|
اینجانب محمد صادقی تهرانی، نگارندۀ این سطور در خاندانی روحانی از مرحوم حاج شیخ رضا لسان المحقّقین؛ به سال 1305 هجری شمسی در تهران پا به عرصۀ دنیای فانی نهادم. تا سن سیزده سالگی که پدرم در قید حیات بود سیکل دوم دبیرستان را به پایان رساندم. سپس به حَلَقات دروسعرفانی اخلاقی تفسیری مرحوم آیة الله العظمی میرزا محمّد علی شاه آبادی استاد بزرگ مرحوم امام خمینی پیوستم ودر ضمن یکسالی هم به دروس مقدماتی(ادبیات عرب) پرداختم، سپس عازم قم شده، طیّ سه سال دروس سطح راپایان دادم. در سال 1323 مرحوم آیة الله العظمی بروجردی به قم آمدند. در دروس ایشان شرکتی فعّال داشتم، بگونهای که درمسائل فقهیه،خود اتخاذ رأی میکردم. طبعا از دروس فقه، فلسفه، عرفان و...اساتیدی دیگر بهرهمند میشدم. ولیمحور اصلیِ تحوّل فکریام ، همان جنبش آغازین علمی نزد مرحوم شاه آبادی بود که حرکتِ قرآنی مرا از آغاز تاکنوناستمرار داد و تمامی تحصیلات حوزویام تحت الشّعاع آن بود؛ پس از آن مرحوم آیة الله العظمی علّامۀ طباطبائینقشی عظیم در استمرار درجات تفسیری، عرفانی، فلسفی و اخلاقیام داشت.در دروس این دو بزرگوار هفت سال شرکت کردم، و در سفرهای بسیاری که از قم به تهران داشتم از دروس فلسفیمرحوم آیة الله العظمی میرزا مهدی آشتیانی و میرزا احمد آشتیانی بهرۀ وافری میبردم اگرچه استفادههای علمی ازمرحوم آقای شاه آبادی، نقش نخستینِ محوری داشت. پس از ده سال توقف مستمر در قم، به تهران مراجعت کرده و در دو بُعدِ علمی و سیاسی به فعّالیت شدید پرداختم،با مرحوم آیةالله العظمی سیّد ابوالقاسم کاشانی در قیام نفت و علیه شاه، و با مرحوم آیة الله العظمی حاج سید احمدخوانساری و مرحوم آیة الله العظمی حاج شیخ محمّد تقی آملی از نظر استمرار مراحل علمی، فقهی ارتباط داشتم وهمچنین در طی مدت اقامت دهساله در تهران، در دانشکدۀ معقول و منقول(معارف اسلامی) بدون شرط حضور درکلاس درس و تنها با شرکت درامتحانات، چهار لیسانسِ حقوق، علوم تربیتی، فلسفه و فقه؛ و سپس دکترای عالیمعارف اسلامی را دریافت داشتم. همانجا سه سال به تدریس حکمت (فلسفۀ اسلامی) بر مبنای قرآن و سنت از رویمتن کتاب "آفریدگار و آفریده" پرداختم، جلساتی هم بر دو محور علمی و سیاسی علیه حکومت شاهنشاهی در هفتنقطۀ تهران داشتم که بیشتر، قشر دانشجو در آن جلسات شرکت میکردند. منبر هم میرفتم که آن هم ، داراینوآوریهای علمی و سیاسی بود، و کلا مورد تعقیب و تهدید و تحدید دستگاه ستمشاهی بودم. به سال 1341 ه.ش در اثر مبارزات شدید بر ضد رژیم طاغوتی، خصوصا به جهت سخنرانی در سالگرد ارتحالمرحوم آیة الله العظمی بروجردی در مسجد اعظم قم که برای نخستین بار افشاگریهایی علیه شاه را در برداشت، ازسوی ساواک محکوم به اعدام شدم و ایران را مخفیانه بقصد حجّ ترک نمودم، در مکه و مدینه با سخنرانیها و اعلامیههایی به زبان فارسی و عربی علیه طاغوت، بین عمره و حجّ دستگیر شدم، حج را در حصار مأموران دولتی انجامدادم، ولی بر اثر استدلالات قاطع اینجانب در برابر حکومت سعودی و اجتماع بزرگ و تحصن علمای عِراقَین درمسجدالحرام، آزاد شده و تحت الحفظ به عراق رفتم، نهضت علمی قرآنی و سیاسی را در نجف اشرف - به مدت دهسال - با تدریس تفسیر، فقه، اخلاق، سخنرانی و تألیف ادامه دادم.