پیامبر گرامى در بستر بیمارى بود و دختر گرامیش زهرا(س) در کنار بستر وى نشسته بود و چهره نورانى او را نظاره مى کرد و اشعار معروفى که ابوطالب در حق پیامبر سروده بود، زمزمه مى کرد. حضرت فرمود: به جاى ان اشعار این آیه را تلاوت کن:
«و ما محمد الا رسول قد خلت من قل الرسل افان مات او قتل انقلبتم على عقبیه...» (2) محمد پیامبر خداست و پیش از او پیامبرانى آمده اند و رفته اند آیا هر گاه او فوت کند یا کشته شود به ایین گذشتگان خود باز مى گردید، هر کس عقب گرد کند ضررى به خدا نمى رساند.(3)
پیامبر در آخرین لحظات حیات دیدگان خود را باز کرد و فرمود برادرم را صدا کنیدتا در کنار بسترم حاضر شود همگان فهمیدند که مقصودش على است على در کنار بستر پیامبر نشست و او را بلند کرد و به سینه خود چسبانید علایم مرگ در چهره مبارک رسول الله نمایان شد و در آغوش على جان سپرد و روحش به ملکوت اعلى پیوست در این باره على(ع) مى فرماید:
رسول خدا در حالیکه سرش بر سینه ام بود، رحلت فرمود و در حالیکه فرشتگان مرا یارى مى کردند، او را غسل دادم(4)
على (ع) و بعضى ازبزرگان صحابه مشغول تجهیز بدن مطهر رسول خدا شدند و او را در همان خانه اى که از دنیا رفه بود دفن کردند در همان حال منافقان و ریاست طلبان در سقیفه بنى ساعده مشغول زیر پا نهادن وصایاى رسول خدا بودند.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1- محمد باقر مجلسى، همان ص 133
2- آل عمران / 144
3- شیخ مفید، الارشاد ص98
4- نهج البلاغه، خطبه 192
27 آذر، روز شهادت شهید دکتر مفتح؛ روزی است که به فرموده حضرت امام، قرار بود روز ویژه «وحدت حوزه و دانشگاه» نامگذاری شود و برنامههای هماهنگی بین این دو نهاد برای وحدت و نزدیکی بیشتر به هم صورت پذیرد، اما با گذشت ربع قرن از تاریخ نامگذاری این روز، نشانههای جدی از حرکت و اقدام این دو ارکان فرهنگی و علمی کشور؛ یعنی حوزه علمیه و دانشگاه در راستای تحقق فرموده حضرت امام به چشم نمیخورد.
از همین رو، مصاحبهای ترتیب دادیم با حجتالاسلام حسینی بوشهری، مدیر حوزه علمیه قم و نماینده مجلس خبرگان رهبری تا با برنامههای گذشته و اقدامات آتی این نهاد برای ایجاد وحدت بین حوزه و دانشگاه آشنا شده برخی ابهامات موجود رفع شود.
بازتاب: به عنوان پرسش نخست و برای ورود به بحث، بفرمایید منظور شما از وحدت در مقوله وحدت حوزه و دانشگاه چیست؟ چراکه نبود تعریف واحد بین این دو نهاد، سبب مشکلات و کجفهمیهایی شده است. برای مثال؛ آیا وحدت در روششناسی، اهداف و مسائل آموزشی یا مطلب دیگری است؟
حسینی بوشهری: قطعا نظریه پایهگذاران بحث وحدت و در رأس همه، حضرت امام، بحث وحدت در روش، یا وحدت در برنامههای آموزشی و امثال آن، آنگونه که عدهای تصور میکنند، نیست. اگر ما به این مسئله که چرا حضرت امام، مسئله وحدت بین حوزه و دانشگاه را مطرح کردند، اشاره کنیم، به جدایی حوزه و دانشگاه بازمیگردد.
از نظر تفکر، زمانی دشمنان ما به این موضوع دامن زدند که حوزیان را از دانشگاهیان و دانشگاهیان را از حوزویان جدا کنند. با توجه به تأثیرگذاری این دو مجموعه عظیم در فکر و فرهنگ و سیاست و اقتصاد جامعه، دشمنان به این نتیجه رسیدند که این دو مجموعه را از هم جدا کنند، اما در کل موضوع این بود که ما این دو مجموعه عظیم را به وحدت دعوت کنیم و مقصود از وحدت، وحدت در هدف و مقصد بود. 
البته باید گفت، اگر احیانا ما بتوانیم در روشهای آموزشی و برخی مسائل دیگر، تلاشهایی انجام دهیم، در حقیقت زمینهسازی برای رسیدن به آن هدف کلان و اساسی است؛ بنابراین، منظور از وحدت در فرمایش امام و پایهگذاران بحث وحدت، وحدت در هدف و مقصدی است که بتوان در سایه آن، اسلام و ایران اسلامی را به آن اهداف عالی و مترقی رساند.
بازتاب: شما اشارهای هم به سؤال بعدی داشتید، مبنی بر اینکه چرا دانشگاه برای طرح مقوله وحدت بین حوزه و دانشگاه انتخاب شد؟ به نظر شما، چرا اشتراکات و نزدیکیها موجب شد تا چنین فکر و ایدهای از سوی حضرت امام مطرح شود؟
حسینی بوشهری: اینکه بحث وحدت حوزه و دانشگاه مطرح است و ما سراغ مجموعههای دیگر نمیرویم؛ یعنی ما نمیگوییم که فرضا حوزه با بازار یا مجموعه دیگری به وحدت برسد که البته به خاطر جایگاه فکری و فرهنگی این دو نهاد است؛ یعنی تأثیرگذاری این دو نهاد بر مجموعه مسائلی است که در همه کشور وجود دارد؛ هم حوزویان از منظر مسائل دینی و فکری و هم دانشگاهیان. چون این دو مجموعه در زمینه مسائل کشور، تأثیرگذارتر و کارآمدترند. به همین خاطر، امام بر حوزه و دانشگاه انگشت گذاشتند و تأکید به وحدت آنها کردهاند.
بازتاب: پس بحث عدم سنخیت رشتهها و برنامههای آموزشی و تحصیلی این دو چه میشود؛ رشتههایی که گاه هیچ همخوانی با هم ندارد؟
حسینی بوشهری: آن علومی که دانشگاهیان میخوانند و آن دانشی که حوزویان میآموزند، در جای خود ارزشمند است. کسی که نگاهش این نیست که ما بیاییم درسهای دانشگاهی بخوانیم و یا اینکه دانشگاهیان درسهای حوزوی بخوانند؛ یعنی تفاوت هست ولی نه اختلافی که باعث زیان شود. برای مثال، بین دو دانشکده ـ در حالی که در یک مجموعه هستند ـ هم اختلاف هست و این مشکلی ایجاد نمیکند، ولی مشکل جایی است که نگاه و رویکرد فکری و فرهنگی این دو مجموعه به راهی برود که به نقطه مشترک نرسند.
بازتاب: با توجه به اینکه در این چند سال، حوزه بیشتر منادی و نفر اول در زمینه وحدت بین حوزه و دانشگاه بوده است و عمده این بحث شاید تا حدودی ناشی از تلقی منفی برخی دانشگاهیان و یا عملکرد نادرست برخی حوزویان باشد، حال به هر دلیل با توجه به ثمرات اندکی که در این چند سال مشاهده میشود، آیا به نظر شما، بهتر نیست در مقولههایی که حوزه و دانشگاه با هم عجین هستند مانند رشتههای علوم انسانی و الهیات، اینها زیر نظر یکی از این دو نهاد رفته و در دیگر مباحث مانند رشتههای علوم پایه دانشگاه و پزشکی و ... راه مربوط و مخصوص گذرانده شود، چراکه محل اصلی بحث، همین رشتهها و علوم است و حوزه داعیهای ندارد که مثلا رشتههای فیزیک و ریاضی و هوا و فضا را هم از لحاظ هدف و روش تغییر داده با آنها همکاری کند.
