه پدر و جد او روحاني بودند، اما «محروم شدن از حق عمامه گذاشتن، منبر رفتن و اقامه نماز جمعه و جماعت» در فضاي سياسي آن دوران، خاطرات تلخ آنان بود که شايد روحاني شدن او ديگر در اين بستر نباشد. عبدالله در سال تحصيلي 25-24 در انتخابات نهايي ششم ابتدايي قبول شد، اما به دبيرستان نرفت، چراکه معتقد بود که «ممکن است به فضاي دبيرستان انس بگيرم و ديگر نتوانم به حوزه بروم.»

همچنين در اين زمان، اتفاق ديگري افتاد که پدرش در اين تصميم راسخ‌تر شد. او درباره اين رويداد مي‌گويد: «مرحوم پدرم به تفال نيز علاقه‌مند بودند. وقتي که از خانه بيرون آمديم – بيشتر ساکنان محله ما از سلسله جليله سادات نياکي هستند – به يکي از سادات بزرگوار برخورد کرديم که مقداري ماست تهيه کرده بود و به منزل مي‌برد و چون ديدن ماست، شير و مانند اينها در عالم رويا به معناي علم و حکمت است، پدرم از اين تفال خوشش آمد و فرمود: او سيد است و ظرف ماستي نيز در دست دارد، ان‌شاءالله علم و حکمت نصيب تو شود.» او جامع‌المقدمات، سيوطي، حاشيه، جامي‌و مطول را نزد پدرش، شيخ عبدالله اشراقي، شيخ احمد اعتماد و شيخ ابوالقاسم رجايي – از روحانيون آمل – آموخت. شرح لمعه را از ميرزارضا روحي – پدر همسرش – و آيت‌الله عزيزالله طبرسي و قوانين ميرزاي قمي‌را از آيت‌الله محمد غروي و آيت‌الله آقاضياء آملي فرا گرفت. اندکي هم فقه و اصول را هم در محضر شيخ شعبان نوري تلمذ کرد. «عبدالله» اگرچه در مدت 5 سال تحصيل در آمل، در مدرسه مسجد جامع و مسجد‌هاشمي‌تحصيل کرد، اما در سال آخر به مدرسه «امام حسن عسکري» رفت که اين مدرسه را آنچنان مي‌ستايد: «خاطرات شيرين و برکاتي که در آن يک سال از مدرسه امام حسن عسکري(ع) به ياد دارم، از ديگر مدارس ندارم... مدرسه کوچکي بود و تعداد طلبه‌هاي‌آن فراوان نبود، ليکن همه آن طلبه‌ها يا غالب آنها، اهل تعبد و نماز شب بودند و نماز شب در آنجا فراموش نمي‌شد و به صورت عمومي‌و همگاني خوانده مي‌شد.» او سپس با تشويق استاد فقه و اصولش راهي «مشهد» مي‌شود تا دروس عاليه حوزوي را در آن حوزه فراگيرد.

اما در بدو ورود با برخورد تند طلبه‌اي با يک عالم ديني روبرو مي‌شود که مذاقش را تلخ مي‌کند و از اين اقدام سرباز مي‌زند: «با مشاهده تعبير تند آنها [طلبه‌هاي مشهدي] درباره برخي علماي مشهد، ناگهان در ذهنم خطور کرد که اينجا جاي ماندن نيست... به اتفاق مرحوم پدرم به سوي حوزه تهران رهسپار شديم.» در تهران، او و پدرش به سراغ عالم ارشد تهران، آيت‌الله حاج شيخ محمدتقي آملي که هم‌طايفه‌اي آنها بود، رفتند و او عبدالله را به مدرسه مروي معرفي کرد. او درباره اين مدرسه مي‌گويد: «در آن روز، مدرسه مروي بهترين مدرسه علميه تهران بود. در آنجا دروس در دو سطح عالي و خارج تدريس مي‌شد؛ هم معقول تدريس مي‌شد و هم منقول، هم کلام تدريس مي‌شد، هم فقه و اصول... اگر طلبه‌اي وارد دانشگاه رژيم شاه مي‌شد، محبوب طلاب مدرسه مروي نبود و او را به چشم ديگري نگاه مي‌کردند... در تاريخ 30-29 طلبه رسمي‌مدرسه به حساب آمدم [و ملبس شدم].» او در تهران، سطوح عالي را در نزد سيدعباس فشارکي و جاپلقي، شرح تجريد و منطق منظومه را در محضر شيخ علي محمد جولستاني و شرح منظومه، اشارات و بخشي از انصار را از آيت‌الله ابوالحسن شعراني فرا گرفت. همچنين در نزد آيت‌الله ميرزامهدي الهي قمشه‌اي مقداري از شرح منظومه، الهيات و بخش عرفان شرح اشارات را آموخت و شرح فصوص محي‌الدين عربي را در خدمت آيت‌الله ميرزاحسين فاضل توني. ديگر استاد بنام شيخ عبدالله، آيت‌الله محمدتقي آملي، معرف او به مدرسه مروي بود که در درس خارج فقه و اصول‌اش حاضر شد؛ استادي که آيت‌الله «نائيني» عالم هوادار مشروطه او را «زبده مجتهدان عظام، ستون اسلام، مويد به تاييدات الهي، عالم ژرف‌انديش و پرهيزکار پاکدامن» ناميده بود. در ميان اساتيدش، آقايان الهي قمشه‌اي، شعراني و فاضل توني، در کنار تدريس براي طلبه‌ها، به دانشگاه هم مي‌رفتند و کرسي استادي داشتند.


 


 او در آن سال‌ها در نماز جماعت‌ آيت‌الله سيداحمد خوانساري، حضور مي‌يافت و پس از نماز به سخنراني «شيخ محمدتقي فلسفي» واعظ تهران گوش مي‌داد: «پس از نماز جماعت آقاي خوانساري، عصرها به سخنراني خطيب توانا، مرحوم حجت‌الاسلام والمسلمين شيخ محمدتقي فلسفي در مسجد امام فعلي (شاه سابق) مي‌رفتم و از بيانات شيرين و آموزنده ايشان بهره مي‌برديم.» در سال‌هاي 33-32 هم با «مرتضي مطهري» که از قم به تهران آمده بود و در مدرسه مروي به تدريس و مباحثه مي‌پرداخت، آشنا شد. البته پس از مدتي مطهري به دانشگاه رفت و آملي در حوزه ماند که او مي‌گويد: «با رفتن شهيد مطهري به دانشگاه، بخشي از طلبه‌هاي حوزه از محضر ايشان محروم شدند.» او پس از پنج سال تحصيل در تهران و کسب اجازه از آيت‌ الله محمدتقي آملي، عازم قم شد تا به کسب مدارج حوزوي بالاتر نائل شود. او مي‌گويد: «جز درس و بحث، چيزي در ذهن ما نبود و درس نمي‌خوانديم که مثلا به فلان سمت برسيم.» او در اين مسير از عنايت الهي ياد مي‌کند و ادامه مي‌دهد: «هر کاري که پيش مي‌آمد، پيش‌بيني‌شده بود، يعني اگر حادثه‌اي مي‌خواست رخ دهد، قبلا عين آن يا چيزي معادل آن را در عالم رويا مي‌ديديم و با خواب، بسياري از برنامه‌هايمان مشخص مي‌شد. از اين رو، وقتي حادثه‌اي مي‌خواست پيش آيد، از قبل منتظرش بوديم؛ چون در عالم رويا مطلع مي‌شديم و بعد هم که پيش مي‌آمد، به آساني – بحمدالله – تحمل مي‌کرديم و اينها تقريبا حصولي بود، نه تحصيلي.» او با ورود به قم، در مدرسه حجتيه سکني گزيد و به مشهورترين درس خارج فقه آن دوران – درس آيت‌الله بروجردي – راه يافت؛ اما به مذاقش خوش نيامد: «با آنکه درس ايشان عميق و قوي بود، اما آنگونه نبود که بتواند طلاب جوان را بپروراند.» البته شيخ عبدالله در سال‌هاي پس از انقلاب که در شوراي عالي قضايي قرار گرفت، در جريان تدوين لوايح قضايي از اسلوب فقه تطبيقي بروجردي و بررسي اقوال روساي مذاهب اهل سنت سود جست. او مي‌گويد: «اينجا بود که با رجوع به منابع فقهي اهل سنت، مشاهده کرديم که آنها با توجه به تجربه حکومت و اجرا کردن «فقه القضاء» در بخش‌هاي حدود، ديات، تعزيرات و غير آن، در اين زمينه مطالب فقهي تجربه شده قابل توجهي دارند.»

اما به هر حال، او مکتب ديگري را در درس خارج پسنديد و 12، 13 سال به درس خارج فقه آيت‌الله سيدمحمد داماد رفت: «از علل انتخاب مرحوم آيت‌الله العظمي‌محقق داماد به عنوان استاد فقه، اين بود که ايشان به لطف الهي، گذشته از درک عميق از نصوص و روايات، هم مکتب و هم محضر ديده و هم مناظره کرده و هم شاگرد پرورانده بود... ليکن در عنصر محوري پنجم توفيق نداشتند و آن تاليف کتب و آثار علمي‌بود.» او آنچنان مجذوب درس خارج اين عالم بزرگ معاصر بود که از قول برخي مي‌گويد: «وقتي انسان به درس مرحوم محقق داماد مي‌آيد و درس خارج و دقت‌ها و عصاره‌گيري ايشان را ملاحظه مي‌کند، در اجتهاد بعضي از اساتيد ديگر شک مي‌کند و مي‌گويد که اگر اجتهاد و تدريس اين گونه است، پس برخي از درس‌ها و اجتهادها را نبايد درس و اجتهاد ناميد.» البته او 5 سال هم در درس خارج آيت‌الله ميرزاهاشم آملي نيز حاضر شد؛ استادي که او «عصاره سخنان مرحوم آقاضياء عراقي و مرحوم نائيني» مي‌داند. ميرزاهاشم تحت مکتب نجف بود و «جوادي آملي» نيز اين امر را مي‌ستايد؛ چراکه «حوزه نجف، هميشه مرکز علوم اسلامي‌و الهي بوده.»‌ ديگر اساتيد او نيز در آمل و تهران، اغلب در اين مکتب سير مي‌کردند و دانش‌آموختگان نجف بودند. اما در سال‌هاي مبارزه و انقلاب اين چالش قم و نجف بروز کرد و آملي هم از آن ياد مي‌کند: «فارغ‌التحصيلان قم، از شاگردان مرحوم حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي... مدافع جدي افکار انقلابي امام بودند و مواضع سياسي – انقلابي ايشان را تبليغ و منتشر مي‌کردند، هم وقتي که طلاب جوان متاثر از افکار امام و مواضع و مروج آن از حوزه به شهرها اعزام مي‌شدند و ياد و نام و مرام مترقي امام راحل را تبليغ و ترويج مي‌کردند، مورد حمايت و تشويق اينگونه بزرگان قرار مي‌گرفتند... [اما بعضي از علما] فارغ‌التحصيل حوزه نجف بودند و هرگز حوزه قم را نديده و امام را هم نمي‌شناختند و از نهضت امام آگاهي کافي نداشتند، براي آنها باور و عمل چنين نهضتي آسان نبود... نصيحت مي‌کردند که تندروي و افراط نکنيد.»