درضمن برحسب درخواست دولت ایران، حکومت عراق تصمیم گرفت مرا به ساواک ایران تحویل دهد، ولی در اثرمخفی شدن در بیت مرحوم آیةالله العظمی خویی، با فعّالیتهای ایشان، توطئه آنان خنثی شد. با آغاز اخراج ایرانیان از نجف اشرف و کل شهرهای عراق، به بیروت هجرت کردم، جریان دو نهضت قرآنی وسیاسی بهمدّت پنج سال در لبنان ادامه داشت.با تشکیل نماز جمعه در سراسر لبنان، سخنرانیهایی بر محور قرآن در جلسات مذهبی، که نهضت سیاسی ضد شاهرا هم برای تشکیل حکومت اسلامی دربر داشت، و نیز با تألیفاتی نوین، زمینهای مناسب برای گفتوگو با علمای ادیانِدیگر برای اثبات حقّانیت اسلام قرآنی ایجاد شد. بهگونهای که در مناطق مختلف لبنان، ضمن گفتمان قرآنی با علمایشیعی، به مباحثه و مناظره با علمای سنّی، مسیحی، یهودی، و دُرزی پرداخته و با ملحدین و مشرکین بحث مینمودم وآنان یا سکوت میکردند و یا محکومِ استدلالات قرآنی میشدند. با شدتگرفتن جنگ داخلیِ لبنان، آنجا را بهقصد حجاز ترکنمودم، دو سال متمادی در مکّۀ مکرّمه با تماسیمستمر با شخصیتهای علمی و سیاسی اسلامی سراسر جهان، بر مبنای دو نهضت قرآنی و سیاسی، فعالیتهای پیگیر ودامنه داری برای رشد تفکر انقلاب قرآنی در میان مسلمانان انجامشد.در آنجا نیز اضافه بر مناظرۀ قرآنی با علمای وهّابی، و عدم محکومیت اینجانب در هیچیک از مناظرات، حدودیکصد خانوار سنّی را در مرکز حکومت آل سعود، تنها با ادلّۀ قرآنی و گاه با استناد به یک آیه از قرآن (آیۀ مبارکۀ 32 ازسورۀ فاطر) به مذهب اهلالبیت: راهنمایی نمودم و بحمدالله تعالی همگی آنان شیعه شدند. برای دومین بار بهفاصلۀ هفده سال، دستگیر شدم و پس از آزادی به لبنان بازگشتم. در هر دو مرحلۀ بازداشت درمکۀ مکرمه زندانی شدم به ویژه در دوّمین زندان، ابتدا در مدینه، سپس مکّه و در پایان در "سجن التّرحیلِ" جدّه بودم،در دستگیری نخست در کلانتری حرم وسپس در "شرطةالعاصمة" که شهربانی مکه است در بازداشت بودم، در زنداندوّم بود که شنیدم مرحوم امام خمینی به پاریس هجرت نمودهاند.پس از گذشت دو هفته از زندان دوّم به بیروت بازگشته و از آنجا برای دیدار امام و قرار جریان انقلاب به پاریس رفتم.در اقامت ده روزۀ پاریس و شرکت شبانه روزی در جلسات مرحوم امام، در چندین دانشگاه سخنرانیهای ممتدی بر هردو مبنای قرآنی و سیاسی داشتم. پس از بازگشت به بیروت بفاصله چندین روز از بازگشت امام به ایران، پس از هفدهسال هجرت - که در طی آن چهار بار غیابا توسط ساواک شاه، محکوم به اعدام شده و دائما تحت تعقیب ساواک بودم -به ایران بازگشتم، و پس از پایهریزی جمهوری اسلامی که در حرکات بنیادینش، نقشی مؤثر داشتم، در قم اقامت کرده وتا کنون بر محور معارف قرآن، دروس و تألیفات و خطابات خود را ادامه دادهام، و به جهت مشورتهایی با مرحوم امام، وبرای ریشه دار کردن نهضت و انقلاب قرآنی، در کارهای اجرائی شرکت نکردم. مگر چند روزی در آغاز انقلاب کهبرحسب خواستۀ مرحوم امام، مراجعات اصلی مردم را پاسخگو بودم و پیش از تشکیل نمازهای جمعه بطور رسمی،اضافه بر سخنرانیهایی در سراسر ایران، نماز جمعه را در مراکز استانها و بعضی از شهرهای دیگر، تشکیل دادم.