حسینی بوشهری: این مشکل ما را برطرف نمیکند. ما به دنبال ادغام و اینگونه مسائل نیستیم، چراکه این درمان هیچ تأثیری ندارد. هدفی که امام مشخص کردهاند با ادغام چند رشته و یا مرکز محقق نمیشود؛ یعنی آن هدف بسیار کلی، کلان و جدی است، وگرنه ما الان اگر حوزه و دانشگاه را از لحاظ درسی با هم ادغام کنیم، هنگامی که نتوانیم به آن هدف برسیم و همچنان دو نگاه و دو مبنا باشد که در حوزه و دانشگاه رشتههای واحدی در زمینه علوم انسانی تدریس شود، منتها با دو نگاه و دو نگرش متفاوت، باز همان مشکل را خواهیم داشت و عملا وحدت تحقق پیدا نخواهد کرد.
بازتاب: با توجه به اینکه وحدت در هدف و مقصد، خود تعریف و رویکردی کلنگر و جامع است، شما با توجه به سمتی که در حوزه دارید و تجربیاتی که به دست آوردهاید، این نوع وحدت را کمی مصداقیتر، حلاجی کرده، شرح دهید.
حسینی بوشهری: واقعیت این است که ما به عنوان یک مبنای اعتقادی و یک جامعه دینی و اسلامی هستیم. این جامعه دینی و اسلامی برای ما پیام روشنی دارد و آن تعهد و مسئولیت در مقابل باورها و ارزشهاست؛ یعنی جامعه حوزوی و دانشگاهی ما به باورهای مشترک و ارزشهای مشترک برسند؛ یعنی آنچه برای حوزویان به عنوان باور اعتقادی تلقی میشود، دانشگاه ما هم به همان برسد؛ بنابراین، آنچه به عنوان ارزش تقلی میشود، طبیعتا ارزش دینی هم هست؛ هم برای حوزویان ما و هم برای دانشگاهیها. در این صورت، میتوانیم در برنامهریزیها، در راهبردها و در طرحهای کلان، به نقطه نظرهای مشترک و واحدی برسیم؛ یعنی اینگونه نیست که یا سکولار حاکم شود بر طرز تفکر و یک جا هم برنامه دینی.
این نگاه تفاوت بین علم و دین که عدهای بیایند و مطرح کنند که حوزویان پایگاه دینند و دانشگاه، پایگاه دانش، این خود، منشأ اختلاف و جدایی است. اگر ما توانستیم بین علم و دین رابطه معقولی تعریف کنیم، دانشگاهی میتواند کنار حوزوی و حوزوی کنار دانشگاهی باشد، اما اگر پایگاه حوزه را تنها دین و پایگاه دانشگاه را علم معرفی کردیم، طبیعتا حوزویان و دانشگاهیان نمیتوانند برای مسئولیتی که نظام بر دوش آنان نهاده، برنامهریزی و ایفای نقش کنند.
بازتاب: باورهای مشترکی که شما به عنوان هدف و آمال حوزه و دانشگاه در زمینه وحدت مطرح کردید، از سوی چه مرجع و نهادی باید مشخص شود؟ آیا از سوی حوزه و حوزویان است یا دانشگاه؟
حسینی بوشهری: بالاخره منابع دینی و اعتقادی ما منابع روشنی است؛ یعنی هم حوزویان و هم دانشگاهیان به عنوان یک مسلمان و با نگاه مسلمانانی که باورهای مشترک دارند، یکسری باورهای مشترک اعتقادی مانند باور به خدا، نبوت و اعتقاد به یک سلسله پایههای فکری و مذهبی هستند که هر دو گروه برایشان این معیارها به عنوان معیارهای ارزشی و آنهای دیگر معیارهای ضدارزشی تلقی میشود، اما اگر ارزش در دانشگاه غیر از ارزشی شد که در حوزه تلقی میشود یا بالعکس، آن موقع باز ما در اداره کشور که امام هم بهینه شدن و انسجام آن را از طرح مسئله وحدت در نظر داشت، به مشکل برمیخوریم، چراکه نمیتوان اداره کشور را با دو طرز تفکر مجزا و دارای تفاوتهای مبنایی انجام داده به پایان رساند، آن هم کشوری را که پایان کار و غایت آمالش، اتصال به ظهور حضرت بقیهالله است.
بازتاب: در اوایل انقلاب و به ویژه با پیش آمدن مسئله انقلاب فرهنگی، دیدگاه برخی از روحانیون بر این استوار شده بود که دانشگاه و دانشجو با توجه به جو ناسالم زمان طاغوت، عمدتا به دور از مسائل دینی بوده و باید حوزه در اصلاح آن بکوشد. در حال حاضر، هم یک نوع تفاوت زیربنایی و مبنایی در طرز نگرش این دو نهاد به چشم میخورد. حوزه عمدتا با مقولات تعبدی سر و کار دارد و دانشگاه، محور اصلی کارهای خود را بر پایه نسبیت در علوم و تلاش برای بهتر و دقیقتر فهمیدن قرار داده است. با توجه به این تفاوت اساسی، شما چگونه میخواهید میان این دو مرکز از لحاظ هدف و مقصد، وحدت به وجود آورید؟
حسینی بوشهری: یکی از راههای رسیدن به وحدت این است که ما نشستهای مشترک داشته باشیم. حوزه و دانشگاه با یکدیگر تعامل و گفتوگو کنند تا وحدت اولیه و اهداف وحدت حاصل شود؛ یعنی اینها با بحث و گفتوگو و مناظرات حلشدنی است. باید قدرت تحمل حوزویان و دانشگاهیان، بیشتر شود و هر کدام از اینها بنا بر برهان و منطق با یکدیگر بحث کرده و مسائل را حلاجی کنند.
نسبی یا تعبدی بودن را نمیشود همینطور رها کرد. کرسیهای نظریهپردازی که مقام رهبری مطرح فرمودهاند، یکی از جایگاههایی است که میشود پیرامون آن بر سر یک میز نشست و با استفاده از برهان و منطق، مباحث عینی و ملموسی برای رسیدن به نتیجه انجام داد؛ یعنی باب مذاکره و همراه بودن باید بیشتر گشوده شود، نه اینکه هر کسی راه خودش را برود. چیزی که ما نیاز داریم برای وحدت، تحمل یکدیگر، مناظره جدی و رسیدن به یک سری اصول مشترک است؛ بنابراین، ارتباطاتی که هماکنون اساتید حوزه و دانشگاه با هم و در کنار هم دارند، راهکارهایی است برای رسیدن به آن هدف. این راهکارها را نمیتوان نادیده گرفت، چراکه با استفاده از همین ابزارهاست که میتوانیم به آن هدف نهایی برسیم.
هنگامی که استاد حوزه و دانشگاه بر سر یک میز نشسته و دیدگاههای خود را مطرح و موارد اختلاف را هم با برهان و استدلال بیان کردند، چه اشکالی دارد بحث راجع به این مباحث که در آخر هم یقینا به نوعی نتیجه منطقی و مشترک خواهند رسید.
بازتاب: با توجه به اقداماتی که در این سالها در دانشگاهها انجام شده مانند تأسیس نهاد رهبری در دانشگاهها، توسعه رشتههای انسانی و ترویج تفکرات اسلامی، میتوان گفت، دانشگاه گامهای اول را برای نزدیکی بیشتر با حوزه برداشته است، اما با توجه به اینکه حوزه در زمینه مخالفت با برخی علوم و رشتههای روز تا حدودی مسبوق به سابقه است، آیا اقدام عملی و موردی خاص انجام ندادهاید؟ برای مثال؛ از اساتید و اندیشمندانی که ضد حوزه بوده و حتی مخالف تفکرات شما هستند، دعوت میکنید که به حوزه بیایند و در آنجا شبهه طرح کرده و پاسخ بگیرند، یا راه را برای راهیابی طلاب به علوم و مسائل غیرحوزوی باز گذاشتهاید؟ چراکه در مواردی شنیده میشود که برخی مقامات حوزه، تعدادی از طلاب را از خواندن فلسفه غرب منع کرده و محروم کردهاند.