در اين ميان، درس خارج اصول «آيت‌الله سيدروح‌الله خميني» به چشم «جوادي آملي» مي‌آيد؛ چراکه «از بار عقلي و استدلال کافي» برخوردار بود: «امام را براي تدريس اصول، اصلح و اولي دانستيم و چندين سال در درس اصول ايشان شرکت کرديم؛ ولي در درس فقه امام مدت کمي‌شرکت کرديم تا اينکه جريان پانزده خرداد سال 1342 رخ داد.» او اگر در درس خارج فقه آنچنان مرحوم داماد را بالاتر از سايرين ديد، جايگاه مرجعيت آيت‌الله خميني را نيز پس از رحلت آيت‌الله بروجردي از ديگر مراجع رفيع‌تر دانست: «در ميان همه مراجع، امام خميني مقام و منزلت ديگري داشته و دارد و حساب او از ديگران جداست.» ديگر عرصه جذاب علمي‌براي جوادي‌آملي، «علوم تجريدي و بحث‌هاي علمي» بود. به اين دليل پس از ورود به حوزه قم بلافاصله به محضر مرحوم علامه طباطبايي راه يافت و در درس‌هاي عمومي‌و خصوصي‌اش شرکت کرد. او در درس خارج اسفار ملاصدرا حاضر شد که محصول اين کلاس بدايه‌الحکمه و نهايه‌الحکمه مرحوم علامه طباطبايي بود که سال‌ها بعد، جوادي آملي در مدرسه حقاني به تدريس اين دو کتاب پرداخت. همچنين در ديگر جلسات تدريس علامه، همچون اسفار، الهيات شفا، برهان شفا و عرفان حضور يافت. او حتي برخي شب‌هاي چهارشنبه به محفل خصوصي شرح ابيات حافظ از سوي علامه راه يافت. او مي‌گويد: «ما در ميان همه اساتيد، با آن مرحوم [علامه] بيشتر انس علمي‌داشتيم و از بدو ورود به حوزه علميه قم تا آخرين لحظات زندگي آن بزرگ حکيم الهي که بيش از 25 سال طول کشيد، همه جا در محضر آن بزرگوار بوديم و در جلسات عمومي، در تدريس سطح اسفار، شفا، منطق، عرفان و نيز در جلسات خصوصي ايشان که درس خارج الهيات و فلسفه بود، شرکت داشتيم.»

* * *

اگرچه جوادي آملي، مباحث علمي‌را بر هر کاري ترجيح مي‌داد و ارتباط با عوام را نمي‌پسنديد و مي‌گفت: «کم کردن حشر با عوام، چند خاصيت دارد؛ يکي فراغت وقت براي مطالعه و کم‌تر از دست دادن فرصت‌ها و ديگري اينکه حشر مداوم با عوام، فکر را عوام‌زده مي‌کند و آن دقت کافي را از او مي‌گيرد و فکر عوام‌زده دچار سطحي‌نگري و ساده‌انديشي مي‌شود. اگر انسان در تعطيلات به مقدار لازم به کارهاي اجتماعي بپردازد و آن را ترک نکند، تا مبادا به حيثيت اجتماعي و ارتباط مردمي‌او خدشه وارد شود، کاري پسنديده است؛ به شرطي که به تعمق و تدبر تام در متون فقهي و علوم ديگر صدمه‌اي وارد نکند.» اما، فضاي حوزه‌هاي علميه، پس از درگذشت آيت‌الله بروجردي به عرصه سياست گشوده شده بود و زعيم اين جريان، آيت‌الله خميني، يکي از اساتيد جوادي آملي بود. بدين‌سان، او هم در جمع مدرسان هوادار نهضت، از ابتداي شکل‌گيري به طور ناپيوسته حضور داشت و همراه با آنان بيانيه‌هايي را در تأييد مبارزه امضا مي‌کرد؛ بيانيه‌اي در اعتراض به بازداشت امام، استفتاء از آقايان مرعشي نجفي و ميلاني درباره حمايت از امام در منابر، نامه به هويدا و تقاضاي رفع تبعيد امام، بيانيه در اعتراض به حادثه 19 دي قم، اطلاعيه‌اي در حمايت از نظر امام مبني بر ممنوعيت جشن‌هاي نيمه شعبان در سال 57 و بيانيه‌اي در اعتراض به حادثه 17 شهريور. او فعاليت‌هاي خود را اينگونه روايت مي‌کند: «نگهداري عکس امام در منزل، آن روزها از جرم‌هاي نابخشودني بوده ولي ما تمثال مبارک ايشان را در منزل نگهداري مي‌کرديم. همچنين ذکر نام و بيان فتاواي فقهي ايشان در هر فرصت مناسب، به ويژه در ايام تبليغات ماه مبارک رمضان، در مساجد ... در همين ارتباط، چندين بار ممنوع‌المنبر شديم که يک بار آن در جريان قتل حسنعلي منصور که در ماه مبارک رمضان و در دهه سوم آن بود.» عبدالله جوادي‌آملي، فشارهاي سياسي بر او را در آن دوران نقل مي‌کند و مي‌گويد: «فشارهايي که در زمان رژيم طاغوت بر شخص بنده وارد شده بود، کم‌تر از فشارهايي بود که بر ديگر مبارزان اسلامي‌وارد شده بود؛ اما اهانت‌هايي که معمولاً مأموران شهرباني و امنيتي آن روز، هنگام دستگيري و ممنوع‌المنبر شدن روا مي‌داشتند، بسيار تلخ و ناگوار بود ... يک بار پس از حمله به مدرسه فيضيه که غارتگران رژيم، طلاب را زدند و کشتند، دستور دادند که طلاب و روحانيان را سوار اتوبوس نکنند. آن وقت در خيابان صفاييه هم سکونت داشتيم. يک روز صبح سوار اتوبوس واحد شديم تا به حرم آمده، در درس و بحث شرکت کنيم؛ ولي پس از چند لحظه نشستن در داخل اتوبوس، دستور رسيد که بايد روحانيان پياده شوند و ما را از اتوبوس پياده کردند! براي من بسيار تلخ بود که در حوزه قم، کنار بارگاه حضرت معصومه(س) اين قدر احترام نداشته باشيم و به اندازه ساده‌ترين مردم اين کشور، حق نداشته باشيم که با اتوبوس سوار شويم. نيز به ياد دارم که در 29 شعبان که فرداي آن اول ماه مبارک رمضان بود، حوزه تعطيل شد و امام خميني(ره) دستور دادند، افرادي که از قم به ساير شهرها مي‌روند، اعلاميه صادره از امام عظيم‌الشأن را به همراه ببرند؛ چون پيامي‌داده بودند که روشنگر بود. وقتي به حسن‌آباد در نزديکي تهران رسيديم، ما را که چند نفر بوديم، از اتوبوس پياده کردند و به قم بازگرداندند و گفتند: حق رفتن نداريد! ... در آمل نيز وقتي براي مرتبه دوم مرا به شهرباني آمل احضار کردند، آن افسر نگهبان ... مرا به اطاق نگهباني برد و گفت: مي‌داني چرا تو را به اين جا آورده‌ايم؟ براي اينکه خارج از دين اسلام حرف نزني؟! اين حرف در آن روز براي من بسيار سخت بود؛ چون ظاهراً ماه مبارک رمضان بود و کسي که اهل نماز و روزه نبود و اعتقادي به احکام الهي نداشت، چنين حرف تلخي را به من مي‌گفت.» اينچنين بود که روحاني ارشد هوادار نهضت در آمل «جوادي آملي» بود و همچون ديگر روحانيون در ديگر شهرها، او هم به تبليغ مي‌پرداخت. او در جريان حادثه 19 دي قم، يکي از اعضاي جلسه جامعه مدرسين بود و حتي برخي از مردم در اعتراض به مقاله‌اي در روزنامه اطلاعات مبني بر توهين به امام‌خميني، به منزل او رفتند. «روح‌الله حسينيان»، در اين‌باره مي‌گويد: «رفتيم منزل آقاي آيت‌الله آملي، منزل کوچکي داشت. يکي از دوستان رفت روي يک درختي، ايشان فرمود بيا پايين. درخت ما را نشکن. دوست ما گفت ما آمديم، آقا براي ما انقلاب بکند، مي‌گويد درختان را نشکنيد. ايشان فرمود منافاتي ندارد هم شما انقلاب مي‌کنيد و هم درخت ما را نشکنيد.» مرحوم احمدي ميانجي هم در بيان خاطرات آن دوران، درباره امضاي بيانيه خلع شاه از سلطنت گفته بود: «من در خدمت آقاي جوادي‌آملي بودم و ايشان قلم را برداشت تا اعلاميه را امضاء کند، اما قدري تأمل کرد. گفتم: «آقا! چرا امضاء نمي‌کنيد؟» فرمود: مي‌خواهم قصدم را خالص کنم تا اگر مرا گرفتند و کتک خوردم، به خاطر خدا باشد.» جوادي‌آملي در پاييز سال 57 به آمل مي‌رود تا در جريان راهپيمايي‌ها قرار گيرد و به آن شدت بخشد. او اينگونه روايت مي‌کند: «در آن زمان درس‌هاي فقهي، فلسفي و درس‌هاي ديگري داشتم و يادم هست که کتاب شفا را تدريس مي‌کردم که در حاشيه آن نوشتم: الان اين درس تعطيل مي‌شود، در اثر ظلم توان‌فرساي دودمان پهلوي. بر اين اساس، دروس حوزه علميه قم را تعطيل کرديم و وصيتنامه خود را نوشتيم، چون رفتن به آنجا آسان و بي‌خطر نبود. پس از خداحافظي به آمل رفتيم و در آنجا در تظاهرات شرکت مي‌کرديم و نيز در کنار کارهاي مبارزاتي براي روحانيان آنجا از کتاب جواهر بحثي قضايي را شروع کرديم. در آمل، مسئوليت بخشي از تظاهرات، اعم از تنظيم قطعنامه، سازماندهي راهپيمايي، آغاز و پايان راهپيمايي و نظارت بر ستاد برگزاري مراسم با ما بود ... ظهر روز [21 بهمن 57] به من اطلاع دادند که عده‌اي اسلحه‌ها را از شهرباني بيرون مي‌برند که بلافاصله آمديم و سلاح‌ها را جمع‌آوري کرديم.» او در 25 خرداد 58 بنابر حکمي‌از سوي امام خميني. «حاکم شرع دادگاه‌هاي انقلاب آمل» شد و پس از آن به عضويت شوراي عالي قضايي به همراه آقايان بهشتي، قدوسي، موسوي‌اردبيلي و رباني املشي درآمد. او در اين‌باره مي‌گويد: «چون تمايل چنداني به کارهاي اجرايي و قضايي نداشتم، کارهاي فقهي و آموزشي را انجام مي‌دادم؛ نظير تدوين لايحه قصاص، حدود، تعزيرات و ديات. در تهران و در دانشکده‌اي که براي پرورش قاضي تأسيس شده بود و نيز در قم در مدرسه عالي قضايي که مخصوص طلابي بود که مقداري درس خارج خوانده بودند، آيات الاحکام را درس مي‌دادم؛ منتها احکام قضايي آن را.» لايحه قصاص او از سوي برخي گروه‌هاي سياسي همچون جبهه ملي و برخي وکلا مورد مخالفت قرار گرفت که حتي مناظره‌هايي در تلويزيون برپا شد؛ اما در نهايت امام خميني به صحنه آمدند و مخالفان قصاص را مرتد دانستند. پس از دو سال، آيت‌الله جوادي‌آملي در نامه‌اي به امام از سمت عضويت شوراي‌عالي قضايي استعفا داد که مورد پذيرش واقع شد. همچنين در انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسي شرکت کرد و نماينده استان مازندران شد و در دوره اول و دوم مجلس خبرگان هم همچنان به عضويت خويش ادامه داد. جوادي‌آملي در سال 60، در کنار عضويت شوراي عالي، سخنران پيش از خطبه‌هاي نماز جمعه تهران بود. همچنين به همراه آقايان «هاشمي‌رفسنجاني، باهنر، امامي‌کاشاني، خزعلي، معاديخواه و مهدوي‌کني» مجموعه کلاس‌هايي براي اسلام‌شناسي بر پا و تدريس کردند. در قم نيز به عنوان 22 نفر اوليه جامعه مدرسين در اين تشکل حضور يافت که در اوايل دهه 70 اندک اندک از حضور در اين تشکل امتناع کرد و در پيامي‌که به آيت‌الله خرازي داده بود، گفته بود: «به علت بيماري نمي‌توانم در جلسات شرکت کنم، اما تابع جامعه هستم و هر جا لازم باشد امضاء و تأييد خواهم کرد.»