سرآمدش نمازجمعهای بود که در پارک ملّت مشهد مقدّس در حضور حدود نیم میلیون نفر نمازگزار انجام شد، ازتانک بعنوان منبر نمازجمعه و از تیربار ضدهوایی بعنوان سلاح و از لباس کفن کامل استفاده کردم. در همین نخستیننمازجمعۀ مشهد، مردم طوماری طولانی را تهیه کردند که صدها هزار امضأ داشت و با اکثریت امضاها خواستارانتصاب رسمی اینجانب به امامت جمعۀ مشهد مقدّس شدند، و سپس طومار را به دفتر امام ارسال کردند ولی به دستایشان نرسید. نمازجمعۀ مستمرّی هم در مسجد مقدّس جمکران، و در ضمن در دانشگاه صنعتی شریف، و چند جمعههم در مسجد دانشگاه تهران اقامه کردم، سپس مرحوم امام مرحوم حجّةالاسلام آقای طالقانی رابعنوان امام جمعۀتهران مقرّر نمودند.با ترکِ نمازجمعه در قم به علتِ اذیتهای فراوان عدّهای از متحجّرین حوزوی و تهمتهای کذب دیگران و اقامۀنمازجمعۀ رسمی در سراسر کشور، تمام اوقاتم صرف تدریس و تألیف شد، که 25 جلد از تفسیر سی جلدیِ «الفرقان»را بمدت ده سال در قم، ضمن دو تدریس عربی و فارسی تألیف کردم. به یاد دارم که مرحوم آیةالله العظمی علّامۀ طباطبائی فرمودند تا این تفسیر پایان نیافته کتاب دیگری ننویسم و چنانهم شد، بالاخره در رشتههای تفسیری، فلسفی، فقهی و... بیش از 110 اثر تحقیقی قرآنی که بسیاری از آنها بچاپرسیده یا زیراکس شده و کتابهایی هم که فعلاً خطی است تألیف نمودم.برخی از بزرگان علمای اسلام در عصر حاضر نکاتی را پیرامون تألیفات اینجانب متذکّر شدهاند، مِن جمله مرحومآیةالله العظمی حکیم میفرمودند: شما در عین حرکات زیاد انقلابی، کتابهایی تألیف نمودهاید که در مدتی کم از تمامیمؤلفین با سابقۀ نجف از نظر تعداد و محتوا سبقت گرفته، و نیز مرحوم امام دربارۀ کتاب «المقارنات» در نجف فرمودند:بهترین کتابی است که علیه یهود و نصاری نوشته شده، و بالاخره بر حسب تصدیق مؤلفاتی گوناگون، درجۀ عالی اجتهاداینجانب در تمامی علوم اسلامی مورد تأیید مراجعی عظیم الشّأن بوده است. جز آنکه با گذشت مراحل تحقیقاتی -تفسیری، و بر مبنای آنها، نظرات فقهی، اصولی، فلسفی، عقیدتی، عرفانی و سیاسیِ اینجانب اختلافات زیادی با سایرعلما دارد.در تفسیرِ کمتر آیهای است که نکتهای مغفول و یا خطایی مشهود نسبت به آن آیۀ مبارکه را متذکر نشده باشیم، و درفقه با بسیاری از نظرات مشهور علمای شیعی و سنّی و احیانا با تعدادی از نظرات هر دو فرقه اختلاف داریم، که حدود«پانصد و چهل» فتوی بر مبنای قرآن و سنّت و مخالف با نظرات مشهور را در « تبصرةالفقهأ » آوردهایم؛ و مبنای ایناختلاف وسیع در کلّ علوم اسلامی، آزاداندیشی و تدبّرِ بدون پیشفرض در قرآن مبین است، حالآنکه اگر علمایاسلام قرآن را درست بررسی کنند درصد اختلافاتشان با هم بسیار کم میگردد گرچه این گونه فتاوای آنان بر خلافاجماع و روایاتی هم باشد. ارکان اوّلیۀ فلسفۀ مرسوم حوزوی را مانند قِدمت زمانی جهان و حدوث ذاتی آن، سنخیتخدا و آفریدگان بر مبنای ضرورت سنخیت علت و معلول، قاعدۀ «الواحد لا یَصدُرُ عنه الا واحد» و... را برخلافبرداشتهای درست عقلی و قرآنی دانسته و طبعا بسیاری از نظرات فلسفی را قبول ندارم. در منطق بشری اضافه براعتراضاتی چند، تعداد شصت و شش تضاد میان نظرات منطقیان موجود است که در حاشیۀ تفسیر «الفرقان» درسورهی اعراف (جلد دهم، صفحات 37 تا 48) یادداشت کردهام.