حسینی بوشهری: من به شما عرض کنم که قم، امروزه علاوه بر یک محیط داخلی و کشوری، به یک محیط بینالمللی تبدیل شده است. یعنی ما هماکنون از سراسر دنیا در حال پذیرش طلبه هستیم. درسهایی که الان در حوزههای ما تدریس میشود، بسیار به روز و منطبق با نیازهاست. شما میبینید که دانشگاههایی که در قم وجود دارند که گردانندگان اصلی و دانشجویان فعال آنها، طلبه هستند، حال آنکه این وضع در هیچ جای کشور نیست.
طلبههای ما درسهای دانشگاهی اعم از روانشناسی، جامعهشناسی و دیگر رشتهها را به وفور میخوانند و در حال تحصیلند. اکنون طلبههای ما با امکاناتی ایجاد شده، مانند رایانه، اینترنت و دیگر مسائل، بیشترین استفادهها را میبرند.
در مسائل اقتصادی الان برخی طلبههای ما صاحبنظر هستند و حتی برخی از آنها کارشناسی ارشد و دکترای خود را هم گرفتهاند.
بازتاب: اینها طلبههایی هستند که در خارج از حوزه مشغول به این فعالیتها هستند. آیا این آموختهها در حوزه نیز مورد استفاده واقع میشود و نیز اینکه شما تا چه اندازه، جو حوزه را مساعد کردهاید تا چنین علوم و فنونی آموخته شود؟ آیا شما طلبهای را که کارگردانی خوانده یا در رشتههای هنری مانند موسیقی سررشته دارد، از لحاظ برنامههای رسمی آموزشی، با محدودیت روبهرو نمیکنید؟ برای او اشکالتراشی نمیکنید؟
حسینی بوشهری: در حال حاضر ما درهای ارتباط بین حوزه و دانشگاه و علومی را که مورد نیاز است، به شدت گشودهایم و حتی در جاهایی مانند دانشکده صداوسیما، طلبهها در رشتههای مرتبط با سینما و تلویزیون تحصیل میکنند و از آنها در مسیر اهداف خود استفاده میکنند. حتی طلبههای ما در این رشتهها در حال صاحب نظر شدن هستند؛ چرا باید مخالف آموختن اینگونه علوم و فنون باشیم؟ ما واقعا ایدهمان این است که طلبه امروز، غیر از طلبه دیروز است و باید با جوامع و افکار آنها آشنا باشد و نیازهای آنان را بشناسد.
امروز قدرت تحمل حوزههای ما قابل قیاس با گذشته نیست.
بازتاب: در حال حاضر، یکی از دغدغههای اندیشمندان دانشگاهی، این است که حوزه، مدل مشخص و امروزی برای استفاده در موضوع وحدت حوزه و دانشگاه ندارد و اگر دارد، مباحثی است که مطابقتی با فضای علمی و امروزی دانشجو و دانشگاه ندارد.
حسینی بوشهری: من همین را میگویم. حرف و هدف ما گفتوگوست. در مرحله نخست اینکه ما کنار هم بنشینیم و تعامل کنیم. درک کنیم که آنها دارای فکر و ایده هستند و متقابلا آنها هم بپذیرند که حوزویان هم دارای فکر و ایده هستند؛ یعنی به حوزوی به عنوان کسی که کارهای معمولی، عادی و سنتی را بر عهده دارد، نگاه نکنند.
امروز بسیاری از حوزویان ما مراتب عالی تحصیلات دانشگاهی دارند و آمدهاند دانشجو شدهاند و یا بسیاری دیگر نیز پس از طلبگی و در کنار حوزه، این مراتب عالی را تحصیل کرده و به دست آوردهاند؛ یعنی حوزه الان تفاوت و تمایزهای علوم قدیم و جدید را در خودش هضم کرده و تحول بسیار شگرفی در حوزه رخ داده است. اگر کسی یک کار کارشناسی و دقیق انجام دهد، متوجه میشود که این فرمایش امام، برکات بسیاری داشته است.
مقصود ما از وحدتی که میخواهیم این است که الان دانشمندان جوان ما، تحقیقات هستهای را به آن شکل پیش میبرند و روحانیت با تمام وجود، مدافع دانشمندان و متفکران هستهای است. این همان وحدت هدف و مقصدی است که امام مد نظر داشتند؛ یعنی روحانی به همان چیزی میاندیشد که دانشگاه و دانشجو در مسیر آن گام برمیدارد و آن تعالی کشور و نظام است. حوزویان در بعد قانونگذاری و مبانی دینی، در حال فعالیت هستند و دانشمندان جوان ما هم در عرصه دانشگاه درباره اختراعات و فناوری در تلاشند و هر دو هدف واحدی دارند که دوش به دوش هم برای آن فعالیت و کار میکنند.
بیگانگان خوب متوجه این قضیه بوده و همیشه مترصد فرصتی هستند که تخم نفاق را بیشتر پاشیده و موجب دوگانگی شوند، ولی الحمدالله در حد توان این شیرینی وحدت مانع اقدامات آنها شده است.
بازتاب: در حال حاضر با توجه به ربع قرنی که از فرمان امام میگذرد، آثار بیرونی و ثمرات خارجی چندانی که حکایت از وحدت حوزه و دانشگاه باشد، دیده نمیشود؛ یعنی جز در روز وحدت حوزه و دانشگاه و برگزاری چند سمینار، فایده چندانی حاصل نشده. به نظر شما موانع به انجام نرسیدن اقدامات و نیات هر دو طرف برای وحدت و همیاری در جهت اهداف و مقاصد مشترک، چه بوده است؟
حسینی بوشهری: من معتقدم که نباید همچنان به روز وحدت حوزه و دانشگاه بسنده کنیم، هم ما حوزویان و هم دانشگاهیان باید بیشتر به فکر و اندیشه این امر باشیم و تلاش جدی و چشمگیری را در بقیه روزهای سال آغاز کنیم.
ما مدتی است که با وزیر محترم علوم به این جمعبندی رسیدهایم که اگر بخواهیم به یک وحدت واقعی و حقیقی برسیم، این است که بالاترین نهاد حوزوی و بالاترین مرجع دانشگاهی، موافقتنامههایی را امضا کنند و در صحنه عمل و فراتر از شعار و حرف، وارد عرصههایی شوند که ملموس باشد، نه کارهایی در حد برگزاری یک نشست. این ایده من، واقعا آثار مهمی بر جای گذاشته است. من معتقدم هم مدیریت حوزه و هم در دانشگاه، وزارت علوم باید چنین کاری را انجام دهند. باید جلسات نقد و کرسیهای نظریهپردازیمان فعال شود و در سال به یک جلسه یا ده جلسه بسنده نکنیم. همچنین بحث تولید علم را واقعا جدی بگیریم؛ هم در عرصه حوزه و هم دانشگاه؛ من واقعا کار را شدنی میبینم. اساتید دانشگاه که سال گذشته آمده بودند به قم، انسان احساس میکند که اینها با چهره و آغوش باز در برخورد با مسائل و پیگیری آنها بودند و اصلا صحبتهای آنها بسیار قویتر در پیگیری و کنکاش مسائل نیست به ما در زمینههای وحدت حوزه و دانشگاه بود.
من کار را شدنی میبینم، ولی نباید انتظار داشت کارهای بزرگتر زود نتیجه بدهد.
بازتاب: الان مدت زمان کمی سپری نشده است. ربع قرن به نظر میشد با برنامهریزی، کارهای بسیاری درون خود سامان داد؟
حسینی بوشهری: منظورم هدفهای کلی است. آیا ما در همین زمینه انقلاب به هدفهای مورد نظرمان تمام و کمال رسیدهایم؟
بازتاب: از جمله اهدافی که به نظر شما به آنها نرسیدهایم، یکی دو مورد آن را نام ببرید. چون به نظر میرسد که فعالیتهای انجام شده، نتیجهاش در حد هیچ بوده است!
حسینی بوشهری: اصل این تفاهمی که ایجاد شده عرض کردم؛ یعنی حوزوی ما دانشگاهی را بیگانه نمیداند. برخلاف خواستههای دشمنان که دانشگاه را متکفل علم و حوزه را پایگاه دینی اعلام کرده بودند و دانشگاه هم حوزه را بیگانه نمیداند؛ یعنی امروز استاد حوزوی در عرصه دانشگاه حرف برای گفتن دارد و چه بسیار استادان دانشگاه که در حوزه حرف قابل دفاعی برای بیان و اظهار دارند.