اينچنين بود که در سال‌هاي مياني دهه 60 هم به نمايندگي از اين تشکل به همراه علي‌اکبر ناطق‌نوري و محمد يزدي، به ديدار آيت‌الله منتظري رفتند و درباره «سيدمهدي‌هاشمي» و واکنش‌‌هاي پيرامون آن مطالبي را گفتند. اما آنچه بيش از همه، آيت‌الله جوادي‌آملي را در صدر اخبار قرار داد، اين بود که او به همراه محمدجواد لاريجاني و مرضيه حديده‌چي دباغ، پيام امام خميني را به «ميخائيل گورباچف» رهبر وقت شوروي رساند. پيش از سفر امام به او گفته بود که از عظمت کاخ کرملين و رهبر اتحادجماهير سوسياليستي شوروي اثر نپذيرد و پيام را براي گورباچف بخواند تا او نگويد که بعداً يا در فرصتي ديگر پيام را، مطالعه کنم. اگر احتياج به توضيح يا استدلالي داشت، در همان جا ارائه شود. آن هيأت روز چهارشنبه 14 دي 67 به ديدار گورباچف رفت، پيام به مدت يک ساعت توسط جوادي‌آملي قرائت شد و اين جلسه پس از دو ساعت پايان يافت.

او پس از حضور در ايران، شرح مبسوطي بر اين پيام، تحت عنوان «آواي توحيد» نوشت و در سفرهاي بعدي که به کشورهاي اروپايي در سال 69 صورت گرفت، اين پيام را به برخي مقام‌هاي مذهبي هديه داد. در اين سفر به کشورهاي فرانسه، سوئيس، اتريش، آلمان، ايتاليا، انگلستان، سوريه و لبنان رفت و به بيان نگاه امام خميني براي شخصيت‌هاي مذهبي پرداخت. او در مناظره‌اي در ايتاليا با حضور «کاردنيال آرينزه»، رئيس مجمع گفت‌وگوهاي بين‌المللي واتيکان، بر مبارزه با ظالم پاي فشرد و گفت: «اگر جراح بخواهد عضو فاسد بدن بيمار را درمان کند، با خشونت پزشکي که خشونتي مقدس است، آن عضو فاسد را قطع مي‌کند. اين عمل، از بين بردن شر به وسيله خير است؛ نه اينکه شري را با شر دفع کند و از بين ببرد.»

همچنين آيت‌الله جوادي آملي در مجلس چهارم به عنوان استاد اخلاق به همراه ديگر آقايان، همچون: مشکيني، حسن‌زاده‌آملي، احمدي ميانجي، مهدوي‌کني، راستي‌کاشاني و استادي دعوت شد تا نمايندگان مجلس با اصول اخلاق اسلامي‌آشنا شوند.

او به عنوان يکي از حمايت‌کنندگان «علي‌اکبر ناطق‌نوري» در انتخابات رياست‌جمهوري سال 76 شناخته مي‌شد که ناطق نيز پس از انتخابات، اگرچه پيروز ميدان نشد، اما به خدمت او رسيد تا سپاسگزاري خود را به عمل آورد. ناطق‌نوري در نقل اين مسئله مي‌گويد: «بعد از انتخابات، خدمت آيت‌الله جوادي در دماوند رسيدم و خواستم از او تشکر کنم. به ايشان گفتم: جناب آقاي جوادي، پيروز اين انتخابات من هستم. علت آن اين است که اين قدر از علما، صلحا، مجتهدين، اهل تهجد، متدينين و اولياي خدا من را مورد تأييد قرار دادند و صالح دانستند. اين خودش نعمت خيلي بزرگي است، اين امضاها براي من بس است، اگر بتوانم اين نعمت بزرگ را نگه دارم.»

همچنين جوادي‌آملي، پس از 13 رجب سال 76 و سخنراني آقاي منتظري، در جمع برخي طلبه‌هاي معترض در مسجداعظم حضور يافت و به دفاع از ولايت فقيه پرداخت. او بار ديگر هم در اين مسجد حضور يافت. زماني که کاريکاتوري در يکي روزنامه‌ها در سال 78 چاپ شد و به آيت‌الله مصباح يزدي منتسب شد، او به همراه ديگر آقايان همچون نوري همداني، مشکيني، علوي گرگاني، حسن‌زاده آملي، مقتدايي، يزدي و.... در جمع متحصنين حاضر شد و گفت: «وقتي چنين انقلابي به ثمر مي‌رسد .... اگر خداي ناکرده حدوثاً اسلامي‌بود و بعداً با تساهل و تسامح درآميخت، طولي نمي‌کشد که مذهب به اسارت بيگانگان مي‌رود ... ما مي‌بينم که مدت‌هاست از يک سو سفره تساهل و تسامح، به حرم امن قرآن مي‌تازد، از سوي ديگر به حريم محترم عترت مي‌تازد ... مسئولان دولت بيايند، با همه اين عزيزان [متحصنين] از نزديک تماس بگيرند، ببينند، خواسته آنها چيست. خواسته آنها برچيدن سفره تساهل و تسامح و برطرف کردن مسئولي که تاکنون نتوانسته نظام فرهنگي کشور را سامان ببخشد و گشودن بخش فرهنگ اصيل و ناب اسلامي‌مورد عنايت قرآن و عترت مي‌باشد. بنابراين خواسته‌اي جز خواسته‌اي معقول و مقبول و مشروع نداريم.»

او اگرچه منتقد سياست‌هاي فرهنگي دولت اصلاح‌طلب محمد خاتمي‌به حساب مي‌آمد، اما با حمايت قاطعانه از کانديداي انتخابات رياست جمهوري سال 84 – اکبر‌هاشمي‌رفسنجاني – معترضان و منتقدان او از اصولگرايان سربرآوردند و حاميان کانديداي پيروز – محمود احمدي‌نژاد – در اين جايگاه قرار گرفتند. اما رييس دولت به ديدار او رفت و از‌هاله نور و چشم بر هم نزدن سران کشورها در اجلاس سازمان ملل سخن گفت و آيت‌الله پاسخ را در چند روايت براي او بازگو کرد. اگرچه حامي‌رئيس جمهور نبود، اما پس از پيروزي او مهر سکوت بر لب زد و به حمايت از نظام و حکومت اسلامي‌ايران ادامه داد. امروز محفل درسي اين حکيم اسلامي‌در حلقه شاگردان برپاست و حمايت‌هاي او از نظام پابرجاست.

منابع:

- مهر استاد (سيره عملي و علمي‌استاد جوادي آملي)، مرکز نشر اسراء

- صالح، سيدمحسن و جوادزاده عليرضا، جامعه مدرسين از آغاز تاکنون، جلد اول و دوم، مرکز اسناد انقلاب اسلامي‌

- دواني، علي، نهضت روحانيون ايران، جلد 3-8 ، مرکز اسناد انقلاب اسلامي‌

-‌هاشمي، ياسر، عبور از بحران (کارنامه و خاطرات‌هاشمي‌رفسنجاني، سال 60)، دفتر نشر معارف انقلاب

- ميردار، مرتضي، خاطرات حجت‌الاسلام و المسلمين ناطق‌نوري، جلد دوم، مرکز اسناد انقلاب اسلامي‌

- شعبان‌زاده، بهمن، تاريخ شفاهي مدرسه حقاني، مرکز اسناد انقلاب اسلامي‌

- اباذري، عبدالرحيم، خاطرات فقيه اخلاقي آيت‌ا... احمدي ميانجي، مرکز اسناد انقلاب اسلامي‌

» سيد داود افضلي
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ زن در عرصه زندگي(سه‏شنبه 8 مرداد 1387 ساعت 10:32 صبح )

مقدمه


زن به جهت جنبه عاطفي و جسمي خود به مانند تاب تحمل وظايف سنگين و دشواري‌ها را ندارد ولي اين مانع از آن نمي‌شود که او نتواند با توان فکري و تقويت خردورزي و تضعيف جنبه عاطفي خود بوسيله آگاهي و روبرو شدن همراه با واقع گرايي و منطق با مسائل و روش تربيت عملي متوازن و قوي ساختن معقولانه جسم، اين نقاط ضعف را به قوت تبديل نمايد. در عرصه واقعيت زنان بسياري را مي‌بينيم که بيش از مرداني که توانمنديهاي خويش را فراموش کرده‌اند، از اراده و موضع گيري قوي‌تر و واقعيت نگري افزون‌تري برخوردار هستند. اين بدان معناست که نقاط ضعف موجود در انسان از امور ذاتي مرتبط با تکوين انسان نيستند که قابل تغيير نباشند بلکه از امور طبيعي هستند که با تلاش‌هاي مثبت و منفي انسان قابليت تغيير و تحول را دارند.




 


حجاب زن


بعضي‌ها عقيده دارند که حجاب زن و قيود و التزامات عملي آن به وي اجازه نمي‌دهد که حرکتي قوي و متوازن داشته باشد. زيرا حجاب جلوي اختلاط با مردم و حضور فعّال زن را در عرصه‌هاي جامعه مي‌گيرد و اين تأثير منفي روي مشارکت وي در ساختن يک تمدن انساني به جاي مي‌گذارد. اما به اعتقاد ما اين امر مانعي براي ايفاي نقش زن بنابه توانمندي­ها و التزامات او به شمار نمي‌آيد. چون جامعه وسيع زنان نيازمند زناني فرهيخته و آگاه و فعّال است تا آنان بتوانند وظيفة آگاهي بخشي و فرهيخته سازي و بسيج معنوي و فعّاليت سياسي و اجتماعي خود را انجام دهد. آن هم به اين دليل که زن نياز دارد در اين باره به وظايف و مسؤوليت‌هاي اسلامي خود در زندگي جامعه عمل بپوشاند. زيرا اگر به نقش دعوتگرانه و تغييرساز زن بي­توجهي شود و زن از اين عرصه دور گردد و مرد نيز بواسطه موانع شرعي موجود بر سر راه رابطه با زن نتواند به اين وظايف عمل کند، منجر به آن خواهد شد که جامعه زنان از نظر اجتماعي و سياسي و فرهنگي دچار عقب ماندگي شود و در عرصه التزام و انضباط در راه خدا، از نظر ديني دچار انحراف گردد.