و بالاخره در علم اصول، بحث و تحقیق در مباحث الفاظ را نادرست میدانم - چنانکه هیچ یک از علمایعلومتجربی نیز در بدیهیات لفظی بحث نمیکنند - و اصول عملی هم از نصوص کتاب و سنت پیداست. اختلاف ما بااکثر علما در مسائل فقهی از سایر علوم بیشتر است، و تمامی اینها مبنای قرآنی دارد، در تفسیر سی جلدی «الفرقان» درهمۀ این موارد به تفصیل سخن رفته است. و از نظر فقهی نیز علاوهبر تفسیر، در کتابهای «تبصرةالفقهأ»، «اصولالاستنباط»، «تبصرةالوسیلة»، «علی شاطی الجمعة» و... به زبان عربی، و نیز در «رسالۀ توضیح المسائل نوین»، «فقهگویا»، «اسرار، مناسک و ادلّۀ حجّ» و... مباحث مهم فقهی قرآنی را مطرح کردهایم. تمامی این اختلافات بر مبنایاصالتِ دلالت قرآنی است که آنرا «ظنّیّ الدّلالة» تلقّی کردهاند با آنکه در فصاحت و بلاغت، در بالاترین اوج است.این خادم کوچک قرآن، تمامی علوم رایج در حوزههای علمیه را -که نزد بزرگترین علمای نیم قرن اخیر دریافتهام- ازآغاز در حاشیۀ قرآن قرارداده و رفته رفته به اختلاف وسیع این علوم با قرآن پیبردهام، « و بسیار شده که با علمای بزرگگفتگو کردهام و حتی یکبار هم محکوم نشدهام »، و نوعا معترفند که علوم و معارف قرآنی در حوزهها چندان اصالتیندارد. و معتقدم که مهمتر از انقلاب سیاسی مرحوم امام، بایستی انقلاب قرآنی در همۀ ابعاد علمی، سیاسی و... تحقّقیابد. اینجانب ادلّۀ اسلامی را ویژۀ قرآن و سنّت میدانم و محور اصلی هم در این میان «قرآن» است، زیرا خدای متعالمیفرماید: (و اتلُ ما اوحی الیک من کتاب ربّک لا مبدّل لکلماته و لن تجد من دونه مُلتحداً) (کهف/27). پس بر مبناى این آیه مبارکه، مسلمانان نیز به پیروى از وحى الهى به پیامبر گرامى اسلامصلى الله علیه وآله وسلم هیچ مرجع و پناهگاهِ وحیانى به طریق اولی به جز قرآن نمی توانند داشته باشند. و نیز طبق احادیث متعددى فوق حد تواتر از پیامبر و ائمه معصومینعلیهم السلام آن بزرگواران مؤکداً وجوب عرضه روایات بر قرآن را به مسلمین امر فرمودهاند. در نتیجه اگر حدیثى، متواتر هم باشد در صورت مخالفت با نصّ و یا ظاهرِ مستقرِّ قرآن مردود است، حتى اگر حکمى « ضرورتى اسلامى » داشته باشد نیازمند به اصلى قرآنى است، مگر اینکه قرآن نفى و یا اثباتى درباره آن نداشته باشد که از باب « اطیعوا الرّسول» پذیرفته است، چنانچه اگر «امامان معصوم علیهم السّلام» هم مؤیّد چنان ضرورتى باشند تصدیق مىشود، البته از باب «و أولى الأمر منکم». و این روایات قطعى هم بر گرفته از حروف مقطعه و رمزى آیات قرآن است، که آیه 27 کهف، منشأ همه احکام را از قرآن مىداند و بس؛ در نتیجه سنّت، حیى برگرفته از قرآن است. نکته لازم به تذکر در اینجا این است که اگرچه پیروان روش فوق در شناخت اسلام، اقلیت مسلمین را تشکیل مىدهند و متأسفانه در مقابل مخالفت گسترده اکثریت حوزویان واقع شدهاند ولى تنها همین گروه اندک «فئةٍ قلیلة» به شناخت صحیح اسلام نائل شدهاند و هماینان شیعیان حقیقى اهلالبیتعلیهم السلام هستند. و امّا شهرت و اجماع و اِطباق و حتّى ضرورتِ بین مسلمین هم در برابر قرآن نقشى ندارد، زیرا بر پایه آیه «قل فللّه الحجّة البالغة» چنانکه حجتهاى اثبات کننده اصل شریعت «بالغه» است، آنها هم که احکام شریعت را ثابت مىکنند، حجت بالغهاند که یا در قرآن، و یا بالاخره در سنّت قطعیه بیان شده، و هرگز نمىتوان پذیرفت که