شما اگر به تاریخ گذشته و جدایی بین حوزه و دانشگاه مراجعه کنید که در چه سطحی بوده و بعد به امروز نظری بیندازید، متوجه میشوید که تفاوت در چه سطحی واقع شده است. هماکنون در مجلس، کابینه، دانشگاه و دیگر مراکز، حوزویان و دانشگاهیان دوش به دوش هم در حال خدمتگزاری و تلاش برای اعتلای جامعه هستند.
یعنی به نظر من بعضی مسائل به خاطر شدت وضوح و آشکار بودنشان متوجه نمیشویم که هست یا نه؟ و این مسئله وحدت بین حوزه و دانشگاه از همین نوع است که چندین سال است وجود دارد و البته ضعفهایی هم هست که باید اصلاح شود. یعنی چیزی غیر از این نیست. کی دانشگاهی در کنار حوزوی و متقابلا با هم فکر میکردند و برای کشور برنامهریزی میکردند؟!
بازتاب: شما چند سال است مدیر حوزه هستید؟
حسینی بوشهری: نزدیک به ده سال و پیشتر هم قائممقام مدیر حوزه بودم.
بازتاب: برنامههای عملی که در گذشته و حال انجام دادهاید، چه بوده است؟ مثلا برنامههای جاری و آموزشی که در حوزه برای ایجاد تلقی تازه در زمینه وحدت حوزه و دانشگاه است، چیست؟ و یا اینکه در آینده چه برنامههایی در دست اقدام و تدارک دارید؟
حسینی بوشهری: همین مؤسسات مثلا مؤسسه امام خمینی که طلبهها در آن مشغول به تحصیلند و دروس دانشگاهی میخوانند؛ یعنی ما همان وحدتی که در گذشته بوده و حوزههای ما در کنار فقه، جبر، مثلثات و ریاضیات و طب داشته، الان هم داریم به همان سمت و سو میرویم. طلبهای که میخواهد در آینده وارد اجتماع شود، باید مسائل مخاطبان و نیازهای جامعه و محیط خود را بشناسند. الان بحثهایی که در حوزههای ما در حال تدریس است، دستکم در بخشهای علوم انسانی همان مسائلی است که در دانشگاه در حال فراگیری و آموزش هستند.
در غیر بخشهای علوم انسانی هم، واقع مطلب اینکه ما نیاز ندیدهایم و اگر نیاز نبینیم، درسهای آنها را هم عمومی میکنیم. و همین الان درسهای متفرقه طب، نجوم، ریاضیات و ... در حال آموزش و تدریس هستند.
یعنی ما واقعا حوزه و دانشگاه را جدا نمیبینیم بلکه به خاطر گستردگی دایره علوم، معتقدیم که نوعی تقسیم کار بین این دو صورت گرفته، نه جدایی. دانشگاهی میتواند درسهای خود را بخواند و حوزوی هم درسهای خود را ولی یک هدف را دنبال کنند؛ هر دو عرصه اقتصاد و فناوری کار کند و در نهایت رویکرد، رویکردی در جهت اعتلای دین خدا و فراهم کردن محیط اسلامی باشد.
من گمان میکنم اگر ما رویکرد و جهت را درست کنیم، حتی اگر جامعهشناسی و روانشناسی را هم در حوزه نیاوریم مشکلی ایجاد نمیکند، منتها الان که اینها را در حوزه آوردهایم احساس میکنیم لازمه کارمان این است. یعنی طلبهای که میخواهد در اجتماع فعالیت کند، باید آگاهی و سطح معلومات خوبی از جامعه داشته باشد و از طرفی با توجه به اینکه با جامعهشناسی، تأثیرگذاریاش بیشتر میشود، اگر جهتگیری درست شود هیچ مشکلی بین حوزه و دانشگاه نیست و خوشبختانه عمده مسائل این جهتگیری در بدنه نظام و نهادهای تصمیمگیری حل شده و میماند حوزه و دانشگاه که باید کار خود را بهتر و دقیقتر انجام دهند.
در جامعه امروز، آنچه مورد نظر امام بود، هرچند که نمیتوان گفت به صورت کامل، ولی عملا انجام شده و حوزویان و دانشگاهیان، در جهتگیریهای خود به مشترکات زیادی رسیدهاند و به نظر من باید برای بیشتر کردن این وحدت، نشستها و به ویژه اردوهای مشترک را ایجاد و ساماندهی کنیم؛ به عنوان راهکارهایی که نقش بسیار مهمی در رسیدن به هدف دارند.
تجربه نشان داد که هر زمان رابطه حوزویان و دانشگاهیان بیشتر بوده، تعامل و تفاهم بیشتری و پدید آمده است.
ما معتقدیم دانشگاه و حوزه باید مکمل هم باشند؛ یعنی ببینند خلأ کجاست؟ اگر دانشگاهی میتواند اقدام کند، آن خلأ را از بین ببرد و اگر حوزوی میتواند، همو آن را از بین برده، جبران کند.
خلاصه آنکه این حجاب و این مانع را که دشمن سالیان متمادی روی آن سرمایهگذاری و حساب کرده، باید از بین ببریم. ما دو مجموعهای هستیم که هر دو مشغول تحصیل و اندوختن علمیم، منتها دایره علوم گسترده است. مانند دانشکدههای مختلف علمی که در یک دانشگاه هستند. ما همه در این نظام و با یک دین هستیم و باید برای اعتلا و سربلندی آن با هم و در کنار هم کار و فعالیت کنیم.
آیتالله مهدی هادوی تهرانی ضمن بررسی دیدگاههای گوناگون راجع به ولایت فقیه در میان علمای شیعه گفت: پذیرش ولایت فقیه در میان همه مراجع تقلید شیعه و اکثر قریب به اتفاق فقها امری قطعی است و فقهای قایل به نظریه انتخاب و یا کشف ولی فقیه، در عمل سازوکار انتخابی را برای ولی فقیه در جامعه پذیرفتهاند.
استاد خارج فقه و اصول حوزه علمیه قم افزود: در رابطه با اصل ولایت فقیه، همه مراجع تلید و اکثریت فقهای تشیع، ولایت فقیه را پذیرفتهاند، چراکه بدون پذیرش ولایت فقیه، مرجعیت تقلید بیمعناست و این ناشی از ساختار مرجعیت تقلید در شیعه است که از یک سو جنبه فتوی دادن و علمی دارد و از سوی دیگر با دریافت و هزینه کردن وجوهات شرعی بعد اجتماعی پیدا میکند و فقیه بدون آنکه معتقد به داشتن ولایت باشد نمیتواند این بخش از وظایف مرجعیت را اعمال کند، البته چهرههای معدودی از فقها نظیر مرحوم حائری یزدی هم وجود دارند که تفسیر بسیار محدود و جزئی از این ولایت دارند و آن را منحصر به امور نظیر ولایت بر نابالغان و... میدانند در حالی که بیشتر علمای شیعه، حیطه ولایت را در امور اجتماعی میدانند و تفسیری که از ولایت دارند، بسیار وسیعتر و تقریبا تمامی حوزه حکومتی را پوشش میدهد.
در رابطه با نظر برخی از مراجع تقلید و علمای شیعه نظیر مرحوم آیتالله العظمی خویی، راجع به ولایت فقیه سخنانی نقل شده است، آیا ایشان نیز به ولایت فقیه معتقد بودند؟
هادوی: قطعا معتقد بودند چراکه اولا ایشان یک مرجع تقلید بودند و به واسطه ولایتی که برای فقیه قایل بودند، در وجوهات شرعیه و مسائل اجتماعی تصرف میکردند، ثانیا در زمان انتفاضه سال 1991، آیتالله خویی حکمی برای انتصاب حاکمان شرع بخشی از مناطق آزاد شده توسط شیعیان در عراق صادر کردند که در آن تصریح کرده بودند، به عنوان یک فقیه در حوزه اجتماعی و برای ایجاد امنیت و نظم اعمال ولایت کرده و حاکم شرع منصوب کردند، ثالثا ایشان در اصل ولایت فقیه نه تنها تردیدی ندارند بلکه درباره ولایت فقها تصریح دارند و در رابطه با ولایت غیرفقها نیز قایل به امکان هستند اما پخش این شایعه که ایشان با ولایت فقیه مخالف هستند، ناشی از تحریف و تغییر سیاسی از نظرات فقهی آیتالله خویی توسط برخی از افراد است، اختلاف نظر آیتالله خویی با امام خمینی(ره) نه در اصل اعتقاد به ولایت فقیه بلکه چگونگی اثبات آن بود و آیتالله خویی در استدلال روایی و اثبات لفظی ولایت فقیه توسط امام خمینی(ره) تشکیک میکردند اما خود به اثبات ولایت فقیه از طریق غیرلفظی قایل بودند.