از سوي ديگر جز در مواردي که منجر به انحراف اخلاقي شود، اسلام مانعي براي اختلاط زن و مردم نمي‌بيند. اما اختلاطي که بر اساس آموزه‌هاي ديني که سعي دارند التزام اسلامي را در شخصيت تمام زنان و مردان تثبيت نمايد، چارچوبهاي اخلاقي را رعايت کند، از نظر شرعي مباح است. شايد بسياري از تجارب اسلامي در گذشته و حال هم دلالت بر آن داشته باشند که رعايت حدود شرعي، به عنوان يک تجربه انساني زنده چيز دور از واقعيتي نيست. هر چند که بعضي‌ها ممکن است بعضي آثار منفي اخلاقي ناشي از مسأله اختلاط را برشمارند که نشان‌گر انحراف از خطوط شرعي باشند، اما به نظر ما اين‌ها نمي­تواند مشکلات عمده­اي باشد. زيرا وجود بعضي مشکلات در اين باره نمي­تواند چيز تازه­اي در مسائل عمومي اخلاقي جامعه نمي‌تواند چيز تازه‌اي باشد. چرا که ماهيت ضعف انساني طوري است که اگر از مراقبت لازم غفلت شود، حتي در بين خود مردان و زنان هم که باشد، ممکن است دچار سقوط و انحراف گردد. پس هيچ يک از حالت‌هاي انساني نمي‌تواند خالي از اين مشکل باشد. بنابراين لازم است بدون اينکه بخواهيم انجام مسؤوليت را در هر يک از جنبه‌هاي فردي و اجتماعي زندگي ملغي بسازيم، بر رعايت معيارهاي اخلاقي در عرصه‌هاي اجتماعي و فردي تأکيد بورزيم. زيرا احتمال انحراف را نمي‌توان در همه آنها به کلي از بين برد.


 


نقش مادري


بعضي‌ها مسأله مادري را به عنوان مهمترين و بارزترين نقش اسلامي زن مطرح مي‌کنند. نقشي که التزامات طبيعي حاصل از شرايط پيچيده زن مثل حاملگي و شير دادن و تربيت آن را اقتضا مي‌نمايد. از همه اينها چنين مي‌توان نتيجه گرفت که در کنار شخصيت همسري‌ زن بر نقش مادري او نيز تأکيد بورزيم.


بعضي ديگر موانعي را بر مي‌شمارند که بواسطه آنها زن نمي‌تواند در عرصه‌هاي فرهنگي و اجتماعي و سياسي به ايفاي نقش ديگري مبادرت بورزد. يعني زن بايد بين نقش خود به عنوان يک همسر و مادر که بايد مواظب شوهر و فرزندان خود باشد و نقش ديگر خود به عنوان يک عنصر فعّال که بايد با عمل خود از امت اسلامي مراقبت به عمل آورد يکي را برگزيند. بنابراين زن نمي‌تواند بين اين دو نقش توازن به وجود آورد. از اين رو بايد يکي از آنها را بر ديگري ترجيح مي‌دهد. يعني در بعضي از شرايط خاص ممکن است به الغاي يکي از آن دو بينجامد.


ولي تصور ما اين است که نقش مادري با تمام مسؤوليت‌ها و مشکلات آن مثل نقش پدري با همة مسؤوليت‌ها و مشکلات آن است. هر چند که ممکن است از نظر ماهيت بعضي تفاوتهايي نيز با هم داشته باشد، مثل حاملگي و شيردادن و تربيت و خدمت به فرزندان و شوهرداري که پدر يا شوهر چنين وظايفي را به عهده نداشته و کاري به آنها ندارند. امّا اسلام مسؤوليت شرعي ديگري را به عهده شوهر و پدر قرار داده است و آن تأمين مخارج خانواده و مواظبت از همسر و فرزندان است که بيشتر وقت او را مي‌گيرد و بسياري از توانمنديهاي او را به خود اختصاص مي‌دهد. اما بايد گفت که تمام فشارها و مشکلات و مسؤوليت مرد در اين زمينه به هيچ وجه از بار مسؤوليت زن نمي‌کاهد.


غير از آن، همه اين مسؤوليت‌ها مانع از آن نمي‌شود که مرد به عنوان يک انسان و يک مسلمان، بنابر شخصيت انساني خويش در عرصه‌هاي فرهنگي و اجتماعي و سياسي و جاهايي که جامعه انساني به او نياز دارد يا اسلام به عنوان دعوت و جهاد و تقويت و توسعه حرکت خود وظايفي را به عهده او مي‌گذارد يا در قالب جامعه و امت اسلامي وظايفي را به عهده نگيرد و به فعّاليت‌هاي فردي و اجتماعي دست نزند. بنابراين مرد وظيفه دارد با توجه به امکانات و توانمنديهايي که در اختيار دارد همه اين مسؤوليت‌هاي مهم را هم در نظر داشته باشد. زيرا نقش انسان به شوهري يا پدري خلاصه نمي‌شود بلکه بايد گفت شوهر بودن يا پدر بودن فقط دو عنوان از عناوين روابط انساني است که خداوند اراده کرده است زندگي را در حلقه‌هاي بهم پيوسته‌اي به حرکت در آورد. آن هم در شرايطي که اسلام انسان را ملزم کرده است که تابع خطوط مهمتر باشد. آن خطوط مهمي که بر تمام عناوين انساني حرکت انسان سيطره دارند.


بر اين اساس از انجام هرگونه تلاش در عرصه‌هاي عمومي، براي حمايت از جامعه در برابر تزلزل­ها و شکاف­ها و انحراف از راه راست گريزي وجود ندارد. چرا که خداوند از انسان مي‌خواهد به شکلي کارآمد  و فعال در زندگي در راه راست حرکت نمايد و همين بر او واجب مي‌کند در جايي که دين به تلاش فکري و عملي او براي رسيدن به اهداف خود نياز دارد، از هر گونه تلاشي فروگذار نکند. بنابراين بايد بخشي از وقتي خود را صرف نيازمنديهاي دين کند يا به کارهاي عمومي لازم اختصاص دهد.


اگر به مسأله مادري يا همسري زن نيز از اين ديدگاه نگاه کنيم در مي‌يابيم که مادر بودن يا همسر بودن به هيچ وجه شخصيت انساني زن را از بين نمي‌برد. بنابراين زن بايد بکوشد تا از توانمندي­‌هاي فرهنگي و اجتماعي و سياسي خود در عرصه‌هايي که امکان فعاليتش وجود دارد، به انسانيت چيزي بيفزايد و در جاهايي که دعوت و جهاد و حرکت اسلامي به فعاليت او نيازمند است، جلو پويش و حرکت خود را نگيرد. بنابراين زن بايد خارج از مسؤوليت‌هاي همسري و مادري خود، بخشي از وقت خود را نيز به انسانيت و اسلام اختصاص دهد. شايد که فعّاليت‌هاي او در اين زمينه انسانيت و اسلام را در عرصه همسري و مادري او نيز تثبيت کنند.


 تأکيد بر نقش زن و مرد به عنوان مربيان خانواده، از ضرورت حرکت در خط انساني در جامعه، طبق هدايت و رهنمايي‌هاي اسلام در تمام قضاياي ريز و درشت براي استقامت در مسير اهداف و ايستادگي در برابر انحراف نمي‌کاهد. ما اين مسأله را مي‌توانيم از آيه کريمه‌اي که به زنان مؤمن مثل مردان مؤمن، مسؤوليت امر به معروف و نهي از منکر را داده است دريابيم. اين مسأله پيامهاي اجتماعي هم دارد تا بر پيوند انساني و اسلامي حول محور ولايت تأکيد کند. يعني در زمينه تلاش و ياري­گري و تأييد و همکاري در تمام عرصه‌هاي مشترک بين مؤمنان پيوند ولايي وجود دارد و بعضي از مؤمنان بر بعضي ديگر ولايت دارند.


خداوند مي‌فرمايد: «وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَيُطِيعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِکَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَکِيمٌ * وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاکِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» (توبه/71-72).


 


نقش زن در تکامل اجتماعي


وقتي يک جامعه ايماني متکامل به وجود مي‌آيد که زنان و مردان مؤمن به وسيله پيوند ولايي در کنار هم قرار گيرند و به مقابله با انحرافات اجتماعي و سياسي و اعتقادي که نشانه بي­توجهي به معروف و تشويق منکر است بپردازند. زن و مرد مؤمن در يک وحدت ايماني فراگير بايد حرکت کنند تا زندگي را به خط معروف بازگردانده و از خط منکر دور گردانند و اين با بپاداري نماز و دادن زکات و اطاعت از خدا و پيامبر در همه آن چيزهايي که رسالت الهي متضمن آن است امکان پذير است. اين همان چيزي است که سبب مي‌گردد آنان در معرض رحمت الهي قرار گيرند و وارد بهشت شوند و به آن درجه عالي و والايي دست يابند که از همه اينها پيش­تر است و آن رسيدن به رضوان الهي است که هدف تمام زنان و مردان مؤمن مي‌باشد.


در کنار اين تصور روشن و نوراني از پويندگان کرانه‌هاي رحمت و رضوان الهي، تصوير ديگري وجود دارد و آن تصوير زنان و مردان منافق است. اين تصوير نشانه يک انحراف است که جامعه حاصل از پيوند بين زنان و مردان منافق آن را به وجود مي‌آورد. اين ارتباط منفي آنها را به يکديگر پيوند مي‌دهد و آنان نيز يکديگر را تقويت مي‌کنند تا اينکه زندگي از معروف دور شده و به خط منکر نزديک گردد. اين ارتباط جلوي بخشندگي آنان را مي‌گيرد و به جهت خدا فراموشي، از پروردگار دورشان مي‌گرداند.


خداوند مي‌فرمايد: «الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ? وَعَدَ اللَّهُ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْکُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا هِيَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللَّهُ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُقِيمٌ» (توبه/67-68).


در چنين جامعه عوامل انحراف دست به دست يکديگر مي‌دهند تا آن را از خدا دور کنند و نفاق موجود در مردان و زنان به وضع نابهنجاري تبديل مي‌شود که اصحاب خود را در معرض آتش جهنم قرار مي‌دهد. به نحوي که در مستحق بودن‌شان براي غضب خداوند منافقان و کافران با يکديگر برابر مي‌شوند.


بنابراين با توجه به آيات کريمه مي‌بينيم که چگونه قرآن کريم از مردان و زنان، به دور از نقش پدري و مادري و همسري‌شان، هم در جنبه مثبت و هم در جنبه منفي سخن مي‌گويد بدون اينکه نقش مهمتر و بزرگتري را براي مرد قائل شود يا نقش زن را در حساس‌تر انگارد يا اينکه در برابر استقامت يا انحراف جامعه، از يکي از آنها سلب مسؤوليت نمايد. يعني نقش‌هاي اجتماعي و عمومي زن و مرد، مانع از انجام مسؤوليت آنها در زمينه مادري و پدري و همسري نمي‌شود. بلکه شايد هم نقش‌هاي اجتماعي به نقش‌هاي فردي آنان، ماهيت و مفهوم انساني و مکتبي بدهد و اثرات مثبتي را بر فکر و روح انسان به جاي بگذارد و با قدرت و ايمان افزون‌تر به عرصه عمل او تداوم پيدا کند.


 


زن به معناي شهوت نيست


شايد مشکل بسياري از اسلامگرايان و ديگران اين باشد که آنان به زن به عنوان يک موجوديت جنسي نگاه مي‌کنند که از طريق واکنش‌هاي جنسي و غريزي به مقوله زندگي مي‌پردازد. از اين رو در تمام التزامات اخلاقي و روابط اجتماعي و انگيزه‌هاي فردي، زندگي او به اين مسأله خلاصه مي‌شود. اما اينان تصور نمي‌کنند که زن مي‌تواند به عنوان يک انسان داراي توانمنديهاي گوناگون، به سوي ابعاد انساني گسترده حرکت کند و از فکر و حرکت و ابداع­گري خود به زندگي ببخشد.