خداىسبحان، حکمى از احکامش را در قرآن و سنّت ثابته، نیاوردهباشد، تا ما نیازمند به مانندِ اجماع باشیم، وانگهى چون نظرات تألیف شده فقیهان، اندک است، بدست آوردن اجماع همگانى نیز محال خواهد بود. دلیل ظنّى هم از دیدگاه قرآن مطرود است که « لا تقف ما لیس لک به علم» نیز هرگز ویژه اصولِ دین نیست، زیرا این ممنوعیتِ غیر علم، پس از احکامى فرعى آمده است، بنابرین ظنّ و گمان هرگز نقشى در احکام الهى ندارد که: «انّ الظّنّ لا یغنى من الحق شیئاً»؛ اگر هم کتابهایى اسلامى در حوادثى از میان رفته، علم وقدرت و رحمت الهیه در بیان حجّت بالغهاش از میان نرفتهاست. علم رجال هم اگر نقشى داشتهباشد خیلى کمرنگ است، زیرا جاعلان متونى از احادیث، سندهایى را هم ساختهاند و در نتیجه، احادیثى صحیح السّند!! بر خلاف نصّ یا ظاهرِ پایدار قرآن، بدست ما دادهاند. چنانکه در کتاب « غَوصٌ فى البِحار» حدود یکصد و هشتاد جلد کتاب حدیثىِ شیعى و سنّى را بر مبناى کتاب و سنّت نقد کردهایم. پس، محک اصلى شناخت اسلام، تنها قرآن و سنّت قطعیه موافق آن است، و یا لااقل سنّتى علمآور که موافق و یا مخالف قرآن نباشد، در نتیجه بسیارى از فتواها و احتیاطات مردود است، و اگر نظراتى فقهى بین فِرَق اسلامى نمودار است که بر خلاف عقل، حسّ، عدل و علم مىباشد، هرگز پایه قرآنى ندارد، و مگر ممکن است اسلامى را که بر مبناى دلیل قاطع عقلى پذیرفتهایم، با خود این مبناى نخستین مخالفتى کند؟! مثلاً درباره مناظره حضرت صادق علیه السلام باابوحنیفه روایت جعل کردهاند که فرضاً آنحضرت ضمن نهى از قیاس باطل، مبادرت به رد قیاس اولویت قطعیه نموده و مثلاً به راوى فرموده باشند: اگر یک انگشت زن بریده شود دیهاش یکدهم دیه کامله مرد است (یعنى صد مثقال طلا) و دو انگشت زن، دو دهمش و سه، سه دهمش، ولى دیه چهار انگشتش مساوى با دیه دو انگشت او است!حال آنکه اولاً: قیاس اولویت قطعیه، قیاسى کاملاً صحیح و مطابق با کتاب و سنت و عقلِ همه عقلاست ثانیاً آیا میتوان پنداشت که چهار، از نظر حساب و ارزش از سه کمتر و با دو برابر باشد؟ قرآن هم پس از بیان تفاوت دیۀ زن و مرد با آیۀ (الجروحَ قصاص) دیۀ اعضای زنان را متناسب با دیۀ کاملۀ آنان و دیۀ اعضای مردان را نیز متناسب با دیۀ کاملۀ آنان مقرّر فرمودهاست، و نیز در باب ارثِ زنان از شوهران، اکثر قریب به اتفاق فقهای شیعی، زنان را از اموال غیر منقوله بجز بنای خانۀ مسکونی محروم نمودهاند، با آنکه بر حسب نصوصی قرآنی هرگز چنان محرومیتی وجود ندارد، زیرا آیۀ 11 و 12 سورۀ نسأ، تنها وصیّت و دَین را از «ما تَرَکِ» مورِّث استثنا کرده و این حکم را برای میراث مرد و زنمکرّرا بیان فرموده است که: (.. من بعد وصیّة یوصی بها أو دَین..)، (..من بعد وصیة یوصین بها أو دَین و لهنّ الرّبعمما ترکتم ان لم یکن لکم ولد فان کان لکم ولد فلهنّ الثّمن ممّا ترکتم من بعد وصیّة توصون بها أو دَین ... من بعدوصیة یوصی بها أو دَین غیر مضارّ وصیةً من الله و الله علیم حلیم) و دیگر هیچ. روایات هم در این باره گوناگون است، اکثریت فقهای ما تنها به روایاتی استناد کردهاند که هم بر خلاف قرآن است وهم برهان موجود در آنها بر خلاف کل موازین عقلی و شرعی است. مثلاً در روایاتی برای محرومیت فوق الذکر چنیناستدلالی آوردهاند: « چون زن، داخل نسب اصلی مرد نشده پس از اصل میراث، ارث نمیبَرَد» در حالیکه بالعکس نیزچنان است یعنی چون مرد هم داخل اصل نسب زن نیست پس مانند او از اصل میراث، ارث نمیبَرَد و در روایاتی دیگراین گونه آمده: « چون زن بیوه ممکن است ازدواج کند و سپس با شوهر دوّمش به خانۀ میراثیِ شوهر اوّل برود و حقدیگران را غصب کند از عین خانه محروم است » حال آنکه مگر مرد پس از فوت همسرش، در ازدواج بعدی فعّالتر اززنان بیوه نیست؟ و در غصب هم مگر از زن نیرومندتر نیست؟ پس بر مبنای دلیل این روایت، اگر زن با آن دو احتمال ازقسمتهای اصلی « میراث » محروم باشد، مرد باید محرومیتی بیشتر داشته باشد. و یا در قضیۀ «عاقله» که بر مبنای فتاوا،اگر شخصی بالغ بدون تعمّد کسی را کشت، خونبهای مقتول بر عهدۀ عموها و داییهای قاتل است هر چند اینان نوجوانو وی مسنّ و ثروتمند باشد این فتوا هم صد در صد مخالف عقل و بر خلاف نصوص آیاتی از قرآن است. و نیز در باب قصر نماز و افطار روزه، همان سفر هشت فرسنگی گذشته، مبنای فتوای مشهور است با آنکه لااقل «مسیرةُ یومٍ» میزان است یعنی مسافت یک روز مسافرت با وسایل نقلیۀ امروزی که خیلی بیشتر از هزار کیلومتر است، وانگهی این هم ملاک نیست، بلکه بر حسب آیۀ قصر: (ان خفتم ان یفتنکم الّذین کفروا) تنها به شرط خوف بر جان ومانند آن، تنها از کیفیت نماز کاسته میشود، که امروزه در سفر، هرگز نماز شکسته نمیشود و روزه نیز افطار نمیگردد. و دربارۀ فتوای مشهور لزوم طهارت از جنابت برای ورود روزه دار به صبح رمضان، با رجوع به قرآن میبینیم که برحسب نص قرآنی هرگز چنان قیدی وجود ندارد، زیرا (فالان باشروهنّ..و کلوا و اشربوا حتّی یتبیّن لکم الخیطالابیض من الخیط الاسود من الفجر) مباشرت با زنان را همچون خوردن و آشامیدن، تا لحظهای پیش از طلوع فجرجایز دانسته، که دیگر وقتی برای غسل جنابت نخواهد ماند، روایات شیعی و سنّی هم موافق نصّ آیه است و تنها چند روایت که با یکدیگر تناقض دارند این طهارتِ پیش از طلوع فجر را یا واجب و یا شرط صحت روزه میدانند. با بزرگان علما پیرامون علوم رایج حوزوی به ویژه فقه گفتگوهایی داشتهام، از جمله با مرحوم آیة الله العظمیحاج سید احمد خوانساری دربارۀ ازدواج با زناکاری که توبه نکرده و نمیکند، فرمودند: به احتیاط واجب نباید با او ازدواج - اگر چه موقت - کرد، زیرا بدون مانع بودن، از شروط صحّت ازدواج است، و گفتۀ زناکار هم پذیرفته نیست، گفتم: بنابراین حرمت ازدواج با او اَقوی است و نه به احتیاط واجب، وانگهی( حرّم ذلک علی المؤمنین) آنرا تحریمکرده است و اگر هم روایات در این باره مختلف باشند، تنها آنکه با نصّ آیه موافق است مقبول است؛ فرمودند: شاید «اَئمّه علیهم السلام» آیهای را در نظر داشتهاند که این حرمت را نسخ کرده، گفتم: اوّلاً آیات ناسخ و منسوخ قرآن معلوماست، ثانیاً در آیۀ پنجم سورۀ مائده که آخرین سورۀ نازله میباشد، نصّ (والمحصنات من المؤمنات و...) پاکدامنی زنان را شرط اصلیِ ازدواج با آنان دانسته، که یا این آیه شرط مهمتری دربارۀ عفاف آنان دارد، و یا لااقل دستی به (حرّمذلک علی المؤمنین) نزده است، بنابرین تا هنگامیکه زنی، زِنایش ثابت نشده حکم عفاف برای وی جاریست. در اینجا بود که ایشان طبق نص آیۀ تحریم، فتوای قطعی به حرمت