به نظر میرسد درباره نصب ولی فقیه نیز اختلافاتی در ماین فقهای شیعه وجود دارد که مهمترین آنها دو نظریه انتخاب و کشف است؛ در این باره توضیح دهید.
هادوی: ابتدا باید متذکر شود که دو نظریهای که شما اشاره کردید، بهرغم تفاوتهای کمی که با هم دارند، از اشتراکات زیادی برخوردارند اما باز هم در تفسیرهای سیاسی از این نظرات فقیه به این اشتراکات توجهی نمیشود.
اولا، هر دو نظریه قایل به بعد الهی بودن مشروعیت ولی فقیه هستند که البته در شرط لازم و کافی بودن این بعد برای ولی فقیه نظرات متفاوتی دارند؛ ثانیا، هر دو نظریه بر صلاحیتهای فقیه برای کسب ولایت از جمله شجاعت، آگاه به مسائل روز بودن، عدالت و... تأکید دارند و این شرایط را به عنوان کفایت فقیه برای اعمال ولایت مطرح میکنند. ثالثا، معتقدان به نظریه کشف ولی فقیه در مقام عمل، انتخاب را میپذیرند که مهمترین شخصیت این طیف امام خمینی (ره) به شمار میرود که با وجود آنکه ایشان به نصب ولی فقیه معتقد بود، اما در عمل با تأیید قانون اساسی، سازوکار انتخاب برای تحقق ولایت فقیه در جامعه پذیرفت و در واقع معتقدین به نظریه کشف نیز شرط تحقق ولایت فقیه و عملی شدن رهبری را پذیرش یا انتخاب رهبری میدانند؛ بنابراین این دو نظریه در عمل تفاوتی با هم ندارند.
تفاوت آنها از بعد نظر چیست؟
هادوی: نظریه کشف، داشتن صلاحیتهای فردی را برای ولایت فقیه کافی میداند اما نظریه انتخاب، عملا بر صلاحیتهای فردی، پذیرش مردم را نیز برای مشروعیت رهبری، لازم میداند؛ به عبارت دیگر در نظریه کشف، صلاحیت و کفایت شرط لازم و کافی برای ولایت فقیه است، اما در نظریه انتخاب، صلاحیت شرط لازم است اما کافی نیست و نیاز به پذیرش مردم نیز دارد. اما همانگونه که ذکر شد این دو نظریه در عمل تفاوتی با هم ندارند.
دیدگاهی نیز وجود دارد که ولایت فقیه منحصر به فردی است که بیشترین صلاحیتها را دارد، بنابراین اگر خبرگان در کشف دچار اشتباه شوند، ولی فقیه دچار بحران مشروعیت میشود. نظر شما در این باره چیست؟
هادوی: دیدگاهی که شما نقل کردید، تنها نظر آیتالله مصباح است که شرط ولایت را دارا بودن بیشترین صلاحیتها میداند و سایر فقها و مراجع از جمله امام خمینی (ره) این نظر را ندارند و صرف داشتن صلاحیت و کفایت را برای ولایت فقیه کافی میداند. البته دیدگاه آیتالله مصباح در عمل ممکن است دچار تناقض شود؛ چراکه اگر خبرگان در تشخیص صلاحیتها دچار اشتباه شود و شخصی را که بیشترین صلاحیت را ندارد به عنوان رهبر انتخاب کند، این فرد فاقد مشروعیت حقیقی است؛ هرچند که دارای مشروعیت ظاهری باشد.
آیا اختلاف مربوط به مطلقه یا مشروع بودن ولایت فقیه، ربطی به تفاوت این دو دیدگاه ندارد؟
هادوی: این هم از مواردی است که باتغییر سیاسی مفاهیم علمی و فقهی، برخی قصد فریب افکار عمومی را دارند. واژه «مطلقه» در فقه معنای کاملا متفاوتی با این واژه در فلسفه سیاسی دارد و باید تأکید کنم که حکومت مطلقه به معنای فلسفه سیاسی اصلا در اسلام مطرح نیست هرچند که همانند دوره شاه که در کتب د رسی، حکومت خلفا از جمله علی(ع) را در کنار حکومتهای مطلقه و دیکتاتوری مطرح میکردند امروز برخی ولایت فقیه را حکومتی مطلقه معرفی میکنند در حالی که ولایت فقیه حکومتی مشروط و محدود است و به هیچ وجه مطلقه به معنای علوم سیاسی نیست، اما آنچه که فقها از جمله حضرت امام(ره) تعبیر به ولایت مطلقه فقیه کردند درواقع همان ولایت عامه فقیه است و مطلق و عام دو واژه اصولی است و معنای نزدیک به هم دارند و فقهایی که به این نوع ولایت قایل نیستند هم درواقع بخش بسیار کوچکی از اختیارات ولایت مطلقه را قبول ندارد و هر دو این نظرات در طبقه حکومتهای مشروطه و مقیده طبقهبندی میشود.
غیر از این مورد، بحثی نیز بود که امام خمینی در مقطعی به نمایندگان مجلس حکم کردند که در صورت مصلحت و رأی دوسوم مجلس، میتوان برخی از موارد ثابت دینی را هم نقض کرد و اساسا به این مورد که با حکم ولی فقیه، گاه ثابتات دین نقض میشود، تعبیر «ولایت مطلقه» و بعدا در اصلاح قانون اساسی در سال 68 هم منعکس شد.
هادوی: این مورد البته ولایت مطلقه هست، اما مربوط به مسئله تزاحم است؛ یعنی زمانی که انجام دو واجب یا انجام ندادن دو حرام تزاحم پیدا میکند که در موارد عادی وظیفه انتخاب و اهم و مهم کردن بر عهده مکلفین است و در مسائل اجتهامی بر عهده ولی فقیه.
مثال آن هم نجات یک زن از غرق شدن است که با وجود حرام بودن دست زدن به نامحرم، به دلیل نجات دادن جان یک انسان که مهمتر است، مباح میشود.
وقتی که تزاحم اجتماعی میشود، وظیفه رفع آن بر عهده حکومت میآید. مثلا زمان یک کشوری مشکل اقتصادی شدید پیدا میکند و منابع زیادی ماهی بدون فلس در اختیار دارد، اگر بخواهد غذایی وارد کند، استقلال نظام از بین میرود. اینجاست که ممکن است فقیه در مقطعی جواز استفاده خوراکی از این ماهیها را بدهد.
تشخیص این امر با حاکم است. البته حاکم و فقیه میتواند تشخیص موضوع را به گروه دیگری واگذار کند و مثلا امام در مقطعی این امر را به رأی دوسوم نمایندگان مجلس، موکول کردند.
یکی از وظایف خبرگان، بررسی گزینههای احتمالی بر عهده گرفتن رهبری است. آیا هماکنون این وظیفه در خبرگان درباره افراد انجام میشود؟ به ویژه که مهمترین وظیفه خبرگان، انتخاب رهبر در مقطعی است که رهبر فوت کرده یا شرایط خود را از دست میدهد.
هادوی: خبرگان باید همیشه برای تعیین رهبر در شرایط اضطراری آمادگی داشته باشد و افرادی را که صلاحیت دارند، شناسایی کند تا در وقت اضطرار عمل کند. تا آنجا که من اطلاع دارم، اینگونه اقدامات درباره برخی افراد انجام شده، اما اینکه تا چه میزان دقیق بوده، اطلاع ندارم. این بررسی در سه شرط فقاهت، عدالت و کفایت به معنای مدیریت انجام شود. البته مثلا عدالتی که برای رهبری لازم است، عدالت در حد رهبری است که در شرایط سخت مدیریت جامعه و پیش آمدن موضوع قدرت بتواند خودش را حفظ کند.