بعضي ديگر نيز اين فکر را مورد تمسخر قرار داده و آن را نوعي شوخي يا تفکر خيالي مي‌پندارند که امکان واقعيت يافتن ندارد. ولي همين‌ها به مرد چنين نگاهي ندارند. حال آن که در رابطه با وظايف جنسي يا اشباع غرايزي جسمي يا توليد و مثل و استمرار نوع بشر، ما هيچ تفاوتي را بين مرد و زن نمي‌بينيم. البته ممکن است با توجه به ساختار بدني هر کدام، تفاوت­هايي در نقش آن دو وجود داشته باشد. ولي در مسائل اخلاقي مثل عفت ورزيدن و حفظ التزامات شرعي در اعمال غريزه جنسي و رعايت حدود در روابط انساني و توانمندي­هاي فکري و معنوي و عملي هيچ تفاوتي بين آن دو وجود ندارد.


انديشه اسلامي در رابطه با آفرينش و مسؤوليت، انسانيت به زن و مرد از دريچه واحد نگاه مي‌کند و از هر دوي آن‌ها مسؤوليت خواسته است. اسلام نقش‌ها و وظايف را بين آنها تقسيم کرده است و بر اساس فرايند تکامل انساني که زن و مرد براي خود ويژگي‌هاي خاصي دارند تفاوتهايي نيز قائل شده است تا اينکه در نتايج حاصل از تکامل و مسؤوليت‌ها، ويژگي‌هاي انساني را متحد و يکپارچه سازد.


» سيد داود افضلي
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ استفتاازحضرت آية الله العظمى جناتى(سه‏شنبه 24 ارديبهشت 1387 ساعت 11:19 صبح )
پرسش . نظر کلي حضرت عالي در باره استخاره چيست؟
پاسخ: انسان در همه کارها بايد بر اساس عقل وتدبير ومشورت، تصميم گيري نمايد اما اگر در موردي متحير وسرگردان باقي ماند واز راههاي معمول نتوانست تصميم بگيرد، مي تواند استخاره کند هرچند نتيجه آن الزام شرعي ندارد.
» سيد داود افضلي
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ شرايط جايز بودن «غيبت‌» از ديدگاه حجت‌الاسلام‌والمسلمين قرائتي(يکشنبه 15 ارديبهشت 1387 ساعت 4:51 عصر )
غيبت ‌کردن مظلوم از ظالم براي استيضاح او جايز است و اين مورد از مواردي است که خداوند اجازه غيبت و بدگويي را به انسان داده است. 
غيبت درباره فردي که داراي عقيده غلط است به معناي مرزباني از افکار است و ايرادي ندارد همچنين مشورت کردن با هدف تحقيق و تجسس درباره شريک آينده زندگي، رفتن نزد قاضي جهت گواهي دادن براي اعاده حيثيت کسي و غيبت درباره کسي جهت رد ادعاي پوچ او از جمله مواردي است که غيبت کردن درباره آن‌ها جايز است. 
غيبت داراي دو شرط است؛ يکي مخفي و پنهان بودن از فرد غيبت‌شونده و دوم اينکه غيبت موجبات ناراحتي فرد را فراهم کند، خداوند در قرآن کريم مي‌فرمايد که غيبت نکنيد چراکه غيبت کردن از سوء ظن شروع مي‌شود سپس تجسس را در پي دارد و بعد از تجسس به عيب و ايراد پرداخته مي‌شود که در نهايت موجب غيبت مي‌شود. 
گناه غيبت چرا گوشت مرده خوردن است؟ چون وقتي گوشت مرده کنده شود گوشت ديگري جاي آن را پر نمي‌کند؛ آبروي مومن نيز در زمان غيبت مانند گوشت مرده است بنابراين آبرو رفته ديگر بازنمي‌گردد و جاي تامل است که غيبت کردن همچون خوردن گوشت برادر مرده است چراکه مسلمانان با يکديگر برادر هستند. 
درباره گناه غيبت کردن در کتاب تفسيرم دو دليل آورده‌ام زماني که انسان زنده است و اگر گوشتي از بدنش کنده شود جايش را گوشت ديگري مي‌گيرد يعني عمل غيبت اگر زمان حضور فرد صورت گيرد فرد از خود دفاع مي‌کند؛ گناه غيبت خيلي مهم است و موجب مي‌شود عبادت‌هاي غيبت‌کننده در پرونده غيبت شونده نوشته شود يا اگر عبادتي ندارد گناهان غيبت شونده به پرونده غيبت کننده منتقل ‌شود. 
حديثي از امام صادق(ع) : امام صادق (ع) فرموده‌اند که «کعبه خيلي عزيز است ولي آبروي مومن از آن هم عزيزتر است.» بنابراين بايد از زبان خود به طور اساسي مراقبت کرد؛ اگر فرد غيبت‌ کننده روزه‌دار باشد آثار و برکات روزه‌اش از بين مي‌رود و تا 40 روز هم نماز و روزه‌اش قبول نمي‌شود و همچنين فرد ساکت شنونده غيبت نيز در گناه غيبت‌کننده و به همان ميزان شريک است. 
چگونگي جبران کردن غيبت : فرد غيبت‌ کننده بايد از خداوند بابت رفتار ناشايست خود طلب آمرزش کند و اگر مطالب غيبت موجب ناراحتي فرد غيبت شونده مي‌شود بهتر است براي او بيان نشود مگر جهت جبران آبروي رفته مومن غيبت شونده با او در ميان گذاشته شود.


» سيد داود افضلي
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ بخشي از برنامه درسهايي از قرآن تاريخ 12/02/87(يکشنبه 15 ارديبهشت 1387 ساعت 4:47 عصر )

... بيش‌ترين کار انبياء کار فرهنگي است. «يُزَکِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُم‏» (آل‌عمران/164) مقدس‌ترين کتاب‌ها که قرآن است و کتب آسماني، کارشان کار فرهنگي است. يعني اشرف بشر انبياء، کار فرهنگي مي‌کند. اشرف کتب آسماني کار فرهنگي مي‌کند. کار فرهنگي، اگر خوب انجام شود، بالاترين کار است و اگر بد انجام شود، بيش‌ترين خطر را دارد. در مورد انحراف اقتصادي خداوند يک مرتبه گفته است: واي!!! «وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفينَ» (مطففين/1) واي بر کم فروش‌ها! انحراف اجتماعي يک ويلٌ دارد. «وَيْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» (همزه/1) «هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» يعني کسي که نيش مي‌زند. واي به کساني که به مردم نيش مي‌زنند. يعني ضربه اجتماعي و نيش زدن به جامعه، يک ويلٌ دارد. اما راجع به انحراف فرهنگي چند ويلٌ داريم و اين مهم است...


» سيد داود افضلي
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ فتوا(يکشنبه 15 ارديبهشت 1387 ساعت 4:44 عصر )
اعلم بودن مجتهد در تقليد از او شرط نيست، بلکه به معناى معروف آن، که عبارت است از استادتر در بيرون آوردن حکم خدا؛ بين دو مجتهد مطلق نه در مرحله ظاهر و اثبات قابل تصوير است نه در مرحله ثبوت و واقع، بلکه به معناى ديگر، که عبارت است از اينکه او در مقام بازگشت دادن فروع تازه و مسائل جديد به اصول پايه کمتر اشتباه مى‏کند و ديگرى بيشتر - آنگونه که در حاشيه خطى بر «عروة الوثقى» بيان کرده‏ايم - اگرچه قابل تصوير است ولى تشخيص اينکه کدام يک از آن دو مجتهد در مقام تفريع کمتر اشتباه مى‏کند تا آنکه اعلم باشد و کدام يک از آنها بيشتر تا آنکه غير اعلم باشد، بسيار مشکل است
» سيد داود افضلي
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ شيوه تدريس، حضرت آيةاللّه العظمى‏ جنّاتى(يکشنبه 15 ارديبهشت 1387 ساعت 4:41 عصر )

ذکر اين نکته لازم است که امروزه با زياد شدن تعداد شاگردان در درس‏هاى شلوغ و پرجمعيت، کيفيت درس‏هاى خارج، بيش از پيش کاهش يافته است .


حضرت آيةاللّه العظمى‏ جنّاتى با اشراف کامل به نقاط قوت و ضعف تدريس در حوزه‏هاى علميه و با بهره‏گيرى از نيم قرن تجربه تحصيل، تحقيق، تدريس و درک محضر فحول فقهاى نجف و قم، شيوه تازه‏اى پاى نهاده‏اند. ايشان در تدريس خارج فقه و اصول خويش، ضمن حفظ و احياى امتيازات دروس معمول در حوزه‏ها، به گزينش درست مطالب و حذف زوايد و مطالب وقت‏گير و بى‏ثمر تأکيد دارند و بيشتر به بازپرورى ابحاث ناب و پرفايده اصول و فقه همت مى‏گمارند.


در اين شيوه استاد به دفاع از نظريه‏هاى خويش مى‏پردازد و شاگردان نيز آماده و با روحيه‏اى نقادانه در درس حاضر مى‏شوند و به همراه آموختن درس، شيوه اجتهاد و نظريه‏پردازى را مى‏آموزند .


از جمله ويژگى‏هاى بارز حضرت آية اللّه العظمى‏ جنّاتى در تدريس، عنايت به اصل «شاگرد محورى» است و روش «استاد محورى» در تدريس معظم له ديده نمى‏شود. ايشان ضمن جرأت و ميدان دادن به شاگردان در جلسه تدريس، بگونه عملى راه استنباط احکام و جزئيات آن را در هر مسأله و فرعى عنوان مى‏کنند . به عبارت روشن‏تر تدريس ايشان را مى‏توان تلفيقى از روش سنتى و شيوه مدرن ناميد که مى‏تواند در پرورش نيروى انسانى کارآمد براى حوزه، بسيار کارساز باشد .


اين شيوه همچنان از سوى ايشان پيگيرى مى‏شود و البته از نظر معظم له گام کوچکى براى اصلاح ساختار آموزشى حوزه‏هاى علميه است. گفتنى است ايشان جهت ايجاد نظام آموزشى مطلوب در حوزه علميه، نظريه‏هايى نيز ارائه داده‏اند که در جاى خود بيان شده است .