ازدواج ناهمسان دادند. همچنین بامرحوم آیة الله گلپایگانی در این باره بحث شد؛ فرمودند: در حاشیۀ خطّی «عروه» احتیاط واجب کردهام ولی پس از بررسی دیدیم که فتوای ایشان احتیاط مستحب بود. گفتم: بر مبنای نص آیۀ تحریم این احتیاطات بیجاست. مرحوم آیة الله العظمی خویی میفرمودند: (لا ینکحُ) خبر است و نه انشأ پس حرمت نیست، گفتم اگر خبر است قطعا دروغ است، زیرا هرگز مرد زناکار برای ازدواج به دنبال زناکار نمیرود، و زن زناکار هم در تکاپوی ازدواج با مردزناکار نیست، پس (لا ینکحُ) انشأ است به لفظ خبر، و چون (حرّم) و (ذلک) مذکّرند، مرجع و مشارٌالیه آندو فقط «نکاح» است و نه «زنا» که لفظاً مؤنّث مجازی است. و اگر هم بر فرض محال، مرجع (ذلک) زنا بود میپرسیم: آیا زناتنها بر مؤمنان حرام است؟ و نه بر کافران و فاسقان بنابرین (حرّم ذلک علی المؤمنین) نصّ بر حرمت استفرمودند: از این (حُرمَ) غفلت شده و دلیل اول هم درست است. در باب مسئلۀ مشهورۀ «رِضاع» (شیرخوارگی) نوعا فتوای اکثریت فقها بر این است که اگر پسری از زن شما شیرخورد پسر رضاعی شماست، پس اگر او ازدواج کرد، و سپس همسرش را طلاق داد یا پسر فوت کرد، ازدواج با این زن برشما حرام است در این باره با «مرحوم آیة الله العظمی خمینی» در نجف اشرف گفتگویی داشتم، ایشان فتوای مشهور را پذیرفتند گفتم: اولاً پسر رضاعی هیچ معنایی ندارد، زیرا حرمت رضاعی فقط در چهارچوب ازدواج است، و آیا ازدواج میان پدر و پسر رضاعی هم ممکن است؟ تا پسر، حرمت رضاعی داشته باشد وانگهی (و حلائل ابنائکم الّذین من اصلابکم) حرمت ازدواج را ویژۀ زنان پسران صُلبی و اصلی دانسته، که در نتیجه چنان پسرانی و "ادعیأ" (فرزند خواندگان) از این حکم برونند، اگر هم بر فرض محال پسران رضاعی وجود داشتند، ازدواج با زنان آنان حرامنیست؛ ایشان پس از گفتن جملاتی کوتاه فرمودند: فتوای مشهور، محترم و پذیرفته است، با آنکه بر خلاف آیه است و روایتی هم نیست که آن را تأیید کند بالاخره ما مبتلا به اجماع و شهرتیم. ولی در کلّ، موافق با نص قرآن و بر خلاف فتاوای دیگران، حرمت شیرخوارگی در انحصار مادران و خواهران است. در باب وجوب اطاعت مطلق از سنّت پیامبر و سیرۀ ائمۀ معصومین: به مرحوم آیة الله العظمی خویی متذکّر شدم که از جهت اشارۀ کتاب و صراحت سنّت، قطعاً غسل جمعه واجب است. پس چرا در این حکم، اجماع و شهرت فقها بر استحباب است؟ فرمودند: ما گرفتار شهرت و اجماعیم گفتم: این گرفتاری، خلاف کتاب و سنّت است. با مرحوم آیة الله العظمی میرزا مهدی آشتیانی درباره آیۀ (ان من شیٍ الاّض یسبّح بحمده)گفتگویی شد، فرمودند: این تسبیح، تکوینی است، یعنی نگرش درست در وجود اشیأ ما را به وجود خدای سبحان راهنمایی میکند، گفتم: تسبیحِ تکوینی، قابل فهمِ تمام مکلّفان بوده و به آن امر شده است مانند: (قل انظروا ماذا فی السّماوات و الارض) و همچنین در آیاتی دیگر مانند: (افلم ینظروا فی ملکوت السّماوات و الارض) نگرش نکردن و نیاندیشیدن در حقیقتِ وجودیِ آسمانها و زمین - که ذاتا نیازمند مطلق و فقر مَحضَند - توبیخ شده است بنابرین تسبیح در آیۀ (ان من شیٍ الاّضیسبّح بحمده) صرفاً تسبیح تکوینی نیست زیرا خدای متعال در ادامه آیه میفرماید: (ولکن لا تفقهون تسبیحهم) و این پاسخگوی شماست، چون خدای