تعابیر قانون اساسی در اینباره، هم زیباست و هم جامع:
1ـ صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه (یعنی اجتهاد مطلق)
2ـ عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام (نه تقوای پیشنماز یک روستا)
3ـ بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری
لازمه این تشخیص آن است که خود اعضای خبرگان هم بهرهای از این شرایط مثل فقاهت، عدالت و مدیریت داشته باشند تا بتوانند آن را در مورد گزینههای رهبری هم تشخیص دهند.
از همین رو به نظر من اعضای مجلس خبرگان باید در صف اول کسانی باشند که از نظر قابلیتها دارای صلاحیت رهبری هستند تا بتوانند تشخیص دهند.
آیا به نظر شما این وضعیت در اعضای کنونی مجلس خبرگان وجود دارد؟ یا به عبارت دیگر فرایندی که هماکنون منجر به انتخاب اعضای مجلس خبرگان میشود، باعث حضور افرادی که این صلاحیتها را داشته باشند، میگردد؟
هادوی: اگر ما بخواهیم افرادی به خبرگان راه یابند که قدرت تشخیص سه ویژگی فقاهت، عدالت و کفایت را داشته باشند، خود آنان باید بخشی از آن عوامل را داشته باشند.
در روند کنونی تا اندازهای دو عامل اول مورد بررسی میگیرد. البته درباره مورد اول، به نظر من باید معیارهای حوزوی بیشتر در نظر گرفته شود و تنها تأیید اجتهاد را به یک امتحان منحصر نکرد، مثلا میشود از مدیریت حوزهها که ارزیابیهای مختلفی درباره افراد دارند، کمک گرفت، از اساتید آنها پرسید، میزان تدریس آنها را بررسی کرد. البته میتوان از امتحان هم استفاده کرد، ولی حداکثر، سهم این عامل میتواند یکپنجم شود.

یعنی نظیر مدرک تحصیلی که افراد برای اشتغال از دانشگاه میبرند؟
هادوی: میتوان این طور تصور کرد. همچنین میشود ساز و کار را بهتر کرد و به شیوه مناسبتری به انتقادات و اشکالات پاسخ داد. البته میدانید که تعیین شیوه بررسی صلاحیت را قانون اساسی بر عهده خبرگان گذاشته، هم تعداد، هم شرایط و هم ویژگیهای اعضای خبرگان.
البته بنده معتقدم در این قضیه باید شرایط خبرگان را اضافه کرد. نه اینکه بگوییم فقاهت، شرط نیست، بلکه باید شرایط دیگری را هم به آن افزوده و بعد در ساختاری که صلاحیتها تأیید میشود، تجدیدنظر کرد. چون ممکن است انتقاد شود که این تدابیر، تعداد قلیل کنونی کاندیداها را از این که هست هم کمتر میکند.
البته تعداد افرادی که بالقوه صلاحیت دارند، کم نیست، اما بسیاری از آنها در این عرصه وارد نمیشوند و اگر شرایط را بهبود ببخشیم، آنها اقدام میکنند. برخی ممکن است احساس کنند ـ ولو به غلط ـ که در تأیید صلاحیتها انصاف لازم رعایت نمیشود و ممکن است با آنها با بیانصافی برخورد شود. از همین رو باید ساختار را اصلاح کرد. مورد دیگر اینکه نقش و جایگاه مجلس خبرگان را حتی برای خود خبرگان تبیین کنیم.
رهبری، بلندمرتبهترین مقام در جمهوری اسلامی و شخصی است که نظر وی در امور مختلف نظام، نافذ و مؤثر است. آیا بهتر نیست مجلس خبرگان را به نحوی بخش بخش کنیم تا برجستهترین افراد و نخبگان تخصصهای مختلف مرتبط با شرایط رهبری در آن حاضر شوند تا هم تخصص آنها در انتخاب رهبری و نظارت بر عالیترین مقام کشور مفید واقع شود و هم به لحاظ وجود چنین مجموعهای از شایستگان و برجستگان، مقبولیت رهبری که مورد نظارت این مجموعه است نیز برای مردم ملموستر و بیشتر شود؟
هادوی: منظور شما، ایجاد دو بخش خبرگان فقهی و غیرفقهی است؟
حتی بیش از دو بخش... چون به دلیل پیچیده شدن مباحث علمی و اجرایی و نیز فقهی، وجود افرادی به تعداد بالا در خبرگان که در همه این موارد تخصص داشته باشند، واقعیتی دور از ذهن است.
هادوی: به نظر من افرادی که در خبرگان حضور مییابند، باید حداقلهایی از ویژگیهای رهبری داشته باشند هرچند نه در حد رهبری.
درست است، کار رهبری خیلی مهم است. اما کاری هم که اینها انجام میدهند و رهبر را انتخاب میکنند هم خیلی مهم است. حال ما در اینجا چه کنیم؟
یک پیشنهاد این است که خبرگان فقهی و خبرگان غیرفقهی یا مثلا نظامی و سیاسی داشته باشیم، اما راه دیگری هم هست که به نظر من، عملیتر است. تعداد اعضای خبرگان چندان زیاد نیست، اما میتوانند ویژگیهایی داشته باشند که بتوانند با متخصصان امور دیگر تعامل برقرار کنند ولو خودشان صاحبنظر نباشند. در این صورت کمیتههای تخصصی در خبرگان، با دو هدف تشکیل میشود: یکی برای بررسی صلاحیت گزینههای رهبری و دوم برای نظارت بر فعالیتهای رهبری و نهادهای زیر نظر او از منظر تخصصی که این مورد دوم هم بسیار مهم است و باید آن جمعهای تخصصی غیرفقهی، صلاحیت رهبری را علاوه بر خبرگان بررسی کنند.
لازمه نظارت خبرگان بر رهبری این است که توان ارزیابی را داشته باشند. نتیجه نیز از دو حال خارج نیست، یا مشخص میشود که صلاحیتهای رهبری ادامه یافته که در این صورت باید بیایند به مردم اعلام کنند و این تداوم شرایط را با استناد به موارد فقهی و تخصصی، دستکم برای نخبگان تبیین کنند تا اگر ذهنیتی درباره رهبری در جامعه به وجود میآید، برطرف شود و مجلس خبرگان باید در صف مقدم دفاع از رهبری باشد. اما اگر به این برسد که کار رهبر نقص دارد، باید مجلس خبرگان با معیارهای فقهی و علمی برای رهبری راهکار قابل اجرا بیان کند. البته باید یا توان آن را خودشان داشته باشند یا با استفاده از متخصصان خارج از خبرگان، به این برسند و این منجر به توسعه و تقویت رهبری میشود.
ما در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی، نهادی داریم به نام مجلس در برابر نهاد دولت که دولت در برابر نمایندگان مجلس شورای اسلامی نسبت به اقدامات خود، پاسخگوست و ابزارهایی نظیر سؤال، استیضاح وزرا و حتی رأی به عدم کفایت رئیسجمهور در اختیار دارد. آیا میتوان برای مجلس خبرگان هم چنین نقشی در برابر رهبری قایل شد، به ویژه که اعضای این مجلس، نمایندگان مردم هستند که از جانب آنها برای نظارت بر رهبری برگزیده شدهاند؟ از سوی دیگر، خبرگان با چه ساز و کاری باید نتیجه این اقدام نظارتی خود را به مردم اطلاع دهد؟
هادوی: بله، خبرگان این شأن نظارتی را بر رهبری دارد و رهبر انقلاب هم بر این موضوع تأکید کردهاند. این رهبری در برابر خبرگان پاسخگوست، بله. اما تفاوتی با مسئله نظارت مجلس و رئیسجمهور وجود دارد. به این معنا که احیانا اگر خبرگان احساس کنند یکی از اقدامات رهبری با معیارها سازگار نیست و موجب سلب شرایط رهبری میشود و رهبر دفاع معقولی دارد، باید این موضوع را تبیین کند.