» سيد داود افضلي
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ زندگينامه مختصر آيت الله وحيد خراساني(دوشنبه 27 اسفند 1386 ساعت 3:12 عصر )
وحيد خراساني از مراجع تقليد شيعه در سال ???? هجري شمسي در مشهد ديده به جهان گشود. پس از گذراندن ادبيات سطح را از مرحوم آيت اللّه حاج شيخ محمد نهاوندي فرا گرفت و به درس خارج مرحوم آيت اللّه ميرزا مهدي اصفهاني و آيت اللّه آشتياني حاضر شد و استفاده‌هاي فراواني نمود. علوم عقليه , فلسفه وحکمت را از مرحوم ميرزا ابوالقاسم الهي وآقا ميرزا مهدي اصفهاني آموخت و به قصد تکميل مباني درسن ?? سالگي به نجف اشرف هجرت کرد و در درس مرحوم آيت اللّه العظمي آقا ميرزا عبدالهادي شيرازي وآيت اللّه العظمي حکيم و بخصوص آيت اللّه العظمي حاج سيد ابوالقاسم خويي شرکت جست و يکي از شاگردان برجسته? آن مرحوم است . ايشان از سال ???? هجري قمري پس از تدريس سالهاي متوالي دروس سطح , درس خارج فقه و اصول را آغاز نمود و نزديک به دوازده سال در نجف اشرف آن را ادامه داد. پس از بازگشت به ايران در سال ???? هجري در شهر مقدس مشهد به تدريس پرداخت و بعد از يکسال به شهرمقدس قم مهاجرت نمود وهم اکنون به تدريس خارج فقه و اصول اشتغال دارد و حوزه? ايشان يکي از پر رونق ترين دروس حوزه? علميه قم است و در شاخه اصول در حوزه به وحيد در اصول شهره‌است
» سيد داود افضلي
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ پيام حضرت آيت الله وحيد خراسانى(دوشنبه 27 اسفند 1386 ساعت 3:8 عصر )








1 - بسم الله الرحمن الرحيم
عليکم بالتوکل علي الحي الذي لا يموت فانه و من يتوکل علي الله فهو حسبه، إن الله بالغ أمره ؛
و عليکم بالتوسل بمن بيمنه رزق الوري و بوجوده ثبتت الأرض و السماء فهو المنتهي إليه مواريث الأنبياء خليفة الرٌحمن و صاحب العصر و الزمان فإنه قال سبحانه و تعالي و ابتغوا إليه الوسيلة.
 

1 - ترجمه : بر خدايي توکل کنيد که تمام کائنات آنچه دارند از اوست، وبه اوست، و هر کس بر او توکل کند علم و قدرت و حکمت آن حي قيوم او را بس است، و اين همان وعده اي است که به متوکلين داده است؛
و به آن کس توسل کنيد که قطب عالم امکان و ولي عصر و صاحب الزمان است، و به يمن وجود او زمين و آسمان بر پا است، و توسل به حجت خدا شرط توکل به خدا است.

» سيد داود افضلي
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ نکاتي درباره استخاره از حضرت آيت الله گرامي(يکشنبه 25 آذر 1386 ساعت 2:43 عصر )
در مورد استخاره من در ابتدا داستانى را (باواسطه) از قول مرحوم کشميرى نقل مى کنم، شايد زواياى موضوع روشن شود. در نجف اشرف افراد زيادى خدمت ايشان مى رسيدند و استخاره مى کردند. به ذهن ايشان آمده بود که من خيلى مهم شده ام، چون مردم تمام امور زندگى خود را با استخاره هاى من تنظيم مى کنند. يک روز که مشرف مى شوند به زيارت حضرت على(ع) مى بيند که يک طرف صحن شلوغ است و عده زيادى اطراف يک زن معمولى و بى سواد جمع شده اند و از او استخاره مى خواهند. به زن پيغام مى دهد بيا من سؤالى دارم. از آن زن مى پرسد: داستان چيست؟ او مى گويد: زندگى بسيار سختى داشتم، تا اينکه متوسل به حضرت امير(ع) يا حضرت ابوالفضل(ع) مى شود. ـ ترديد از من است ـ در آن حالت توسل، آقا به من فرمود: استخاره کن و پول بگير. گفتم: استخاره بلد نيستم و اصلا سواد ندارم. حضرت مى فرمايند: برو دو فلس بده و يک تسبيح بخر، بعد همين طور دانه هاى تسبيح را بشمار ما به تو همه چيز را مى گوييم. بعد به آقاى کشميرى مى گويد: در گوش من مطالبى گفته مى شود که منطبق بر زندگى مردم است. غرضم از ذکر اين داستان اين است که استخاره اصلا جنبه استدلالى و فکرى ندارد. البته در همه جا اين طور نيست. ما دو نوع استخاره داريم: يک استخاره همان استخاره اى است که در کتاب هاى فقهى پيرامون آن بحث شده و روايت هم دارد و انواع مختلفى هم برشمرده اند، اين نوع استخاره ممکن است مطابق با زندگى شما باشد و يا نباشد. در اين جا نوعى استنباط و فهم از قرآن وجود دارد. در نوع دوم استخاره به بعضى از افراد نوعى اجازه باطنى داده مى شود که ديگر استدلال ندارد و به فهم و استنباط مربوط نمى شود و در اکثر اوقات جواب ها کاملا مطابق با واقع در مى آيد. لذا مى شود که از يک آيه دو جور مطلب به ذهن استخاره کننده بيايد که هر دو مطلب نيز مطابق با واقع باشد. در باره خودم هم يک قضيه اى اتفاق افتاد که خيلى قابل توضيح نيست. حتى با يک حالت تندى بعد از مدتى از آن واقعه به من گفته شد: پس دنبال فلان مقام هستى که استخاره نمى کنى؟ پس مردم کجا بروند؟ معنايش اين بود که فکر مى کنى استخاره کردن برايت عيب است. به هر حال برقى زده شد و چون تطابق زياد بود و تجربه هاى شيرين فراوان، تاکنون ادامه داده ام.
در اصل استخاره و در فهم از آيه برهان وجود ندارد لذا از آن زمان به بعد هنگام استخاره ديگر هيچ دعايى نمى خوانم. در روايات آمده است: آن مطلبى که در قلبت واقع مى شود، به همان عمل کن. پس مهم همانى است که در ابتدا در قلب واقع مى شود چه بسا با تأمل و دقت مطلبى به ذهن خطور کند که با آنچه در ابتدا به ذهن آمده مخالف باشد. مهم همان است که ابتدا در قلب واقع مى شود. البته مقدارى هم اين امر تجربى است. يادم هست يک وقت يکى از آقايان در اين نوع استخاره ها شبهه مى کرد. حضرت آقاى بهجت (42) به من فرمودند: اين قدر تجربه در استخاره بالاست که حتى اهل سنت نيز به آن رو آورده اند. ولى ما خودمان در آن شک مى کنيم. يک وقتى يک دختر خانمى از سيستان و بلوچستان زنگ زد و استخاره مى خواست. گفتم شما از اهل سنت هستيد؟ گفت چه فرقى مى کند. بلى من از اهل سنت هستم. از او پرسيدم آيا به مسجد هم مى رويد؟ گفت ماها را به مسجد راه نمى دهند. به هر حال تجربه در استخاره و مطابقت آن با واقع، به قدرى زياد است که انسان به اطمينان مى رسد.
استخاره از معجزات شيعه است. اگر استخاره کننده از جانب اهل بيت(ع) مجاز باشد حالا چه در خواب و چه در بيدارى، واقعاً از شهادت دو شاهد عادل اقرب است. براساس تجربه اى که ما به دست آورديم نود و پنج درصد از استخاره ها درست است. مرحوم آقاى بروجردى استخاره مى کرد. خودم ديدم که مرحوم امام استخاره مى کرد. در يک مورد هم من براى حضرت امام استخاره کردم که مربوط به حضور ايشان در جلسه منزل آقاى لنگرودى بود. مرحوم شيخ انصارى هم قضاياى استخاره اش معروف است. مرحوم حاج شيخ عبدالکريم در اصل تأسيس حوزه علميه قم به استخاره متوسل شدند. استخاره جزء تجربيات قطعى است و نيازى به سند ندارد. در سند زيارت جامعه کبيره، دو سه نفر از مجانين در آن هستند اما هيچ وقت شک نمى کنيد. دعاى کميل هم سند معنون صريحى ندارد ولى هيچ وقت در آن شک نمى کنيد. دعاى ندبه هم همين طور اينها بعضى از متون روشن و قطعى است. استخاره هم همين است لذا علما استخاره مى کردند منتهى بعضى از روى قرآن و بعضى ها هم از روى تسبيح. معروف است که مرحوم حاج شيخ مى فرمود من استخاره با قرآن را نمى فهمم اينکه مى گويد قال موسى، نمى فهمم يعنى چه؟ مرحوم آقاى اراکى با تسبيح استخاره مى کرد. به هر حال استخاره از معجزات شيعه است.
به نظر من صلاح نيست که فرهنگ حاکم و رايج جامعه اين باشد که افراد در همان ابتدا براى هر کارى استخاره کنند. اين کار درست نيست. مورد استخاره تحير و سرگردانى است. تحيرى که نه با عقل و نه با شرع و نه با مشورت و رايزنى حل شود; مثل قرعه، ما در مواردى به قرعه پناه مى بريم. ولى کجا و در چه موارد بايد از آنها استفاده کرد؟ براى بعضى از مشکلات حل نشدنى قرعه جايز است. استخاره هم همين طور، وقتى مشکل حل نشد بايد به آن پناه برد.
زمانى که عقل خود من يا ديگران مشکل را حل مى کند، جاى استخاره نيست. موضوع استخاره همان تحير است. در بعضى از روايات آمده است که در چيزى که نمى دانى و متحير هستى استخاره کن. يک وقت است که راه حلى نيست، خوب، تحير پيدا مى شود و مى توان به استخاره پناه برد.
يک از سؤالاتى که معمولا مى پرسند در مورد انتخاب همسر است که آيا ابتدا استخاره کنيم و بعد اقدام، يا بعد از آشنايى و ديدن استخاره کنيم و يا براى مراحل بعد استخاره کنيم؟ به نظر من اشکال ندارد که فرد اول براى اين استخاره کند که اگر بروم و ببينم و بعد بخواهم استخاره کنم و استخاره خوب نباشد ممکن است کدورتى پيش آيد. به هر حال در هر وقت از زمان خواستگارى استخاره اشکالى ندارد. منتهى همه اين موارد مربوط به زمان تحير است. حال اگر همين فرد برود و تحقيقات لازم و دقيقى انجام دهد و بگويند خوب و مناسب است باز هم مى تواند بگويد که من بايد در اين مسأله استخاره کنم. چون باز يک تحيرى دارد که با اين کارها از بين نرفته است. مثلا نمى داند فردا چه خواهد شد. گاهى اوقات يک چيزهايى هست که با تحقيق حل نمى شود، لذا اگر مقدارى سردرگمى و ترديد مانده باشد، جاى استخاره هست.
زمانى که کتاب منطق المقارن را به زبان عربى مى نوشتم يکى از استخاره هايى که کردم تأييد نوشتن اين کتاب بود. چون معتقد بودم کتب منطقى حوزه بايد عوض شود حتى منطق مرحوم مظفر چند اشکال عمده دارد، از جمله اينکه در آن تضارب آراء نيست و عقايد و مکاتب روز را هم ننوشته اند. انتقادات آنها بر منطق کلاسيک را هم ندارد و چيزهاى ديگر.
يکى از استخاره هايى که کردم در باره اين بود که کار نوشتن اينگونه کتب براى حوزه را ادامه ندهم و با خود فکر کردم که مگر کسى مى تواند کتب درسى حوزه را تغيير دهد. آقاى صدر نتوانست تغييرى بدهد و به جاى قوانين، خلاصة الاصول خودش را بگذارد. در اين رابطه وقتى استخاره کردم اين آيه آمد "يا ايها النبى لِمَ تُحَّرِم ما اَحلَّ الله لک تبتغى مرضات ازواجک" (43) آقاى محمدى گيلانى مى گفت اين "ازواجک" متوجه به سنت هايى است که مخالف تغييرند. يکى از علما حوزه هم مى گفت عجيب استخاره منطبقه اى است.
افراد زيادى جهت استخاره مراجعه مى کنند. حتى گاهى اوقات درباره بعضى از مسائل مهم کشورى هم متوسل به استخاره مى شوند. يک بار از اهواز تلفن زدند که برايشان استخاره بگيرم. گفتم که الان وقت ندارم. گفتند که مربوط به کار شخصى نيست. چاه هاى نفت آتش گرفته و در حال سوختن است و بيت المال دارد از بين مى رود. چند طرح داريم براى مهار آن و استخاره ما براى انتخاب اين طرح هاست. بنده هم برايشان استخاره کردم که خوشبختانه کار با موفقيت پايان پذيرفت. بعضى از افراد هم پست هاى مهم و خوبى به آنها پيشنهاد مى شد و آنها هم با اينکه تمام مراحل را انجام مى دادند اما باز هم متوسل به استخاره مى شدند.
يکى از قضات شهر قم هم در رابطه با حکمى که مى خواست صادر کند به خاطر شکى که وجود داشت متوسل به استخاره شد. به ايشان گفتم: مطلب اين نيست که فکر مى کنى. ايشان هم دست نگه داشت و بعد از تحقيقات بيشتر معلوم شد که اشتباه کرده است. در اين اواخر يکى از کانديداهاى رياست جمهورى دوره هشتم که از شاگردان من بود، نزد من استخاره کرد گفتم البته شما نمى شويد ولى مى خواهى خودت را مطرح کنى. مسأله اى نيست.
يک خانمى که بچه اش سرطان خون داشت از من خواست تا برايش استخاره اى بگيرم. من هم متوجه قضيه نبودم به ايشان گفتم که او را به مشهد ببريد. پس از گذشت زمانى کسى به من تلفن زد و گفت آقا من طلبه ام و شوهر همان زنى هستم که به شما تلفن کرده بود، به سفارش شما، بچه چهار پنج ساله را به مشهد برديم و شب در حرم خوابانديم. اين بچه که صبح بلند شد ديديم با نشاط است، معمولا سرطان خونى ها نشاط ندارند. گفتيم چطور شده گفت ديشب آقا گفت حال تو خوب است. از بچه پرسيديم لباسش چطورى بود گفت لباس بابام را پوشيده بود، از رنگ عمامه اش پرسيديم. او به پارچه شلوارى سبز خود اشاره کرد و گفت اين رنگى بود بعد از اينکه او را به آزمايشگاه برديم هيچ اثرى در خون او نبود.
به تناسب اين را هم بگويم که اخيراً يکى از اساتيد دانشگاه اصفهان که از دوستان من است به منزل ما آمده بود و مى گفت: يک ارمنى مسيحى در اصفهان سرطان خون داشت و شنيده بود که امام رضا(ع) شفا مى دهد به مشهد رفته و گفته بود آقا شما مسلمانها را شفا مى دهيد ولى من ارمنى هستم و بايد مرا هم شفا بدهيد پس از اينکه برگشته بود هيچ اثرى در خونش نبوده است. شخصى به او گفته بود مسلمان شو. گفت مى خواهم مسلمان شوم ولى مى ترسم امام رضا(ع) خيال کند به اين خاطر مسلمان شدم و حالا صبر کردم.