بزرگ هرگز مکلّفان را به چیزی امر نمیکند که (لا تفقهون) (نمیفهمید) پیامد آن باشد ؛ پس با دقت در معنای آیه، این نکته را در مییابیم که همۀ اشیأ - اعمّ از جمادات، نباتات و حیوانات - علاوه برتسبیح تکوینی، هر یک به زبانِ ویژۀ خود، آگاهانه و با اختیار به تسبیح خدای سبحان مشغول هستند ولی ما نحوۀ آن تسبیح را نمیفهمیم. در باب زکاتِ ( الزّیتون و الرمّان) که در آیۀ 141 سورۀ انعام در مورد اموال زکویّه آمده، به دلیل (آتوا حقّه یومحصاده) به مرحوم آیة الله العظمی خویی عرض کردم: بنابرین زکات به بیش از نُه چیز تعلق میگیرد. فرمودند: این آیهمکّی است و زکات حکمی مدنی است. گفتم: از سی آیۀ مکّی و مدنی در بارۀ زکات، شانزده آیهاش مکّی است. فرمودند: این فقهِ جدید است گفتم: این فقهِ قرآن است و قدیمیتر از فقه شماست. با مرحوم آیة الله العظمی حاج سیّد ابوالحسن رفیعی قزوینی درباره تجرّد و عدم تجرد روح گفتگویی به میان آمد،گفتم: اضافه بر سایر ادلّه بر انحصار تجرّد به خدا، چرا فیلسوفان به آیۀ (قل الرّوح من امر ربّی) برای تجرّد روح تمسّکجستهاند، که روح از عالم امر است، و امر هم ایجاد مجرّدات با آنکه (امر) در لغت تنها به معنیِ فرمان، کار و چیزاست و آیۀ (اَلا له الخلق و الأمر) هم پس از خلقت و عرش آمده، که به معنیِ آفرینش و تدبیر است، پس (الخلق) کلّآفرینش، و (الامر) کل کار تدبیر آفریدگان است، چنانکه (کل شیٍ خلقناه بقدر) آفرینش را مربوط به تمامی اشیأدانسته، پس در اختصاص خلق مادّیات نیست. بعد از سخنانی چند فرمودند: آری آنگونه استدلال به قرآن، تعدّی وتفسیر به رأی است، اگر اینان، از پیش خود با ادلّهای که قانعشان کرده به تجرّد روح اعتقاد دارند چرا این عقیده را برقرآن تحمیل میکنند. و بالاخره، حتّی با صَرفنظر از این مباحثات و مناظرات، اگر قرآن محور اصلی تحقیقات عالمان مسلمان باشد بسیاری از نظریات حوزوی مخدوش است. این یک ایراد بزرگ بر علوم رایج در حوزههای علمیه است که یا پایۀ قرآنی ندارد و یا بر ضدّ قرآن است و اشکال دیگر این است که اگر هم احیانا در اکثر محافل حوزوی، نظری صحیح با بررسی دقیق، مطابقِ دلیلِ قرآن و سنّت مطرح گردد، چون بر خلاف مشهور است، در کتب منتشره و یا به هنگام اعلان فتوا در رسالههای علمیه، چهرۀ دیگری بخود میگیرد، از جمله در بحث با مرحوم آیة الله العظمی مرعشی نجفی درباره اینکهدخانیات روزه را باطل میکند یا نه، در جلسه خصوصی فرمودند: به دلیل حدیثی موثّق، دود مبطل روزه نیست. گفتم: نخست به دلیل قرآن، که فقط خوردن و آشامیدن و مباشرت را مبطل روزه میداند و سپس به دلیل روایت؛ - البته برمبنای قرآن، استعمال دخانیات قطعا حرام است ولی روزه را باطل نمیکند - بعد از آن گفتم: آیا در رساله هم اینگونهمرقوم فرمودهاید؟ فرمود: به ملاحظۀ مردم نه، بلکه آنرا نیز از مبطلات برشمردهام. آنچه نوشتم اندکی از بسیار و مختصری از تلاش مستمرّ نگارنده برای گسترش نهضت قرآنی در سطح جهان است،و البته مشروح این خاطرات و زندگینامه مفصّلاً در مصاحبهای هشتصد صفحهای در حال تنظیم است که انشأالله بهچاپ خواهد رسید. به انتظار روزی که معارف قرآن جهانگیر شود، با قیام منتَظَر منتظِران امام مهدی (عجّلالله تعالی فرجه الشّریف). قم - محمّد صادقی تهرانی. | |