یعنی آیا خبرگان میتواند رهبری را دعوت کند تا درباره یکی از اقدامات خود که احیانا مورد شبهه و سؤال قرار گرفته، به آنان توضیح دهد؟
هادوی: بله، این اختیار را دارد.
بازتاب: آیا تا به حال چنین موردی پیش آمده و اساسا آیا اعضای خبرگان چنین جایگاه و اختیاری را برای خود قایلند؟
هادوی: البته قانونا چنین اختیاری هست. البته اینکه تاکنون چنین موردی پیش نیامده، ناشی از آن بودکه تصور میشده ممکن است طرح این امور، جایگاه رهبری را تضعیف کند. حتی بحث بررسی صلاحیت افراد دیگر برای رهبری در آینده، در همین دوره سوم مجلس خبرگان صورت گرفته، اما کاملا محرمانه تا آثار سوء نداشته باشد.
البته این جنبه هم باید لحاظ شود تا موجب تضعیف رهبری و نظام نشود. در مسئله ریاستجمهوری هم همینطور است. درست است که مجلس حق رأی به عدم کفایت سیاسی رئیسجمهور را دارد، ولی در تاریخ بعد از انقلاب، تنها یک بار چنین کاری انجام شده که آن هم در مورد بنیصدر بوده است.
البته این نکته را هم باید اشاره کرد که درخشانترین اقدامی که مجلس خبرگان در کارنامهاش دارد، این است که توانست در فرصت کمتر از 24 ساعت جانشین امام ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را تعیین کند و تجربه هفده سال گذشته هم نشان میدهد که خبرگان انتخاب درستی انجام داده است؛ بنابراین، عملا زیر سؤال بردن صلاحیتهای رهبری رخ نداده است.
در بحث نقد رهبری دیدگاههای متفاوتی وجود دارد. عده اندکی هستند که رهبری را غیرقابل نقد میدانند، اما در میان قائلان به نقد رهبری، گروهی این امر را حق و وظیفه انحصاری خبرگان میدانند.
از سوی دیگر از آنجا که رهبری وظایف گستردهای دارد و نهادهای متعددی زیر نظرش هستند، در موارد بسیاری ممکن است اشکال و نقد به عملکرد رهبری یا مجموعههای تحت مدیریت ایشان، دستکم برای گروهی از مردم به وجود آید. در اینجا ما با یک پارادوکس روبهرو هستیم. از یک سو نقد و اشکال به وجود میآید و از سوی دیگر، گسترش این فضا در جامعه چندان به مصلحت کشور نیست.
در این مقوله جایگاه مجلس خبرگان چیست تا هم مردم را اقناع و خیال آنها را راحت کند یا نقد رهبری را مطرح کند و از طرف دیگر منجر به ضربه خوردن جایگاه رهبری نشود؟
هادوی: وظیفه قانونی خبرگان، ارزیابی رفتارهای رهبری است و اگر ابهامی برایشان به وجود آمد، باید از رهبری توضیح بخواهند. از سوی دیگر، مردم حق دارند نسبت به عملکرد رهبری اظهار نظر کنند. اما اگر رهبری فرمانی صادر کرد و یا خود حکومت قانونی وضع کرد، همه مردم موظف به اجرای آن هستند، حتی خود رهبر نمیتواند مخالف قانون رفتار کند، اما چگونه میشود این قضیه را سازماندهی کرد؟ باید سیستمی ایجاد کنیم که مردم انتقاداتشان از رهبری را به خبرگان منتقل کنند و خبرگان آنها را ارزیابی کنند و به مردم پاسخ دهند که مثلا وارد نیست و یا در جایی که وارد است، از رهبری توضیح بخواهند.
اما به نظر من با وضعیت کنونی مجلس خبرگان که طبق قانون یک یا دو اجلاسیه دو، سه روزه در سال دارد، این حاصل نمیشود. کمیسیونها هم هرچند الان فعالیت میکنند، ولی کافی نیست.
باید امکاناتی به خبرگان داده شود تا هم وظیفه نظارتی خود را انجام دهند و هم به مردم پاسخگو باشد. این اقتضا میکند که نمایندگان خبرگان ـ هرچند نه به شکل نمایندگان مجلس شورای اسلامی ـ وقت خیلی بیشتری بگذارند و سرمایهگذاری جدیتری انجام دهند.
نمایندگان خبرگان نه حقوق میگیرند و نه امکانات دیگری در اختیارشان است، طبعا توقع کار زیادی از آنها هم نمیرود، اما آنها هم باید از امکاناتی در خور وظیفهشان بهرهمند شوند تا آن را انجام دهند.
مثلا سالها این موضوع مطرح بود که شورای نگهبان باید نظارت بر انتخابات را انجام دهد و سرانجام بودجه آن هم تأمین شد.
این یک واقعیت است که باید نمایندگان خبرگان از امکانات بهرهمند شوند تا وظایف خود را انجام دهند و این 86 نفر در برابر هفتاد میلیون نفر پاسخگو باشند. با این حساب، اینها حتی وقت خواندن انتقادات مردم را هم پیدا نمیکنند. بنابراین مدیریت خبرگان باید دستخوش تحول جدی شود. هرچند خبرگان نمیتواند و نباید درگیر مسائل جاری کشور شود.
به عنوان سؤال پایانی، ائتلاف خبرگان و کارآمدی با چه هدفی شکل گرفت؟ آیا صرفا برای رأی آوردن چند نفر از افراد مرتبط با هم بود یا در صورت موفقیت در انتخابات و یا به ویژه در صورت رأی نیاوردن، کارکرد آن ادامه مییابد؟
هادوی: ما همانگونه که در اسم این گروه نیز تأکید داشتهایم، دغدغه اصلیمان کارآمد کردن مجلس خبرگان بوده است. البته در شأن خبرگان. برای کارآمد کردن خبرگان هم به اعتقاد ما، بیشتر به صلاحیتها و امتیازات نیاز است تا گرایشهای سیاسی و بنا بر همین معیارها، ما هم افرادی را برگزیدیم تا بتوانند در صورت راهیابی به مجلس خبرگان در موارد مختلف از جمله نظارت و نیز نقش بینالمللی ولی فقیه، نقش خوبی در کارآمد کردن خبرگان ایفا کنند. از همین رو امیدواریم این یک حرکت صرف انتخاباتی نباشد و حتی در صورتی که برخی از دوستان انتخاب هم نشوند، به باور ما وظیفه آنها پایان نمییابد و امیدواریم این رویکرد چه در داخل مجلس خبرگان و چه در خارج آن ادامه داشته باشد.
معرفت و شناخت کامل شخصیت والای امیرالمؤمنین علی (ع) و جایگاه او در جهان هستی در حد بشر نیست چه رسول اکرم (ص) خطاب به مولا می فرماید :
درابتدای خلقت، معمار آفرینش، زمین و خورشید و ماه و بر و بحر اعلام کرد که آفرینش شما، آفرینش همه چیز، به طفیل محبت پنج نور مقدس است.
و لا فلکا یدور و لا بحرا یجری و لا فلکا یسری الا فی محبه هؤلاء الخمسه.
آفرینش بر محبت اینان رقم خورد و عرصه هستی به حب ولایت آنان از عدم شکل گرفت. اگر علی (ع) نبود، آفرینش به تکوینش نمی ارزید . نوروجود علی (ع) ، مصباح پایگاه آفرینش شد وهستی اول با وجود او شکل گرفت. هدفنامه وجود را نیز به وجود او پیوند زدند.
لو لا کلما خلقت الا فلاک و لو لا علی لما خلقتک...
در زیارتنامه مولی در روز غدیر علی (ع) را ندا می دهیم :
سلام برتو ای خبر بزرگ عالم! خبر بزرگ هستی. پس علی (ع) راز بزرگ خلقت است! اما در او اختلاف کردند. این بود که اول مظلوم عالم هم ″علی″ نام گرفت.