» سيد داود افضلي
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ زندگينامۀ علمي‌سياسيِ فقيهِ مجاهد، و مفسّر محقّق، حضرت آية(شنبه 28 مهر 1386 ساعت 3:18 عصر )





اينجانب محمد صادقي تهراني، نگارندۀ اين سطور در خانداني روحاني از مرحوم حاج شيخ رضا لسان المحقّقين؛ به سال 1305  هجري شمسي در تهران پا به عرصۀ دنياي فاني نهادم.


تا سن سيزده سالگي که پدرم در قيد حيات بود سيکل دوم دبيرستان را به پايان رساندم‌. سپس به حَلَقات دروس‌عرفاني اخلاقي تفسيري مرحوم آية الله العظمي‌ ميرزا محمّد علي شاه آبادي استاد بزرگ مرحوم امام خميني پيوستم ودر ضمن يکسالي هم به دروس مقدماتي‌(ادبيات عرب‌) پرداختم‌، سپس عازم قم شده‌، طي‌ّ سه سال دروس سطح راپايان دادم‌.


در سال 1323 مرحوم آية الله العظمي‌ بروجردي به قم آمدند. در دروس ايشان شرکتي فعّال داشتم‌، بگونه‌اي که درمسائل فقهيه‌،خود اتخاذ رأي مي‌کردم‌. طبعا از دروس فقه‌، فلسفه‌، عرفان و...اساتيدي ديگر بهره‌مند مي‌شدم‌. ولي‌محور اصلي‌ِ تحوّل فکري‌ام ، همان جنبش آغازين علمي نزد مرحوم شاه آبادي بود که حرکت‌ِ قرآني مرا از آغاز تاکنون‌استمرار داد و تمامي تحصيلات حوزوي‌ام تحت الشّعاع آن بود؛ پس از آن مرحوم آية الله العظمي‌ علّامۀ طباطبائي‌نقشي عظيم در استمرار درجات تفسيري‌، عرفاني‌، فلسفي و اخلاقي‌ام داشت‌.در دروس اين دو بزرگوار هفت سال شرکت کردم‌، و در سفرهاي بسياري که از قم به تهران داشتم از دروس فلسفي‌مرحوم آية الله العظمي‌ ميرزا مهدي آشتياني و ميرزا احمد آشتياني بهرۀ وافري مي‌بردم اگرچه استفاده‌هاي علمي ازمرحوم آقاي شاه آبادي‌، نقش نخستين‌ِ محوري داشت‌.


پس از ده سال توقف مستمر در قم‌، به تهران مراجعت کرده و در دو بُعدِ علمي و سياسي به فعّاليت شديد پرداختم‌،با مرحوم آية‌الله العظمي‌ سيّد ابوالقاسم کاشاني در قيام نفت و عليه شاه‌، و با مرحوم آية الله العظمي‌ حاج سيد احمدخوانساري و مرحوم آية الله العظمي‌ حاج شيخ محمّد تقي آملي از نظر استمرار مراحل علمي‌، فقهي ارتباط داشتم وهمچنين در طي مدت اقامت دهساله در تهران‌، در دانشکدۀ معقول و منقول‌(معارف اسلامي‌) بدون شرط حضور درکلاس درس و تنها با شرکت درامتحانات‌، چهار ليسانس‌ِ حقوق‌، علوم تربيتي‌، فلسفه و فقه‌؛ و سپس دکتراي عالي‌معارف اسلامي را دريافت داشتم‌. همانجا سه سال به تدريس حکمت (‌فلسفۀ اسلامي‌) بر مبناي قرآن و سنت از روي‌متن کتاب "آفريدگار و آفريده‌" پرداختم‌، جلساتي هم بر دو محور علمي و سياسي عليه حکومت شاهنشاهي در هفت‌نقطۀ تهران داشتم که بيشتر، قشر دانشجو در آن جلسات شرکت مي‌کردند. منبر هم مي‌رفتم که آن هم ، داراي‌نوآوريهاي علمي و سياسي بود، و کلا مورد تعقيب و تهديد و تحديد دستگاه ستمشاهي بودم‌.


به سال 1341 ه.ش در اثر مبارزات شديد بر ضد رژيم طاغوتي‌، خصوصا به جهت سخنراني در سالگرد ارتحال‌مرحوم آية الله العظمي‌ بروجردي در مسجد اعظم قم که براي نخستين بار افشاگريهايي عليه شاه را در برداشت‌، ازسوي ساواک محکوم به اعدام شدم و ايران را مخفيانه بقصد حج‌ّ ترک نمودم‌، در مکه و مدينه با سخنرانيها و اعلاميه‌هايي به زبان فارسي و عربي عليه طاغوت‌، بين عمره و حج‌ّ دستگير شدم‌، حج را در حصار مأموران دولتي انجام‌دادم‌، ولي بر اثر استدلالات قاطع اينجانب در برابر حکومت سعودي و اجتماع بزرگ و تحصن علماي عِراقَين درمسجدالحرام‌، آزاد شده و تحت الحفظ به عراق رفتم‌،


نهضت علمي قرآني و سياسي را در نجف اشرف - به مدت ده‌سال - با تدريس تفسير، فقه‌، اخلاق‌، سخنراني و تأليف ادامه دادم‌.درضمن برحسب درخواست دولت ايران‌، حکومت عراق تصميم گرفت مرا به ساواک ايران تحويل دهد، ولي در اثرمخفي شدن در بيت مرحوم آية‌الله العظمي‌ خويي‌، با فعّاليت‌هاي ايشان‌، توطئه آنان خنثي شد.


با آغاز اخراج ايرانيان از نجف اشرف و کل شهرهاي عراق‌، به بيروت هجرت کردم‌، جريان دو نهضت قرآني وسياسي به‌مدّت پنج سال در لبنان ادامه داشت‌.با تشکيل نماز جمعه در سراسر لبنان‌، سخنرانيهايي بر محور قرآن در جلسات مذهبي‌، که نهضت سياسي ضد شاه‌را هم براي تشکيل حکومت اسلامي دربر داشت‌، و نيز با تأليفاتي نوين‌، زمينه‌اي مناسب براي گفت‌وگو با علماي اديان‌ِديگر براي اثبات حقّانيت اسلام قرآني ايجاد شد. به‌گونه‌اي که در مناطق مختلف لبنان‌، ضمن گفتمان قرآني با علماي‌شيعي‌، به مباحثه و مناظره با علماي سنّي‌، مسيحي‌، يهودي‌، و دُرزي پرداخته و با ملحدين و مشرکين بحث مي‌نمودم وآنان يا سکوت مي‌کردند و يا محکوم‌ِ استدلالات قرآني مي‌شدند.


با شدت‌گرفتن جنگ داخلي‌ِ لبنان‌، آن‌جا را به‌قصد حجاز ترک‌نمودم‌، دو سال متمادي در مکّۀ مکرّمه با تماسي‌مستمر با شخصيتهاي علمي و سياسي اسلامي سراسر جهان‌، بر مبناي دو نهضت قرآني و سياسي‌، فعاليت‌هاي پيگير ودامنه داري براي رشد تفکر انقلاب قرآني در ميان مسلمانان انجام‌شد.در آنجا نيز اضافه بر مناظرۀ قرآني با علماي وهّابي‌، و عدم محکوميت اينجانب در هيچ‌يک از مناظرات‌، حدوديکصد خانوار سنّي را در مرکز حکومت آل سعود، تنها با ادلّۀ قرآني و گاه با استناد به يک آيه از قرآن (آيۀ مبارکۀ 32 ازسورۀ فاطر) به مذهب اهل‌البيت‌: راهنمايي نمودم و بحمدالله تعالي‌ همگي آنان شيعه شدند.


براي دومين بار به‌فاصلۀ هفده سال‌، دستگير شدم و پس از آزادي به لبنان بازگشتم‌. در هر دو مرحلۀ بازداشت درمکۀ مکرمه زنداني شدم به ويژه در دوّمين زندان‌، ابتدا در مدينه‌، سپس مکّه و در پايان در "سجن التّرحيل‌ِ" جدّه بودم‌،در دستگيري نخست در کلانتري حرم وسپس در "شرطة‌العاصمة‌" که شهرباني مکه است در بازداشت بودم‌، در زندان‌دوّم بود که شنيدم مرحوم امام خميني به پاريس هجرت نموده‌اند.پس از گذشت دو هفته از زندان دوّم به بيروت بازگشته و از آنجا براي ديدار امام و قرار جريان انقلاب به پاريس رفتم‌.در اقامت ده روزۀ پاريس و شرکت شبانه روزي در جلسات مرحوم امام‌، در چندين دانشگاه سخنرانيهاي ممتدي بر هردو مبناي قرآني و سياسي داشتم‌.