روزی پیامبر اکرم (ص) در جمع صحابه بودند و جبرئیل، ملک مقرب الهی هم به شکل انسانی در آن جمع حاضر بود. پیامبر به جبرائیل رو کردند و با اشاره به امیرالمؤمنین علی (ع) فرمودند: آیا او را می شناسی؟ عرض کرد: چگونه او را نشناسم که او در عرش مرا معلم بود و شیوه عبودیت الهی را به من تعلیم فرمود. تو به آدم وقتی که از بهشت قرب رانده شد و به زمین فراق هبوط کرد، با ذکر نام علی (ع) و اهل بیت او به درگاه الهی پذیرفته شد. نوح نام او را بر کشتی خویش حک کردو لنگرگاه کشتی اش را مسجد کوفه قرار داد. خداوند در شب معراج با حبیب خویش با صوت علی (ع) سخن گفت. قرآن کریم، علی (ع) را به منزله نقش پیامبر دانست.
فقل تعالوا ندع ابناء نا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم (آل عمران 61)
پیامبر فرمودند: من و علی از یک درختیم (انا و علی من ش جره واحده) و باز فرموده: (انت منی بمنزله هارون من موسی) و نیز: (انا مدینه العلم و علی بابها) همانا من شهر علمم و علی در آن است. و خطاب به مولی فرمود: (انت اخی و وصیی و وارثی) تو برادر من و وصی و وارث منی. در فرازی از دعای ندبه پیامبر خطاب به علی می فرماید (لو لا انت یا علی لم یعرف المؤمنون بعدی) ای علی اگر تو نبودی مردم پس از من مؤمنان را نمی شناختند.
در زیارت مطلقه می خوانیم ((السالم علی میزان الاعمال)) علی میزان و معیار اعمال است. امام صادق (ع) در زیارت جدش عرضه می دارد درود بر تقسیم کننده بهشت و جهنم، درود بر نعمت الهی بر نیکان :
((السلام علی قسیم الجنه و النار السلام علی نعمه الله علی الابرار))
در دوایر مختلف هستی،هر شعاعی به دور محوری می چرخد و هر پدیده ای حول قطب وجودی که وابسته به اوست، دور می زند. امام معصوم محور هستی، قطب عالم وجود، تکیه گاه آفرینش، واسطه فیض الهی به جهان هستی و نگهدارنده کائنات باذن الله است. در این راستا، محبت و ولایت علی (ع) مربی همه موجودات، هدایتگر آنان به سوی کمال و سبب دوام و قوام تمامی پدیده ها از جمال تا انسان است. پیامبر خدا (ص) در این رابطه بیان زیبایی می فرماید:
حبًٌ علیٍٍٍّ حسنه لا تضرمعها سیئهًٌ (بحار ج 9 ص 401)
محبت علی (ع) حسنه ای است که با وجود آن هیچ گناهی به انسان صدمه نمی رساند.
بر این معنا اگر محبت علی (ع) که نمونه کامل انسانیت و طاعت و عبودیت و اخلاق است از روی صدق و راستی باشد، مانع ارتکاب گناه می گردد. مانند واکسنی که مصونیت ایجاد می کند و نمی گذارد بیماری در شخص ″واکسینه شده″ راه یابد. محبت پیشوایی مانند علی (ع) که نمونه تقوا و پرهیزکاری است آدمی راشیفته رفتار علی (ع) می کند. فکر گناه را از سر او بدر می برد، البته به شرطی که محبتش صادقانه باشد . کسی که علی (ع) را بشناسد، تقوای او را بشناسد، سوزوگداز عارفانه او را، ناله های نیمه شبهایش را و ساده زیستی و کار و تلاش همه جانبه اش را بداند، محال است به خلاف فرمان او که همیشه امر به تقوی و درستی می کرد عمل کند. یعنی هر محبی به خواسته محبوبش احترام می گذارد و فرمان او را گرامی می دارد. فرمانبرداری از محبوب لازمه محبت صادق است.
1- تهدید کردن کودکان، نه تنها ما را به مقصود نمیرساند، بلکه معمولاً نتیجه عکس به بار میآورد.
با هر گونه هشدار مستقیم، احتمال این که کودک دوباره آن کار را تکرار کند، افزایش مییابد. در صورتی که به او بگوییم: اگر یک بار دیگر این کار را تکرار کنی...، کودک را به مبارزهجویی دعوت کردهایم. در واقع شرایطی فراهم آوردهایم که کودک دوباره نافرمایی کند تا به خود و دیگران، جسارت خویش و نیز وجود خود را به اثبات برساند و به طریقی جلب توجه کند. بنابراین هرگز به گونه مستقیم کودک را تهدید نکنید.
2- هرگز با رفتاری بیادبانه، به کودک آداب نیاموزید! آداب اجتماعی جزو آن دسته از مهارتهایی است که کودک از طریق جامعه و به خصوص والدین کسب میکند. متأسفانه در بسیاری مواقع، والدین هنگام آموزش ادب، خودرفتاری ناپسند دارند؛ مثلاً اگر کودک فراموش کند که به بزرگتری سلام بگوید، این بیادبی است که به خاطر این کار، در مقابل بزرگترها او را شماتت کنیم و یا بگوییم سلامت کو؟؛ ما میتوانیم آموزش سلام را به شیوهای پسندیده انجام دهیم؛ مثلاً در مقابل او به دیگران سلام دهیم و در خلوت به کودک بگوییم: مردم خوشحال میشوند که ما به آنها سلام دهیم و حال آنها را بپرسیم؛ تو نمیخواهی دیگران را خوشحال کنی؟
اگر به کودک بگوییم که او بیادب است، هر نکتهای را که بخواهیم به وی بیاموزیم، بیفایده است. چون کودک در برابر ما جبهه میگیرد و تصور میکند که ذاتاً بیادب است و دیگر هیچگونه آموزشی بر او مفید واقع نخواهد شد.
3- اگر کودک دروغ گفت، بهترین شیوه برخورد این است که مستقیم و صریح به سراغ اصل مطلب برویم و سعی کنیم به او اطمینان دهیم که آماده کمک به وی هستیم؛ به این شرط واقعیت را بگوید.
البته در این شرایط، نخست باید اطمینان داشته باشیم که منظور کودک، دقیقاً قلب واقعیت و دروغ بوده است؛ زیرا کودکان در سنین پایین، در بسیاری موارد، خیالبافیها و رویاهای خود را به شکلی واقعی بیان میکنند، که این مورد نباید با دروغگویی اشتباه گرفته شود. اما در سنین بالا، تغییر واقعیت میتواند نشانی از دروغ باشد.
نباید فراموش کنیم که ما والدین کودک هستیم و نه بازپرس یا مأمور انتظامی. ما در هیچ مورد حق نداریم کودکمان را سوال پیچ کنیم و موضوع دروغگویی او را تا آن حد بزرگ جلوه دهیم که کودک تصور کند راه برگشتی ندارد و به موجودی گریه و گناهکار بدل شده است. باید صریح و بدون تردید با دروغگویی کودک برخورد کنیم. مستقیم با او حرف بزنیم و دلیل عملش را جویا شویم. در عین حال، خود را حامی او نشان دهیم تا از گفتن واقعیت دچار اضطراب نشود. مثلاً اگر متوجه شدیم فرزندمان در مورد وضعیت خانوادهاش، به دوستان یا بچههای همسایه دروغ میگوید، باید مستقیماً وارد اصل ماجرا شویم و با ملایمت به او بگوییم: شنیدهام که درباره خانوادهات این حرفها را زدهای. من خیلی تعجب کردم؛ چون میدانی که این حرفها حقیقت ندارد. دلم میخواهد بدانم چرا این کار را کردهای؟ چه چیزی تو را ناراحت کرده که باعث شده دروغ بگویی؟ چه کمکی از دست من برمیآید؟
متأسفانه گاهی پرسشهای والدین، آن قدر تهدیدکننده و آزاردهنده است که کودک برای فرار از این بازپرسی و یا تنبیهی که در انتظار اوست، سعی میکند با دروغ از خود دفاع کند. ایجاد فضای امنیت و حمایت در همه حال باعث میشود که کودک به پدر و مادر اطمینان کند؛ و هیچگاه برای دفاع از خود، مجبور به دروغگویی و یا اصرار بر دروغ خویش نشود.
منبع:
سروش بانوان