پس از بازگشت به بيروت بفاصله چندين روز از بازگشت امام به ايران‌، پس از هفده‌سال هجرت - که در طي آن چهار بار غيابا توسط ساواک شاه‌، محکوم به اعدام شده و دائما تحت تعقيب ساواک بودم -به ايران بازگشتم‌، و پس از پايه‌ريزي جمهوري اسلامي که در حرکات بنيادينش‌، نقشي مؤثر داشتم‌، در قم اقامت کرده وتا کنون بر محور معارف قرآن‌، دروس و تأليفات و خطابات خود را ادامه داده‌ام‌، و به جهت مشورتهايي با مرحوم امام‌، وبراي ريشه دار کردن نهضت و انقلاب قرآني‌، در کارهاي اجرائي شرکت نکردم‌. مگر چند روزي در آغاز انقلاب که‌برحسب خواستۀ مرحوم امام‌، مراجعات اصلي مردم را پاسخگو بودم و پيش از تشکيل نمازهاي جمعه بطور رسمي‌،اضافه بر سخنرانيهايي در سراسر ايران‌، نماز جمعه را در مراکز استان‌ها و بعضي از شهرهاي ديگر، تشکيل دادم‌.سرآمدش نمازجمعه‌اي بود که در پارک ملّت مشهد مقدّس در حضور حدود نيم ميليون نفر نمازگزار انجام شد، ازتانک بعنوان منبر نمازجمعه و از تيربار ضدهوايي بعنوان سلاح و از لباس کفن کامل استفاده کردم‌. در همين نخستين‌نمازجمعۀ مشهد، مردم طوماري طولاني را تهيه کردند که صدها هزار امضأ داشت و با اکثريت امضاها خواستارانتصاب رسمي اينجانب به امامت جمعۀ مشهد مقدّس شدند، و سپس طومار را به دفتر امام ارسال کردند ولي به دست‌ايشان نرسيد. نمازجمعۀ مستمرّي هم در مسجد مقدّس جمکران‌، و در ضمن در دانشگاه صنعتي شريف‌، و چند جمعه‌هم در مسجد دانشگاه تهران اقامه کردم‌، سپس مرحوم امام مرحوم حجّة‌الاسلام آقاي طالقاني رابعنوان امام جمعۀ‌تهران مقرّر نمودند.با ترک‌ِ نمازجمعه در قم به علت‌ِ اذيت‌هاي فراوان عدّه‌اي از متحجّرين حوزوي و تهمت‌هاي کذب ديگران و اقامۀ‌نمازجمعۀ رسمي در سراسر کشور، تمام اوقاتم صرف تدريس و تأليف شد، که 25 جلد از تفسير سي جلدي‌ِ «الفرقان‌»را بمدت ده سال در قم‌، ضمن دو تدريس عربي و فارسي تأليف کردم‌.


به ياد دارم که مرحوم آية‌الله العظمي‌ علّامۀ طباطبائي فرمودند تا اين تفسير پايان نيافته کتاب ديگري ننويسم و چنان‌هم شد، بالاخره در رشته‌هاي تفسيري‌، فلسفي‌، فقهي و... بيش از 110 اثر تحقيقي قرآني که بسياري از آنها بچاپ‌رسيده يا زيراکس شده و کتابهايي هم که فعلاً خطي است تأليف نمودم‌.برخي از بزرگان علماي اسلام در عصر حاضر نکاتي را پيرامون تأليفات اينجانب متذکّر شده‌اند، مِن جمله مرحوم‌آية‌الله العظمي‌ حکيم مي‌فرمودند: شما در عين حرکات زياد انقلابي‌، کتابهايي تأليف نموده‌ايد که در مدتي کم از تمامي‌مؤلفين با سابقۀ نجف از نظر تعداد و محتوا سبقت گرفته‌، و نيز مرحوم امام دربارۀ کتاب «المقارنات‌» در نجف فرمودند:بهترين کتابي است که عليه يهود و نصاري‌ نوشته شده‌، و بالاخره بر حسب تصديق مؤلفاتي گوناگون‌، درجۀ عالي اجتهاداينجانب در تمامي علوم اسلامي مورد تأييد مراجعي عظيم الشّأن بوده است‌. جز آنکه با گذشت مراحل تحقيقاتي -تفسيري‌، و بر مبناي آنها، نظرات فقهي‌، اصولي‌، فلسفي‌، عقيدتي‌، عرفاني و سياسي‌ِ اينجانب اختلافات زيادي با سايرعلما دارد.در تفسيرِ کمتر آيه‌اي است که نکته‌اي مغفول و يا خطايي مشهود نسبت به آن آيۀ مبارکه را متذکر نشده باشيم‌، و درفقه با بسياري از نظرات مشهور علماي شيعي و سنّي و احيانا با تعدادي از نظرات هر دو فرقه اختلاف داريم‌، که حدود«پانصد و چهل‌» فتوي‌ بر مبناي قرآن و سنّت و مخالف با نظرات مشهور را در « تبصرة‌الفقهأ » آورده‌ايم‌؛ و مبناي اين‌اختلاف وسيع در کل‌ّ علوم اسلامي‌، آزاد‌انديشي و تدبّرِ بدون پيش‌فرض در قرآن مبين است‌، حال‌آنکه اگر علماي‌اسلام قرآن را درست بررسي کنند درصد اختلافاتشان با هم بسيار کم مي‌گردد گرچه اين گونه فتاواي آنان بر خلاف‌اجماع و رواياتي هم باشد. ارکان اوّليۀ فلسفۀ مرسوم حوزوي را مانند قِدمت زماني جهان و حدوث ذاتي آن‌، سنخيت‌خدا و آفريدگان بر مبناي ضرورت سنخيت علت و معلول‌، قاعدۀ «الواحد لا يَصدُرُ عنه الا واحد» و... را برخلاف‌برداشتهاي درست عقلي و قرآني دانسته و طبعا بسياري از نظرات فلسفي را قبول ندارم‌. در منطق بشري اضافه براعتراضاتي چند، تعداد شصت و شش تضاد ميان نظرات منطقيان موجود است که در حاشيۀ تفسير «الفرقان‌» درسوره‌ي اعراف (جلد دهم‌، صفحات 37 تا 48) يادداشت کرده‌ام‌.و بالاخره در علم اصول‌، بحث و تحقيق در مباحث الفاظ را نادرست مي‌دانم - چنانکه هيچ يک از علماي‌علوم‌تجربي نيز در بديهيات لفظي بحث نمي‌کنند - و اصول عملي هم از نصوص کتاب و سنت پيداست‌. اختلاف ما بااکثر علما در مسائل فقهي از ساير علوم بيشتر است‌، و تمامي اينها مبناي قرآني دارد، در تفسير سي جلدي «الفرقان‌» درهمۀ اين موارد به تفصيل سخن رفته است‌. و از نظر فقهي نيز علاوه‌بر تفسير، در کتابهاي «تبصرة‌الفقهأ»، «اصول‌الاستنباط‌»، «تبصرة‌الوسيلة‌»، «علي شاطي‌ الجمعة‌» و... به زبان عربي‌، و نيز در «رسالۀ توضيح المسائل نوين‌»، «فقه‌گويا»، «اسرار، مناسک و ادلّۀ حج‌ّ» و... مباحث مهم فقهي قرآني را مطرح کرده‌ايم‌.


تمامي اين اختلافات بر مبناي‌اصالت‌ِ دلالت قرآني است که آنرا «ظنّي‌ّ الدّلالة‌» تلقّي کرده‌اند با آنکه در فصاحت و بلاغت‌، در بالاترين اوج است‌.اين خادم کوچک قرآن‌، تمامي علوم رايج در حوزه‌هاي علميه را -‌که نزد بزرگترين علماي نيم قرن اخير دريافته‌ام‌- ازآغاز در حاشيۀ قرآن قرارداده و رفته رفته به اختلاف وسيع اين علوم با قرآن پي‌برده‌ام‌، « و بسيار شده که با علماي بزرگ‌گفتگو کرده‌ام و حتي يک‌بار هم محکوم نشده‌ام »، و نوعا معترفند که علوم و معارف قرآني در حوزه‌ها چندان اصالتي‌ندارد. و معتقدم که مهمتر از انقلاب سياسي مرحوم امام‌، بايستي انقلاب قرآني در همۀ ابعاد علمي‌، سياسي و... تحقّق‌يابد.


اينجانب ادلّۀ اسلامي را ويژۀ قرآن و سنّت مي‌دانم و محور اصلي هم در اين ميان «قرآن‌» است‌، زيرا خداي متعال‌مي‌فرمايد: (و اتل‌ُ ما اوحي اليک من کتاب ربّک لا مبدّل لکلماته و لن تجد من دونه مُلتحداً) (کهف‌/27).


پس بر مبناى اين آيه مبارکه، مسلمانان نيز به پيروى از وحى الهى به پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله وسلم هيچ مرجع و پناهگاهِ وحيانى به طريق اولي به جز قرآن نمي توانند داشته باشند. و نيز طبق احاديث متعددى فوق حد تواتر از پيامبر و ائمه معصومين‏عليهم السلام آن بزرگواران مؤکداً وجوب عرضه روايات بر قرآن را به مسلمين امر فرموده‏اند. در نتيجه اگر حديثى، متواتر هم باشد در صورت مخالفت با نصّ و يا ظاهرِ مستقرِّ قرآن مردود است، حتى اگر حکمى « ضرورتى اسلامى » داشته باشد نيازمند به اصلى قرآنى است، مگر اينکه قرآن نفى و يا اثباتى درباره آن نداشته باشد که از باب « اطيعوا الرّسول» پذيرفته است، چنانچه اگر «امامان معصوم عليهم السّلام» هم مؤيّد چنان ضرورتى باشند تصديق مى‏شود، البته از باب «و أولى الأمر منکم». و اين روايات قطعى هم بر گرفته از حروف مقطعه و رمزى آيات قرآن است، که آيه 27 کهف، منشأ همه احکام را از قرآن مى‏داند و بس؛ در نتيجه سنّت، حيى برگرفته از قرآن است. نکته لازم به تذکر در اينجا اين است که اگرچه پيروان روش فوق در شناخت اسلام، اقليت مسلمين را تشکيل مى‏دهند و متأسفانه در مقابل مخالفت گسترده اکثريت حوزويان واقع شده‏اند ولى تنها همين گروه اندک «فئةٍ قليلة» به شناخت صحيح اسلام نائل شده‏اند و هم‏اينان شيعيان حقيقى اهل‏البيت‏عليهم السلام هستند.


 و امّا شهرت و اجماع و اِطباق و حتّى ضرورتِ بين مسلمين هم در برابر قرآن نقشى ندارد، زيرا بر پايه آيه «قل فللّه الحجّة البالغة» چنانکه حجتهاى اثبات کننده اصل شريعت «بالغه» است، آنها هم که احکام شريعت را ثابت مى‏کنند، حجت بالغه‏اند که يا در قرآن، و يا بالاخره در سنّت قطعيه بيان شده، و هرگز نمى‏توان پذيرفت که خداى‏سبحان، حکمى از احکامش را در قرآن و سنّت ثابته، نياورده‏باشد، تا ما نيازمند به مانندِ اجماع باشيم، وانگهى چون نظرات تأليف شد